قصدِ ورود دارید ؟!

  جستجو بین پست‌ها و کاربران
داستان های کوتاه

اطلاعات گروه

آی دی گروه 1668
نام گروه داستان
دسترسی گروه گروه عمومی
پست ها 29 پست
تعداد کاربر 5 کاربر
وضعیت شما عضو نیستید
صاحب گروه

کاربران گروه

مدیران گروه

برچسب‌های کاربری

داستان

گروه عمومی · 5 کاربر · 29 پست
♥ارشان♥(جواد)صابر مختاری موسس سایت♥

گنج طلسم فصل دوم
سکانس ششم
لویی که خیلی خوشحال بود که توانسته بود به شهر متروک برود سریعا آرزو کرد تا حال ایزابل خوب بشه ، اما حال ایزابل خوب نشد که هیچ انگار بد تر هم داشت می شد ، بر روی صورتش جوش های بزرگی شروع به رشد کردن بود ، شکمش ورم کرد ، درد شدیدی تمام بدن او را فرا گرفته بود ، بدن ایزابل به دو نیم شده بود اما هنوز زنده بود موجود عجیبی از بدن ایزابل بیرون جهید ، برگشت رو به لویی و به سرعت بر روی لویی پرید ، از دهان او وارد شد لویی حس می کرد درون بدنش در حال خورده شدن هست ، درد شدید بدن او را فرا گرفت ، او هم مثل ایزابل شده بود ایزابل دیگر جونی در بدن نداشت ، در یک آن نور شدیدی به اونها تابید کسی دست لویی رو گرفت و به سمت بالا می کشید ، بعد چند دقیقه که به نور عادت کرد دید پدر او بالای سرش هست ، ایزابل بیهوش کنار او افتاده بود ، اتفاق خاصی برای آنها نیفتاده بود و سالم بودند .
لویی : چطور ما پیدا کردین .
هری : ماشین تو راه پیدا کردیم ، الان دو روز ما داریم دنبال شما می گردیم . دیگه داشتیم بر می گشتیم امما تیکه ای از لباس ایزابل دیدید و به سمت چاه رفت ، چاه خیلی بزرگی بود ، شانس اوردین که اتفاق خاصی براتون نیفتاده .
امما : بهتر برگردیم .
هری : امیدوارم بتونم سریع به ماشین برسیم .
چند ساعتی گذشت اما هیچ اثری از ماشین ها نبود انگار گم شده بودند کم کم خسته شدند ، بدون توجه به اطراف وارد غاری شدند تا شب را آنجا استراحت کنند ، داخل غار چادر مسافرتی که همراه شان بود رو برپا کردند ، فضا خیلی تاریک بود چند خفاش که بالا سر اونها در حال استراحت بودند ، حرکت اونها رو زیر نظر داشتند ، به نظر مشکوک بود .


۱۳۹۶/۰۹/۱۷
@poemsecom


@poemse

کانال نظر سوت رو هم دنبال کنید
⚽️@Nazarsut | نظرسوت
1 امتیاز + مشاهده لایک
♥ارشان♥(جواد)صابر مختاری موسس سایت♥

گنج طلسم فصل دوم
{-21-} سکانس پنجم
اونها وارد محوطه جنگل ممنوع شده بودند اما کوهی که پدرشان در داستان ها تعریف میکرد قابل مشاهده نبود ترس عجیبی اون ها رو فرا گرفته بود .
ایزابل : لویی من خیلی می ترسم بهتر برگردیم .
لویی : نترس من این جا هستم .
ناگهان صدایی عجیب اون ها رو بر روی زمین میخکوب کرد صدای کلاغ های زیادی که از جایی انگار فرار کردند چند ثانیه بعد لویی درختی رو در حال سقوط دید لویی تنها کاری که توانست انجام دهد این بود که ایزابل رو به اون طرف هل دهد ، هردو نقش زمین شده بودند درخت روی لویی افتاده بود اما شانسی که آورده بود درخت به خاطر شاخه ای که داشت بالا تر از سطح زمین ایستاده بود لویی به جز چند زخم سطحی برایش اتفاق خاصی نیفتاده بود .
ایزابل : دیدی گفتم این جا خطرناک .
لویی : دیدی که چیزی نشد .
ایزابل : حتما باید یکی بمیره تا بگی اتفاقی افتاده این دفعه خدا ب ما رحم کرد اما دفعه بعد چی !؟
لویی : ما تا این جا اومدیم برای چیزی که می خواهیم باید بجنگیم .
ایزابل که ترسیده بود در حالی که دست لویی رو محکم گرفته بود و کمی میلرزید به حرکت ادامه داد ، پوشش جنگل باعث ترسناک شدن اون جا شده بود و هم دید رو خیلی کم کرده بود ، چندین ساعت بود که آنها در حال چرخیدن بودند هنوز راهی برای رفتن به شهر متروک نیافته بودند ، در همین حین صدایی مثل شکستن چیزی شنیده شد ، آنها وارد گودال بزرگی شده بودند و همینطور به سمت پایین در حرکت بودند ، صدایی آرام زمزمه می کرد ، ( مگه نگفته بودم به این جا ورد نشوید ) لویی و ایزابل که از ترس زبانشان بند آمده بود ، فقط به فکر این بودند که چه بلایی ممکن است بر سرشان بیاید ، انگار در جایی بی انتها افتاده بودند ، دیگر حساب زمان از دستشان در رفته بود ، سقوط به نوبه خود ترسناک بود ، صداهای که هر از گاهی به گوش می رسید فضا را ترسناک تر می کرد .
بعد مدتی آنها وارد همون نقطه ای شده بودند که بار قبل وارد شده بودند ، شهر مثل قبل متروک و خالی بود ، لویی که هنوز هم به غذا علاقه داشت به سرعت توانست فروشگاه غذا رو پیدا کنه و چیزی برای خوردن بردار با این حال هنوز هم ، آدمی اسرافکار نبود .



۱۳۹۶/۰۹/۱۵
@poemsecom


@poemse

کانال نظر سوت رو هم دنبال کنید
⚽️@Nazarsut | نظرسوت
♥ارشان♥(جواد)صابر مختاری موسس سایت♥

گنج طلسم فصل دوم
{-30-}سکانس چهارم
شب عجیبی بود ، لویی کمی تکون خورد و از خواب پرید ، هوا رو به روشنایی می رفت ، ایزابل داخل ماشین نبود کمی گیج و کمی نگران بود ، اطراف نگاه کرد اما چیزی ندید ، از ماشین پیاده شد ، ایزابل کمی اون طرف تر ایستاده بود ، لویی چند بار صدایش کرد اما انگار متوجه لویی نبود ، کمی جلو رفت ، ایزابل چه شده بود
لویی : ایزابل ، دستش به شونه ایزابل زد
ایزابل : از ترس جیغ بنفشی کشید
لویی : منم نترس
ایزابل : ترسیدم
لویی : این جا
ایزابل : انگار یاد چند سال پیش افتادم ، همین جا بود ، مامان همین جا میز غذا رو گذاشته بود بابا هم از اون طرف رفت تا هیزم بیار
لویی : اما به نظرم فاصله بیشتری باید باشه
ایزابل : اما اینجا خیلی شبیه اونجائی که بودیم ، ما خیلی راه اومدیم شاید متوجه میزان راهی که اومدیم نشدی .
لویی : من که خیلی گشنه هستم بهتر یه چیزی بخوریم .
ایزابل رفت تا چیزی برا خوردن آماده کنه بعد خوردن کمی صبحانه به سمتی که ایزابل به اون اشاره کرده بود حرکت کردند جلوی راه تابلویی کوچک نوشته شده بود (ورود به این قسمت ممنوع می باشد خدایان از این جا محافظت می کنند) لویی یاد حرف پدرش که بعدها تعریف کرده بود افتاد ، چنین جمله ای رو گفته بود ، انگار راه رو درست رفته بودند .
هری : بچه ها بیدار بیدار شین ، لویی مگه دانشگاه نداری ، اما هیچ جوابی از لویی و ایزابل نیومد ، هری وارد اتاق لویی شد و نامه ای که بر روی لب تاب لویی چسبیده بود رو دید ، بر روی اون نوشته شده بود ، پدر و مادر عزیز من و ایزابل به شهر متروک می ریم ، شاید شهر به ما کمک کنه تا حال ایزابل خوب بشه نگران ما نباشین دوستتون دارم لویی .
هری که تقریبا داشت داد می زد و می دوید امما ، امما
امما : چیه چی شده
هری که چند پله اخر رو پریده بود نفس نفس زنان رو به امما کرد گفت بچه ها رفتن
امما : چی می گی واضح بگو
هری : اونا رفتن به شهر متروک
امما که شوکه شده بود بر روی صندلی آشپزخونه نشست .



۱۳۹۶/۰۹/۱۰
@poemsecom


@poemse

کانال نظر سوت رو هم دنبال کنید
⚽️@Nazarsut | نظرسوت
1 امتیاز + مشاهده لایک
♥ارشان♥(جواد)صابر مختاری موسس سایت♥

گنج طلسم فصل دوم
سکانس سوم
هوا کمکم تاریک و تاریک تر می شد مه همه جا رو فرا گرفته بود دیگر جلوی ماشین نیز دیده نمی شد
ایزابل : بهتر نیست که شب همین جا بخوابیم با این دید که داریم خیلی خطرناکه راه
لویی : هوا داره سرد می شه و ما چیزی برا گرم کردن نداریم
ایزابل : میشه تو ماشین خوابید بهتر از حرکت تو این مسیر که هر لحظه ممکنه راه اشتباه بریم و گم بشیم
لویی که اصلا دوست نداشت تو این هوا جایی توقف کنه قبول کرد ، البته راه دیگری هم نبود مسیر به درستی قابل دید نبود ، اما شرایط محیطی آن منطقه بسیار ترسناک بود ، صدای جغد ی که آن ور هو هو می کرد به گوش می رسید ، صدای باد که از لابه لای درختان می گذشت محیط رو بسیار ترسناک تر می کرد ، هنوز به نظر می رسید صدایی اون ها رو از ادامه مسیر منع می کرد .
یک آن چیزی به ماشین کوبیده شد ، ترس شدید در دل هر دو افتاد هوای بیرون بسیار تاریک بود ، لویی تو تاریکی به آهسته نور رو به سمت صدا روشن کرد ، درختی بر روی جلوی ماشین افتاده بود ، شانس آورده بودند که فقط شاخه های با کاپوت ماشین اصابت کرده بودند ، با این حال هنوز در شک شدیدی بودند ، ایزابل به شدت می لرزید ، لویی ماشین رو روشن کرد و کمی بخاری ماشین رو فعال کرد ، اونها باید کمتر بنزین می سوزاندند .
ایزابل : ماشین خاموش کن بنزین زیاد نداریم اگه گیر کنیم باید پیاده بریم
لویی : یکم که گرم بشیم خاموش می کنم ، این جوری می توانیم یکم جلو رو هم ببینیم ، جنگل زیبا ولی ترسناکی .
ایزابل : امیدوارم زودتر بتوانیم به اون محل برسیم و راهی برای ورود به شهر پیدا کنیم .



۱۳۹۶/۰۹/۰۹
@poemsecom


@poemse

کانال نظر سوت رو هم دنبال کنید
⚽️@Nazarsut | نظرسوت
1 امتیاز + مشاهده لایک
♥ارشان♥(جواد)صابر مختاری موسس سایت♥

گنج طلسم فصل دوم
سکانس دوم
لویی هر روز تو نقشه دنبال جایی بود که رفته بودن فقط یادش می اومد که رفته بودن سمت رود خونه آنامورا یکی از مرموز ترین رودخانه های دنیا راه چک می کرد که چطور باید بره .
روز موعود فرا رسیده بود صبح زود بدون این که هیچ کس متوجه بشه سوار ماشین شده بودند .
ایزابل : مطمئنی که باید بریم
لویی : اره مطمئنم باید بریم
ایزابل : اگه نتونستیم وارد شهر بشیم چی
لویی : حتما می تونیم ، تو چیزی یادت هست ؟ دقیقا کجا بودیم
ایزابل : این جوری نه ولی ببینیم شاید یادم بیاد
لویی آرام ماشین رو حرکت داد و به سمت رودخونه آنامورا شروع به حرکت کرد ، هوا نسبتا سرد بود بخار شیشه های ماشین رو گرفته بود دید لویی خیلی کم بود
ایزابل : با این بخار و سرما نمیشه درست چیزی دید امیدوارم بتونیم اونجا رو پیدا کنیم
لویی : ما سعی خودمون می کنیم
در همین حین یک صدایی عجیب اومد ماشین تکون شدیدی خورد لویی ماشین رو نگه داشت تا سر گوشی به آب بده و اوضاع رو بررسی کنه اما چیزی ندید کمی تو جاده حرکت کرد شاید با حیوانی برخورد کرده باشن اما هیچ چیزی نبود ، همه چیز ترسناک بود صدای زوزه باد شرایط رو ترسناک تر کرده بود انگار کسی می گفت نرو ، لویی سوار ماشین شد و رو به ایزابل کرد گفت چیزی نبود شاید ماشین ایرادی پیدا کرده بوده حتما به یک تعمیر گاه نشون میدم ، اما تو اون جاده هیچ تعمیر گاهی نبود .
بیشتر ساکنین نزدیک رود آنامورا از اون جا رفته بودند تعداد بسیار اندکی در کلبه های اطراف هنوز زندگی می کردند و آنها هم افراد مسن و عجیبی بودند البته هنوز فاصله زیادی تا رود مانده بود .



۱۳۹۶/۰۹/۰۸
@poemsecom


@poemse

کانال نظر سوت رو هم دنبال کنید
⚽️@Nazarsut | نظرسوت
♥ارشان♥(جواد)صابر مختاری موسس سایت♥


گنج طلسم فصل دوم
سکانس اول
ده سال قبل خانواده ای برای گردش به صورت اتفاقی وارد محلی شده بودند که طلسم عجیبی در آن ایجاد شده بود وقتی یکی از اعضا خانواده به نام هری به دنبال هیزم رفته بود وارد منطقه ای ممنوع شده بود که خود نیز متوجه این امر نشده بود هری چند دزد را دید که می خواستند که گنجی که در داخل کوهی در آن نزدیکی مخفی شده بود رو خارج کنند ، بر روی ورودی کوه نوشته بود کسانی که برای دزدی به این منطقه بیایند دچار عذاب سختی خواهند شد ، بعد از دست زدن یکی از افراد به اون طلا ها کوه ریخت و طوفان عجیبی شروع به وزیدن کرد معلوم نشد چه بلایی سر دزدها اومد و ....
لویی : کاش می شد دوباره به همون منطقه بریم اگه از شهر تقاضای پول کنیم یا هر چیزی شاید شهر قبول کنه این جوری ایزابل هم خوب می شه
هری : برای بار دهم میگم نه ، اون دفعه شانس اوردیم که تونستیم از اون جا بیرون بیایم یادت رفته چه اتفاقاتی افتاد در ضمن این در حد یک توهم شاید چیزی که بخواهیم رو نتونیم بدست بیاریم ، سری قبل ما دنبال چیزی نبودیم که تونستیم از اون جا خارج بشیم ،
هری که روی صندلی راحتی خود تاب می خورد شروع کرد به خوندن روزنامه
لویی : تو دل خود گفت بالاخره من یه روز می رم مطمئنم که می تونم اون جا رو پیدا کنم اما دست تنها که نمی شه باید ایزابل با خودم ببرم آره همین درسه شاید شهر به تقاضای ما گوش کرد و حال ایزابل رو خوب کرد ، باید راهی پیدا کنم تا بدون دردسر وارد شهر بشیم .
این گفت و از نردبانی که از طناب درس شده بود بالا رفت و وارد اتاقش شده بود ، البته یه راه پله برای رفتن به بالا هم بود اما اون معمولا از اون استفاده نمی کرد .
از اتاق لویی ستاره ها به خوبی معلوم بود کار هر شبش این بود که به ستاره ها خیره بشه و فکراش بررسی کنه .





۱۳۹۶/۰۸/۲۵
@poemsecom


@poemse

کانال نظر سوت رو هم دنبال کنید
⚽️@Nazarsut | نظرسوت
1 امتیاز + مشاهده لایک
♥ارشان♥(جواد)صابر مختاری موسس سایت♥
فصل هجدهم تراژدی مرگ
سرهنگ : هر کسی می تونه قاتل باشه و قانون رو تو این بی قانونی اجرا کنه .
سردار : بسه شوخی نکن تو این چند وقت شبا از ترس این قاتل خوابم نمی بره تو دیگه ترسناک ترش نکن اون اگه می خواست بکش تاحالا کشته بود ، احتمالا از دنیا رفته .
سرهنگ : شاید ، سرهنگ تفنگی رو از پشت بیرون کشید ، و بر روی سر سردار گذاشت ، گفت فکرش نمی کردی که قاتل من باشم ، چیدن ماه دارم به این روز فکر می کنم که شر تو رو چطور از این دنیا کم کنم ، یک گلوله به پای سردار زد ، هیچ وقت سرگرد رو یادم نمیره ، تو باعث مرگش شدی ، تو شرافتت رو فروختی تا به این درجه برسی .
سردار که از درد به خودش می پیچید ، خواهش و التماس که من رو نکش، هر چی بخوای بهت می دم اما تیر دوم به اون یکی پاش اصابت کرد ، سردار از درد شدید بیهوش شده بود ، وقتی بهوش آمد خودش رو در اتاقی پیدا کرد زخم ها بسته شده بود ، سرهنگ بالای سرش بود .
سرهنگ : شماره افرادی رو که می گیرم بهشون می گی فورا خودشون به این آدرس برسونن وگرنه به بد ترین شکل کشته می شی .
سردار : با این کار به چی می خواهی برسی .
سرهنگ : اونش دیگه به خودمون مربوط .
فردای اون روز تعداد زیادی از خلافکاران ، اختلاس گران در یک ساختمون بزرگ قدیمی جمع شده بودند ، همه منظر حضور سردار بودند ، که سردار با ویلچری وارد شد ، سرهنگ ، اون رو به داخل اورد ، یک لحظه سردار با اشاره چیزی گفت همه تفنگ ها رو بیرون اوردن ، ، سرهنگ که اصلا توقع چنین بر خوردی رو نداشت بعد چند لحظه نقش زمین شده بود ، در آخرین لحظه سرهنگ دکمه بمبی که زیر ویلچر بود رو زده بود کل ساختمون در لحظه ای منفجر شده بود



۱۳۹۶/۰۹/۰۲
@poemsecom

کانال نظر سوت رو هم دنبال کنید
⚽️@Nazarsut | نظرسوت
1 امتیاز + مشاهده لایک
♥ارشان♥(جواد)صابر مختاری موسس سایت♥
فصل هفدهم تراژدی مرگ
سرهنگ خائن که الان به درجه سرداری رسیده بود از خبر چین های خود خبر دار شد که جونش در خطر است ، اما الان چه کاری باید می کرد ؟! کسی که پرونده قاتل رو به سرهنگ داده بود ، سرداری که در پشت این قضایا با تبهکاران بزرگ ، ارتباط مستقیم داشت ، از دزدیدن دکل نفتی ، تا اختلاس چندین هزار میلیارد دلاری ، سردار مصر بود که سریع تر باید قاتل شناسایی و مجازات شود ، اما همه این اصرار ها فقط از ترس جون خودش بود .
بعد از صحبت هایی که بین سردار و سرهنگ انجام شده بود سردار رضایت داد تا محافظ هایی در اطراف محل سکونت مستقر شده ، و اطراف رو زیر نظر بگیرند یک سال که بدون هیچ مورد مشکوکی گذشت .
اما گروه قاتل کار خود را ادامه می داد ، بررسی پرونده ها و ارتباط های سردار با دیگران همه بررسی می شد ، تمام افرادی که با سردار ارتباط داشتند بعد از پیگیری به صورت مرموز ناپدید شده بودند ، شب موعود فرار رسید .
سردار : سرهنگ فک کنم دیگه لازم نباشه کسی بخواد از این محل محافظت کنه اگه کسی می خواست کاری بکنه تا حالا کرده بود
سرهنگ : شاید اون ها منتظر همین باشن
سردار : فک نمی کنم اگه می خواستن کاری بکنن تا به امروز کلی فرصت داشتن
سرهنگ : ما باز تلاشمون برا محافظت از شما می کنیم
سرهنگ که با سردار در حال قدم زدن بود به سمت پارکی در حرکت بود چند محافظ پشت سر اونها در حرکت بودند چند لحظه بعد انگار محافظ ها عقب مونده باشن ، سردار کمی ترسیده بود ولی از حضور سرهنگ دلش قرص بود .
سرهنگ : اگه الان من همون قاتل بودم چه می کردی ؟
سردار : خنده ای سر داد تو قاتل ؟




۱۳۹۶/۰۸/۲۵
@poemsecom

کانال نظر سوت رو هم دنبال کنید
⚽️@Nazarsut | نظرسوت
♥ارشان♥(جواد)صابر مختاری موسس سایت♥
فصل هفدهم تراژدی مرگ
سرهنگ خائن که الان به درجه سرداری رسیده بود از خبر چین های خود خبر دار شد که جونش در خطر است ، اما الان چه کاری باید می کرد ؟! کسی که پرونده قاتل رو به سرهنگ داده بود ، سرداری که در پشت این قضایا با تبهکاران بزرگ ، ارتباط مستقیم داشت ، از دزدیدن دکل نفتی ، تا اختلاس چندین هزار میلیارد دلاری ، سردار مصر بود که سریع تر باید قاتل شناسایی و مجازات شود ، اما همه این اصرار ها فقط از ترس جون خودش بود .
بعد از صحبت هایی که بین سردار و سرهنگ انجام شده بود سردار رضایت داد تا محافظ هایی در اطراف محل سکونت مستقر شده ، و اطراف رو زیر نظر بگیرند یک سال که بدون هیچ مورد مشکوکی گذشت .
اما گروه قاتل کار خود را ادامه می داد ، بررسی پرونده ها و ارتباط های سردار با دیگران همه بررسی می شد ، تمام افرادی که با سردار ارتباط داشتند بعد از پیگیری به صورت مرموز ناپدید شده بودند ، شب موعود فرار رسید .
سردار : سرهنگ فک کنم دیگه لازم نباشه کسی بخواد از این محل محافظت کنه اگه کسی می خواست کاری بکنه تا حالا کرده بود
سرهنگ : شاید اون ها منتظر همین باشن
سردار : فک نمی کنم اگه می خواستن کاری بکنن تا به امروز کلی فرصت داشتن
سرهنگ : ما باز تلاشمون برا محافظت از شما می کنیم
سرهنگ که با سردار در حال قدم زدن بود به سمت پارکی در حرکت بود چند محافظ پشت سر اونها در حرکت بودند چند لحظه بعد انگار محافظ ها عقب مونده باشن ، سردار کمی ترسیده بود ولی از حضور سرهنگ دلش قرص بود .
سرهنگ : اگه الان من همون قاتل بودم چه می کردی ؟
سردار : خنده ای سر داد تو قاتل ؟




۱۳۹۶/۰۸/۲۵
@poemsecom

کانال نظر سوت رو هم دنبال کنید
⚽️@Nazarsut | نظرسوت
1 امتیاز + مشاهده لایک
♥ارشان♥(جواد)صابر مختاری موسس سایت♥
فصل شانزدهم تراژدی مرگ
دوست صمیمی سرگرد که از این وضعیت بسیار ناراحت بود شروع به ادامه تحقیقات کرد اما نه به صورت قبل بلکه بسیار مخفی و محرمانه .
رقیق صمیمی سرگرد که خود نیز سرگرد بود ، به این نتیحه رسید که اعضا یکی از باند های مرتبط به قتل دوست خود با سرهنگ تبانی داشته .
سال ها گذشت ، سرگرد چندین نفر از بهترین افراد و دوستان خود رو داخل بازی وارد کرده بود اولین شخصی که وارد بازی شده بود ، قاتل اول داستان که یک مرد هرزه رو کشته بود .
سرگرد بعد پیدا کردن مدارک قتل و این که داستان چه و چگونه بوده تمامی مدارک رو از بین برد و قاتل ما فکر کرده بود که قتل بی عیب و نقصی انجام داده بوده .
امابه زودی با هم دوست شده بودند .
اما از بد روزگار سرگرد در یک محاصره ساختمون (فصل هشتم) توسط قاچاقچیان مواد مخدر کشته شد با این حال تیم با جدیت بیشتری شروع به کار کرده بود .
هدف آنها انتقام خون دوست هایشان و اجرای عدالت در کشور بود .
چندین روز گذشت هر روز پرونده های زیادی رو بررسی تا افراد مهم به قولی گنده های خلاف کار شناسایی کنن ، اما روند پرونده با دخالت افراد سودجو که می خواستند از این وضعیت سو استفاده کنن کار سخت و سخت تر می کرد برا همین شروع به تحقیق فوری راجب قتل های مشکوک به نام قاتل انجام دادند .
با شانسی که اورده بودند تونستن به زودی فرد سودجو رو شناسایی کنن (فصل یازدهم) و این پرونده این فرد رو بستن .
هنوز کار تیم قاتل ادامه داشت .
رئیس تیم بعد سرگرد چه کسی بود ؟



۱۳۹۶/۰۸/۲۵
@poemsecom

کانال نظر سوت رو هم دنبال کنید
⚽️@Nazarsut | نظرسوت
1 امتیاز + مشاهده لایک
♥ارشان♥(جواد)صابر مختاری موسس سایت♥
فصل پانزدهم تراژدی مرگ
ده سال قبل
سرهنگ : سرگرد رو صدا کنید
چشم قربان
سرگرد سریعا خودش به اتاق سرهنگ رسونده بود نفس نفس زنان احترام نظامی گذاشت
سرهنگ : بفرما
پرونده ای جدید داریم که باید سریع حل بشه امیدوارم تو این پرونده هم مثل قبل بتونی پرونده رو به بهترین شکل رسیدگی کنی
سرگرد : بله قربان
پرونده قتل مشکوک یک حسابدار یک شرکت بزرگ بود ، سرگرد شروع به تحقیقات کرده بود و هر چه می گذشت به افراد بالا دست و همین طور بالا و .... می رسید ،
بعد چند وقت دوباره سرهنگ سرگرد رو صدا کرد
و دستور که پرونده رو بیخیال بشه اما سرگرد با اون که پرونده رو از اون گرفته بودن هنوز رو پرونده کار می کرد
زمان گذشت تحدید ها از طرف افراد مختلف شدید شد بالا دستی ها فشار آورده بودند و افراد مختلف تحدید که اگه تموم نکنی با جون خانواده خودت بازی کردی ، سرگرد تمام داستان و پرونده های خود رو برای دوست خود تعریف می کرد همچنین کلیه اسناد رو یک کپی ش رو به دوست خود می داد
چند روز بعد خونه سرگرد
صدای زنگ
در باز بود دوست سرگرد بعد از کلی زنگ و وقتی دید در باز به خونه سرگرد رفت اما با صحنه وحشتناکی رو به رو شده بود زن و بچه و خود سرگرد در خون خود غرق شده بودند خونه به شدت به هم ریخته بود قاتلین به دنبال چیزی بودند به احتمال زیاد به دنبال پرونده ها بودند .
سریعا خونه رو ترک و به پلیس تماس گرفته بود
اما خبری در هیچ جا از قتل سرگرد درمیان گذاشته نشد





۱۳۹۶/۰۸/۲۴
@poemsecom


کانال نظر سوت رو هم دنبال کنید
⚽️@Nazarsut | نظرسوت
1 امتیاز + مشاهده لایک
♥ارشان♥(جواد)صابر مختاری موسس سایت♥
فصل چهاردهم تراژدی مرگ
فردای آن روز آدرسی که از طرف قاتل به آن اشاره کرده بود ، نمای ساختمانی بزرگ ، مامورین ویژه با دقت فراوان وارد ساختمان شدند ، کسی در دید رس نبود ، شاید افراد داخل ساختمان بودند ، بعد از بررسی کوتاهی در ها رو باز و همه وارد سختمان شده بودند ، داخل ساختمان ، یک خط قرمز راهی رو نشان میداد ، همه با نهایت احتیاط به سمت بالای ساختمان حرکت کردند ، همگی به آرامی در حرکت بودند ، اما اتفاق خاصی نیوفتاد ، در رو پشت بام رو باز کرده ، بعد چند دقیقه فقط یک دوربین آنجا بود
سرهنگ نزدیک دور بین شد با احیاط کامل دوربین رو وارسی کرد ، چیز خاصی در دوربین نبود ، نزدیک تر شد ، انگار صدایی ریز شنیده شد ، و بعد چند ثانیه صدای انفجاری بزرگ به گوش رسید ، از دوربین کاملا صحنه انفجار معلوم بود ، سرهنگ آروم عقب رفت و دستور داد موزایک ها رو بردارند ، زیر موزایک ها یک سوئیچ فشاری بود که با کوچکترین فشار فعال می شد ، و یک فرستنده ، اما چه چیزی منفجر شده بود ؟
زیر موزاییک ها نوشته بود ، فکر نمی کردم انقدر کم هوش باشید که به راحتی به من کمک کنید طبق معمول یک پازل دیگر ، داخل اون نوشته بود ، من از انچه که فکرشو می کنید به شما نزدیک هستم ، قاتل چه کسی می توانست باشد ؟
بعد از بررسی دقیق یک پروژه ساختمانی مسکونی بسیار بزرگ ، ساختمان مشکل امنیتی بسیار بزرگی داشته ، از همه جای ساختمون تا جایی که جا داشت زده بودند ، نشست کامل ساختمان با چندین بمب ساده دست ساز ، اطلاعات تکمیلی ساختمان و آقازاده هایی که در پروژه سهیم بودند در کنار مدارک پیدا شد ، تعداد کشته ها چندان مشخص نبود ، اما طبق خبر هایی که به گوش می رسید به خاطر جلسه ای فوری سازندگان در آن برج جمع شده بودند ، تنها اطلاعاتی که بدست آمده بود مردی ناشناس به آنها تماس گرفته بود و از آنها در خواست ملاقات کرده بود
آیا این قتل ها تمام شدنی نبود ؟
اصلا آیا تمام این قتل ها کار یک نفر بود ؟ مگر می شود یک نفر انقدر کار ها را منظم و بدون کوچکترین خطایی انجام دهد ؟ همه به اتفاق در ذهنشان این بود که کار یک گروه بزرگ بوده ، حتی شاید یک گروهک خارجی ، اما چرا این افراد افرادی که پرونده سیاهی در تاریخ زندگی خود داشته اند را به قتل رسانده بودند .




۱۳۹۶/۰۸/۲۲
@poemsecom
1 امتیاز + مشاهده لایک
♥ارشان♥(جواد)صابر مختاری موسس سایت♥
فصل سیزدهم تراژدی مرگ
بعد از کلی جستجو تنها یک نقطه رو تونستن پیدا کنن که با طرحی که در تکه پازل رسم شده بود همخونی داشت اما همون یک تیگه در آمریکا بود قاتل چه چیزی رو می خواست به پلیس برساند یک خانه بزرگ که متعلق به یک اختلاس گر میلیارد دلاری ایرانی بود که با خیال راحت در امریکا زنگی خودش می کرد
آیا قاتل می خواست به آمریکا سغر کند تا این فرد را بکشد ؟
برای محکم کاری کلیه پرواز ها ، کلیه خروجی مرزها به صورت بسیار امنیتی قرار گرفت اما هیچ اثری از فردی که دنبالش بودند نیافتند ، چندین نفر که می خواستن قاچاقی از مرز فرار کنن گرفته شد اما معلوم بود که اینها قاتل قصه ما نبودند .
چند ماه بعد یک قتل دیگر اتفاق افتاده بود
اما او چه کسی بود و ارتباط این دو فرد در چه بود ؟
سرهنگ که در خود زمزمه می کرد باید می دونستم اون به دنبال رابط این قضیه میره لیوانی که در دست داشت رو به دیوار کوبید ، اما این دفعه پای یکی از سران بلند پایه کشور در میان بود ، رییس جمهور اسبق ، قاتل برنامه دقیقی برای قتل چیده بود هیچ کدام از محافظ ها متوجه هیچ چیزی نشده بودند ، اما در کمال تعجب پیغام های قاتل در نزدیکی آنجا پیدا شده بود احتمالا قبل از آمدن آنها آنجا گذاشته شده بود .
هیچ دوربینی از آن قسمت فیلمی نگرفته بود
نشانه جدیدی نیز از قاتل به جا مانده بود و هدف جدید قاتل را مشخص می کرد اما یک نشانی ساده بیش نبود با یک تاریخ
نمایی از یک خواب
دوربین نمای یک اتاق رو نشون می داد یک مرد با لباس نظامی و کفش هایی که از تمیزی برق خاصی داشت و تصویر اطراف در اون منعکس می شد
سرگرد تو بیش از حد پات رو از گلیمت دراز تر کردی اگه همین جوری پیش بری جای ترفیع تنزل پیدا می کنی تو نیروی خوبی هستی اما داری همه چی خراب می کنی ، بار ها گفتم مقامات گفتن این پرونده بسته بشه ، این مسئله امنیت ملی رو به خطر میندازه ، با جون خودت بازی نکن




۱۳۹۶/۰۸/۲۱
@poemsecom
1 امتیاز + مشاهده لایک
♥ارشان♥(جواد)صابر مختاری موسس سایت♥
فصل دوازدهم تراژدی مرگ
سرهنگ : محافظ
تصویر اتاقی رو نشون میداد داخل بیمارستان نظامی ، محافظ بر روی تخت که تازه از اتاق عمل بیرون امده و تازه به هوش آمده بود ، سرم که به او وصل بود در حال تمام شدن سرهنگ بالای سر او بود منتظر جواب دادن به سوالات .
سرهنگ : می تونی به سوالات جواب بدی ؟
محافظ : به آرامی گفت بله
سرهنگ : تونستی قاتل رو ببینی ؟
محافظ : خیر چهره او قابل تشخیص نبود لباسی کاملا مشکی به تن داشت همه چی در یک لحظه اتفاق افتاد همه جا رو دود گرفته بود یک آن درد شدیدی رو حس کردم و دیگه هیچ چیز متوجه نشدم .
چیزی که معلوم بود قاتل قصد کشتن محافظ را نداشت چون تیر به جای حساسی نخورده بود .
این اولین بار بود که قاتل دیده شده بود فردی با هیکل متوسط اما قاتل چه کسی بود ، جمله ای که قاتل به محافظ گفته بود ، میجنگم تا پای جان ، در گوش محافظ می پیچید .
با اون که سیستم امنیتی جلوی همه خبرها رو گرفته بود اما خبر همه جا منتشر شد
قتل بزرگترن قاچاقچی مواد مخدر که چند روزی با رشوه های زیاد به صورت موقت و همراه با محافظ آزاد شده بود .
بر خلاف همیشه در کنار قاتل یک تکه پازل مانند قرار گرفته بود بر روی آن نوشته بود آگر می خواهید مرا بدست بیاورید ، باید این پازل را حل کنید .
بر روی پازل که یک طرحی مانند گل و شاید هم نقشه ای از محل قاتل بود نقاشی شده بود قاتل با این کار چه چیزی را می خواست به پلیس بفهماند .




۱۳۹۶/۰۸/۱۹
@poemsecom
♥ارشان♥(جواد)صابر مختاری موسس سایت♥
فصل یازدهم تراژدی مرگ
خبر کشته شدن نماینده مجلس تمام کشور را پر کرده بود ، برای تمام نماینده ها محافظ های ویژه گذاشته شده بودند ، اما هنوز ترس همه جا رو فرا گرفته بود ، نیرو های ویژه دائم همه جا رو چک می کردند ، بسیاری از همایش ها لغو شد ، کشور به حالت آماده باش کامل در آمده بود .
هنوز مشخص نشده بود که این قتل کار چه کسی بوده و انگیزه این قتل چه بوده است ، حتی در پیغامی که قاتل از خود به جای گذاشته هیچ دلیلی بیان نشده بود .
چیزی که عجیب بود تفاوت میان قتل ها و نوع قتل ها بود ، اما قاتل چه کسی بود ؟
فردای آن روز یک قتل دیگری اتفاق افتاده بود .
سرهنگ خودش رو سریع به محل حادثه رسانده بود .
تو محل حادثه وسائل گریم و عکسی مشابه قاتلی که در فیلم ها دیده بودند بود ، نامه ای از قاتل همین مورد را تایید می کرد .
بعد از چند روز پزشکی قانونی هویت آن را یک خارجی تشخیص داد قضیه پیچیده شده بود ، قاتل چطور توانسته بود این فرد را پیدا کند ، از کجا به چنین قضیه ای پی برده بود ، آیا با هم در ارتباط بوده اند ؟
باز تاب های متفاوتی در شبکه های اجتماعی منتشر شده بود ، برخی این دو نفر را همکار یا رئیس همدیگر می دونستند ، برخی می گفتند که دستور این قتل ها از طرف این فرد به قاتل ارسال می شده ، اما همه این ها فرضیه ای بیش نبود .




۱۳۹۶/۰۸/۱۸
@poemsecom

فصل دوازدهم در کانال منتشر شده
1 امتیاز + مشاهده لایک
صفحات: 1 2