قصدِ ورود دارید ؟!

  جستجو بین پست‌ها و کاربران
sadra

درباره من فقط خدا داند وبـــــــــــــــــــ.. [درباره]
sadra فرياد مي زند:
_
5
sadra
وضعيت: (آفلاين)
62 پست
مرد
ميانگين روز:0.04
ميانگين ماه:1.27
ميانگين سال:12.4
نام : sadra
تولد : 1373/11/07
تاهل : m -

آخرین بازدیدکنندگان

مخصوص اعضا VIP
sadra
sadra
چه حس قشنگیه وقتی میشی مَحرمِ دل یکی ..
یکی که بهش اعتماد داری ..
بهت اعتماد داره ..
از دلتنگی هاش برات میگه ..
از دلتنگی هات براش میگی ..
آروم میشه ..
آروم میشی ..
حسی که هیچ وقت به تنفر تبدیل نمیشه ..
این حس مثل قطره های باران پاکه .
1 امتیاز + مشاهده لایک
sadra
sadra
در کنج خرابات کسی پیر نشد

از مردن آدمی زمین سیر نشد

گفتیم به پیری که رسد توبه کنیم

ازبس که جوان مرد کسی پیر نشد
1 امتیاز + مشاهده لایک
sadra
sadra
بگذار هر روز برایت رویایی باشد در دست ، نه دوردست/ عشقی باشد در دل ، نه در سر/ و دلیلی باشد برای زندگی نه روزمرگی.
1 امتیاز + مشاهده لایک
sadra
sadra
مردان بزرگ اراده می کنند و مردان کوچک آرزو.
1 امتیاز + مشاهده لایک
sadra
sadra
زندگی کتابی است پر ماجرا ، هیچگاه آن را به خاطر یک ورقش دور نینداز . . .
1 امتیاز + مشاهده لایک
sadra
sadra
چقدر تلخ بود کودکیم !
که سیگار را قاتل پدرم می دانستم
و چقدر سخت است امروز که قاتل پدرم را روزی هزار بار می بوسم . . .
1 امتیاز + مشاهده لایک
sadra
sadra
کاش پشت پاکت سیگار
به جای تصویر ریه ای بعد از کشیدن سیگار
تصویر اعصاب های خراب
قبل از کشیدن سیگار را می گذاشتند…!
.
.
.
سیگار چه زیبا کام میدهد…
او تا صبح پیراهن سفیدش را برایم میسوزاند
و من از لبانش بوسه ها میگیرم
چه لذتی میبرم از این همخوابی
او از جان مایه میگذارد
و من از عم
sadra
sadra
کاش پشت پاکت سیگار
به جای تصویر ریه ای بعد از کشیدن سیگار
تصویر اعصاب های خراب
قبل از کشیدن سیگار را می گذاشتند…!
.
.
.
سیگار چه زیبا کام میدهد…
او تا صبح پیراهن سفیدش را برایم میسوزاند
و من از لبانش بوسه ها میگیرم
چه لذتی میبرم از این همخوابی
او از جان مایه میگذارد
و من از عم
sadra
sadra
کوه از بالانشینی رتبه ای پیدا نکرد / جاده از افتادگی از کوه بالا می رود.
1 امتیاز + مشاهده لایک
sadra
sadra
دانی که چرا خدا به تو داده دو دست ؟ / من معتقدم که اند آن سری هست

یک دست به کار خویشتن پردازی / با دست دگر ز دیگران گیری دست
sadra
sadra
يک کاغذ سفيد را ، هرچقدر هم که سفيد و تميز باشه کسي قاب نمي گيره، براي ماندگاري بايد حرفي براي گفتن داشت.
sadra
sadra
) پدر و پسری را که در حادثه رانندگی مجروح شده بودند، به بیمارستان می‌برند.پدر در راه بیمارستان فوت می‌کند ولی پسر را به اتاق عمل می‌برند. پس از مدتی دکتر می‌گوید من نمی‌توانم این شخص را عمل کنم، به علت اینکه او پسر من است.....
چطور میشود؟؟
sadra
sadra
از قول ساعد مراغه ای نخست وزیر زمان رضاشاه این جنین نقل

می کنند .

در وزارت امور خارجه آن زمان وقتی نایب کنسول شدم با خوشحالی

این خبر را به زنم دادم .بی اعتنا سری جنبانید وگفت :خاک بر سرت .

فلانی کنسول است وتو نایب کنسول ..؟!

زمانی بعد وقتی کنسول شدم ..به خانم گفتم ..باز هم تحویلم نگرفت

وگفت :خاک بر سرت کنند .فلانی وزیر امور خارجه است وتو ..؟!

شدم وزیر امورخارجه .وقتی شنید گفت :فلانی نخست وزیر است ...

خاک بر سرت کنند ...؟!

شدم نخست وزیر ..مطمئن به خانه رفتم ومنتظر که خانم

یکه ای خوردهوحد اقل از حرفهای قبلی اش عذر خواهی کند .

وقتی خبر را به خانم دادم نگاهی کرد وسری جنبانید وگفت :

خاک بر سر ملتی که تو نخست وزیر ش باشی .؟!؟!
sadra
sadra
انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد
اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت

می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنو ند گان حضور

داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انیشتین

در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس

خستگی می کند؟

راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انیشتین

سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها درک دانشگاه استاد بودو دردانشگاهی

که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او

را از راننده اصلی تشخیص دهند. انیشتین قبول کرد، اما در مورد اینکه

اگر پس از سخنرانی سوا لات سختی از وی بپر سند او چه می کند،

کمی تردید داشت.

به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انیشتین

درست از آب درامد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن

سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدریساده

هستند که حتی راننده من نیز میتواند به آنها پاسخ دهد. سپس انیشتین

از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث

شگفتی حضار شد!
sadra
sadra
عارفی در زیر درختی در حال استراحت بود، مردی از آنجا رد می شد، وقتی عارف را در حال استراحت
دید، به سوی او رفت وفریادی بر سرش کشید وگفت : تو دیگر چه جور کافری هستی؟



اس ام اس [لینک]



اس ام اس [لینک]

عارف گفت: چرا دشنام ونسبت ناروا به من می دهی، مگر من جز استراحت چه می کنم و چه خطایی

از من سرزده که چنین بامن برخورد می نمایی؟!

مرد گفت: تو با گستاخی تمام پاهایت را به سمت مکه وقبله و خانه خدا دراز کرده ای و به همین

دلیل داری به خداوند توهین مینمایی...!

مرد دانشمند نفس راحتی کشیده و مجددا زیردرخت دراز کشید وآرام گفت:

«دوست من لطفا اگر می توانی ، مرا به طرفی بچرخان که خداوند در آن جا نباشد...»
صفحات: 1 2 3 4 5