قصدِ ورود دارید ؟!

  جستجو بین پست‌ها و کاربران
1520108153200558_thumb.jpg t_soy8We6.jpg 86578374617cfc22d09aa7f3fa08dc3a-425[1]
ali

آرزویم کربلاست............ (با خدا باش .. [درباره]
ali فرياد مي زند:
_
95
ali
وضعيت: (آفلاين)
2403 پست
امتياز: 97092.6
ميانگين روز:1.31
ميانگين ماه:38.76
ميانگين سال:400.5
نام : ali
تولد : 0000-00-00
تاهل : - مجرد

آخرین بازدیدکنندگان

مخصوص اعضا VIP

برچسب ‌های کاربردی

ali
ali
چند توصيه براى حفظ عشق و محبت در محيط خانه و خانواده


1 ـ هر وقت همسر خود را مىبينيد، به او خسته نباشيد بگوييد و از يكديگر و كار و زحمتى كه همسر داشته، تقدير كنيد و همديگر را ببوسيد.

2 ـ در موقع كار، گاهى به يكديگر تلفن بزنيد و از احوال يكديگر جويا شويد.

3 ـ در امور خانه به همسر كمك كنيد.

4 ـ در روزهايى چون سالگرد تولد، عقد، عروسى و نظاير آن به يكديگر هديه بدهيد.

5 ـ گاهى با گل يا هديه به منزل بياييد و به يكديگر هديه تقديم كنيد.

6 ـ در مسافرتها براى يكديگر هديه بگيريد.

7 ـ صفات خوب يكديگر را تعريف كنيد و صفات بد را ناديده بگيريد.

8 ـ پاكيزه و خوشبو و خوشلباس باشيد و خانمها به آرايش در منزل و پاكيزگى خود و محيط منزل، بسيار اهميت بدهند.

بدن انسان بايستى هميشه پاكيزه و خوشبو باشد.

9 ـ به همديگر احترام بگذاريد و حتى الامكان از شوخيهايى كه شأن شما را كم كند، بپرهيزيد.

10 ـ همسرتان را با همسران ديگر مقايسه نكنيد; نه در ذهن خود، او را با ديگرى مقايسه كنيد (مرغ همسايه غاز است) و نه پيش خود او و يا در برابر ديگرى; چرا كه هر كسى يك مجموعه تواناييها دارد كه با توانايى ديگران نبايد مقايسه شوند.

11 ـ به خويشاوندان همسرتان احترام بگذاريد و عيوب آنان را به رو نياوريد و مخصوصاً پدر و مادر هر يك از زوجين، بايد مورد محبت و احترام ديگرى باشند.
اين هم وظيفه اخلاقى و انسانى است و هم در همسر تأثير مىگذارد.

12 ـ آخرين وصيت خضر به موسى اين بود:
هميشه عيوب و خطاى خود را در نظر داشته باش و عيوب و خطاهاى ديگران را ببخش.[1]

پی نوشت :
1.محمود بهشتى، سلامتى تن و روان،ص7
2 امتیاز + مشاهده لایک
ali
ali
چن دقیقه بیشتر وقت نمیبره خوندنش ...

{-6-}{-6-}{-6-}{-6-}{-6-}{-6-}{-6-}{-6-}
خواهرم!

نمیدانم چگونه و از چه راهی از شما تشکر کنم!
اصلا زبانم و دست هایم و تمام وجودم در مقابل کاری که برای من میکنی ناتوان است که شکر بجای بیاورد ...
خواهرم!
من درخیابان همان پسری هستم که وقتی تو را میبیند دست و پایش را گم میکند!
وقتی باتو بخواهد هم صحبت شود عرق شرم و خجالت تمام بدنش را خیس میکند!
من همان پسری هستم که جرات معاشرت و هم کلامی را با تو ندارد!
همان پسری که با ترس خاصی به لباس هایت یک نگاه زیر چشمی میکند!
من آن پسری نیستم که در سر چهار راه به هرزگی مشغول است ، چرا که از آبرویش در نزد دوستان و همسایگان میترسد!
من آن پسری هستم که در دانشگاه خودش را پاک جلوه میدهد ولی ...
خواهرم!
از این که با کارهایت در فضای مجازی ، کار مرا و امثال مرا راحت تر کردی سپاس گذارم!
از این که عکس هایت رادر اینترنت قرار دادی سپاس گذارم!
از این که هر وقت با دوستانت عکسی انداختی و نشر دادی سپاس گذارم!
من تا بیش از این جرات نگاه کردن حتی به چادر سیاهت را هم نداشتم ، ولی حالا میتوانم با دقت هر چه بیشتر به آرایش کردن ها و لباس پوشیدن هایت خیره شوم!
خواهرم!
من تا بیش از این جرات نداشتم رو در رویت دربارهٔ زیبایی ات با تو هم صحبت شوم ، ولی حالا در فضای مجازی میتوانم با گذاشتن کامنت زیر هر پست ات به ابراز احساسات خودم بپردازم!
از این پس میتوانم راجع حجم اندام ها وپایین تنه ات فکر کنم ، حتی میتوانم وقتی هایی که دسترسی به اینترنت ندارم ، در خیال و ذهن ناخودآگام بری خود اتاق خوابی ...
از این پس میتوانم به تک تک حالت هایت در عکس ها از خنده هایت تا شادی کردن ها و یادگاری و سلفی انداختن ها با دوستانت خیره شوم!
من همان پسری هستم که فکر میکردی پاکم و پاک نگاه میکنم!
خواهر زیبای با حجاب و یا حتی بی حجابم!
شاید باورت نشود ، تو برای حس غریزی من و لذت نگاه کردن به نامحرم ، همچون گوشتی لذیذ برای گرسنه ایی روزه دار شده ای!
خواهر زیبایم!
از این که عکست را در اینترنت نشر می دهی و لایک میگری سپاس گذارم!
راستش را بخواهی دیگر به مانند گذشته عذاب وجدان برای گناهانم ندارم!
ساعتی با عکس های پست ها و پروفایلت چشم چرانی میکنم و با خود میگویم اشکالی ندارد ، گناه به گردن هر دویمان شده است!
براستی دست های سفیدت را که میگذاری دلم میرود!
از نگاه ها و فیگورهایت در عکسها لذت میبرم!
روزی با تو و چندین نفر امثال تو دل میدهم و قلوه میستانم!
خواهر زیبا و خوش اندانم!
با حجاب یا بی حجابت دیگر برای من جوان فرق آنچنانی ندارد ، چرا که چهره هر دوی شما را در اینترنت و صفحات مجازی میتوانم ببینم!
براستی ، دوست داری؟!
اصلا عکس گذاشتن شماها ... بهانه را برای گفتگو بین نامحرم ها چه آنانی که دنبال ارشاد کردند و چه آنانی که دنبال شهوت رانی هستند باز میکند!
پس با یک تیر دو نشان میزنید ...!
خواهرم!
هرچه قدر دوست داری دنبال لایک برای عکس هایت باش ، بیخیال این دنیا و آن دنیا ...
اصلا جای تو بودم به لجبازی هایم ادامه میدادم و لذت میبردم از این همه دل بری و دل بردن ها ...!
به دنبال شوهر و دوست پسر باش ، نان چیست؟ خربزه ... آب ... هست
شایدم هم به آن دنیا اعتقاد نداری ... یا شایدم ... متاسفم ...!
همین ...
4 امتیاز + مشاهده لایک
ali
ali
فیس بوک ایران
1 امتیاز + مشاهده لایک
ali
ali
ali
ali
فیس بوک ایران
1 امتیاز + مشاهده لایک
ali
ali
فیس بوک ایران
1 امتیاز + مشاهده لایک
ali
ali
فیس بوک ایران
2 امتیاز + مشاهده لایک
ali
ali
فیس بوک ایران
2 امتیاز + مشاهده لایک
ali
ali
مدرسه‌ی کوچک روستایی بود که به‌وسیله‌ی بخاری زغالی قدیمی، گرم می‌شد. پسرکی موظف بود هر روز زودتر از همه به مدرسه بیاید و بخاری را روشن کند تا قبل از ورود معلم و هم‌کلاسی‌هایش، کلاس گرم شود. روزی، وقتی شاگردان وارد محوطه‌ی مدرسه شدند، دیدند مدرسه در میان شعله‌های آتش می‌سوزد. آنان بدن نیمه بی‌هوش هم‌کلاسی خود را که دیگر رمقی در او باقی نمانده بود، پیدا کردند و بی‌درنگ به بیمارستان رساندند.
پسرک با بدنی سوخته و نیمه جان روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود ، که ناگهان شنید دکتر به مادرش می‌گفت: «هیچ امیدی به زنده ماندن پسرتان نیست، چون شعله‌های آتش به‌طور عمیق، بدنش را سوزانده و از بین برده است». اما پسرک به هیچوجه نمی‌خواست بمیرد. او با توکل به خدا و طلب یاری از او تصمیم گرفت تا تمام تلاش خود را برای زنده ماندن به کار بندد و زنده بماند و ... چنین هم شد.

او در مقابل چشمان حیرت زده‌ی دکتر به راستی زنده ماند و نمرد. هنگامی که خطر مرگ از بالای سر او رد شد، پسرک دوباره شنید که دکتر به مادرش می‌گفت: «طفلکی به خاطر قابل استفاده نبودن پاهایش، مجبور است تا آخر عمر لنگ‌لنگان راه برود».پسرک بار دیگر تصمیم خود را گرفت. او به هیچ‌وجه نخواهد لنگید. او راه خواهد رفت، اما متاسفانه هیچ تحرکی در پاهای او دیده نمی‌شد. بالاخره روزی فرا رسید که پسرک از بیمارستان مرخص شد. مادرش هر روز پاهای کوچک او را می‌مالید، اما هیچ احساس و حرکتی در آنها به چشم نمی‌خورد. با این حال، هیچ خللی در عزم و اراده‌ی پسرک وارد نشده بود و همچنان قاطعانه عقیده داشت که روزی قادر به راه رفتن خواهد بود
یک روز آفتابی، مادرش او را در صندلی چرخ‌دار قرارداد و برای هواخوری به حیاط برد. آن روز، پسرک بر خلاف دفعه‌های قبل، در صندلی چرخ‌دار نماند. او خود را از آن بیرون کشید و در حالی که پاهایش را می‌کشید، روی چمن شروع به خزیدن کرد. او خزید و خزید تا به نرده‌های چوبی سفیدی که دور تا دور حیاط‌شان کشیده شده بود، رسید.
با هر زحمتی که بود، خود را بالا کشید و از نرده‌ها گرفت و در امتداد نرده‌ها جلو رفت و در نهایت، راه افتاد. او این کار را هر روز انجام می‌داد، به‌طوری که جای پای او در امتداد نرده‌های اطراف خانه دیده می‌شد. او چیزی جز بازگرداندن حیات به پاهای کوچکش نمی‌خواست.
سرانجام، با خواست خدا و عزم و اراده‌ی پولادینش، توانست روی پاهای خود بایستد و با کمی صبر و تحمل توانست گام بردارد و سپس راه برود و در نهایت، بدود. او دوباره به مدرسه رفت و فاصله‌ی بین خانه و مدرسه را به خاطر لذت، می‌دوید. او حتی در مدرسه یک تیم دو تشکیل داد.
سال‌ها بعد، این پسرکی که هیچ امیدی به زنده ماندن و راه رفتنش نبود، یعنی دکتر «گلن گانینگهام» در باغ چهارگوش «مادیسون» موفق به شکستن رکورد دوی سرعت در مسافت یک مایلی شد!
ali
ali
1 امتیاز + مشاهده لایک
ali
ali
فیس بوک ایران
1 امتیاز + مشاهده لایک
ali
ali
فیس بوک ایران
ali
ali
فیس بوک ایران
ali
ali
مـــــن آزاد هســـــتم.

آزاد آزاد ...…

حـــــتے آزادتـــــر از آزاد

اگر تعـــریفت از آزادے ایـــنـہ کـہ خـــودتو مـثل نمایـــشگاه بـہ همـہ نشـــون بدے بایـــد بگــم این تو نیـــستے کـہ آزادے

ایـــن بازدیــد از تـوئـہ کـہ آزاده

همـــــون کـہ بالاش میـنویـــــسن : بازدیـــد برای عمـــوم آزاد اســـت…


فیس بوک ایران
ali
ali
فیس بوک ایران
صفحات: 8 9 10 11 12
{-1-} {-2-} {-3-} {-4-} {-5-} {-6-}
{-7-} {-8-} {-9-} {-10-} {-11-} {-12-}
{-13-} {-14-} {-15-} {-16-} {-17-} {-18-}
{-19-} {-20-} {-21-} {-22-} {-23-} {-24-}
{-25-} {-26-} {-27-} {-28-} {-29-} {-30-}
{-31-} {-32-} {-33-} {-34-} {-35-} {-36-}
{-37-} {-38-} {-39-} {-40-} {-41-} {-42-}
{-43-} {-44-} {-45-} {-46-} {-47-} {-48-}
{-49-} {-50-} {-51-} {-52-} {-53-} {-54-}
{-55-} {-55-} {-57-} {-58-} {-59-} {-60-}