قصدِ ورود دارید ؟!

  جستجو بین پست‌ها و کاربران
1520108153200558_thumb.jpg t_soy8We6.jpg 86578374617cfc22d09aa7f3fa08dc3a-425[1]
ali

آرزویم کربلاست............ (با خدا باش .. [درباره]
ali فرياد مي زند:
_
95
ali
وضعيت: (آفلاين)
2403 پست
امتياز: 97092.6
ميانگين روز:1.36
ميانگين ماه:40.05
ميانگين سال:400.5
نام : ali
تولد : 0000-00-00
تاهل : - مجرد

آخرین بازدیدکنندگان

مخصوص اعضا VIP

برچسب ‌های کاربردی

ali
ali
دلهای ما که بهم نزدیک باشند,
دیگر چه فرقی می کند که کجای این جهان باشیم.
دور باش اما نزدیک,
من از نزدیک بودن های دور, می ترسم!


{-35-}{-35-}{-35-}{-35-}{-35-}{-35-}{-35-}{-35-}{-35-}


ﺗﻨﻬﺎ ﻻﯾﻖ ﻧﺎﻡ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﺎﺵ ..
"ﺑﻬﺸﺖ ﻫﻢ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺩﺍﺭﺩ "
ﺑﻪ ﺑﻬﺸﺖ ﺭﻓﺘﻦ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ !
ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺑﻪ ﺑﻬﺸﺖ ﺭﻓﺘﻦ ﻣﻬﻢ ﺍﺳﺖ .
" ﺩﮐﺘﺮﺷﺮﯾﻌﺘﯽ''
2 امتیاز + مشاهده لایک
ali
ali
اﺯ ﻋﺎﻟﻤﻲ ﭘﺮﺳﻴﺪﻧﺪ:

ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﻣﻴﺰﺍﻥ ﻋﻘﻞ ﮐﺴﻲ ﭘﻲ ﺑﺮﺩ؟!

ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﺍﺯﺣﺮﻓﻲ ﮐﻪ ﻣﻲ ﺯﻧﺪ.

ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﭘﺮﺳﻴﺪﻧﺪ:

ﺍﮔﺮ ﭼﻴﺰﻱ ﻧﮕﻔﺖ ﭼﻪ ؟

ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ:

ﻫﻴﭻ ﮐﺲ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻋﺎﻗﻞ ﻧﻴﺴﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﻨﺪ....!
3 امتیاز + مشاهده لایک
ali
ali
کوفی عنان خاطره زیر را از دوران تحصیل خود بازگو نموده است:
روزی معلم ما با کاغذی وارد کلاس شد و آن را در وسط تخته چسباند. کاغذ سفیدی که لکه سیاهی در میان آن نمایان بود. سپس به آن اشاره کرد و از شاگردان پرسید: بچه ها چه می بینید؟

همگی یک صدا فریاد زدند: لکه سیاه!

معلم کمی دیگر به کاغذ نگریست. سپس نگاهش را از آن برداشت و رو به بچه ها گفت: در میان این همه سفیدی شما فقط لکه سیاه را می بینید؟

از آن روز به بعد تمام تلاشم را کردم که سفیدی ها را بیشتر و با دقت بیشتر بنگرم.
1 امتیاز + مشاهده لایک
ali
ali
وای بر فرزندان آخر زمان از روش پدرانشان

پیامبر اکرم(ص) به بعضى از کودکان نظر کرد و فرمودند:

واى بر فرزندان آخر زمان از روش پدرانشان.عرض شد یا رسول اللَّه از پدران مشرک آنها؛فرمود نه،از پدران مسلمانشان که چیزى از فرائض دینى را به آنها یاد نمیدهند،
و اگر فرزندان، خود از پى فراگیرى بروند منعشان میکنندو تنها از این خشنودند که آنها در آمد مالى داشته باشند هر چند ناچیز باشد.سپس فرمود: من از این پدران برى و بیزارم و آنان نیز از من بیزارند.

جامع أحادیث الشیعة - السیدالبروجردی - ج 21 ص 408
2 امتیاز + مشاهده لایک
ali
ali
تقدیم کن به هر چی دختره
{-35-}{-35-}{-35-}{-35-}
دختر یعنی یه عالمه احساس
دختر یعنی ظرافت تو رفتارش باشه، نه اینکه ادا پسرا روو در آره...
دختر یعنی لبخند دلنشین خدا
دختر یعنی گرمی بخش خونه
دختر یعنی دنیای رنگی رنگی
دختر یعنی دنیاش بغل آقاش
دختریعنی بابایی
دختر یعنی هیچ وقت فراموش نمیکنه تولد ! روو ..
دختر یعنی کلید قلبتو ندی دست هر کی
دختر یعنی کد بانو گری ..
دختر یعنی خوشحال شدن با یه شاخه گل ...
دختر یعنی زندگی ...
دختر یعنی موجودیست که فقط شیطونیاش به دنیا می ارزه
3 امتیاز + مشاهده لایک
ali
ali
کاری به کار همدیگر نداشته باشیم...

باور کنید تک تک آدم ها زخمی‌اند....
هرکس‌ درد خودش را دارد
دغدغه‌ی خودش را دارد
مشغله‌ی خودش دارد
باور کنید...
ذهن‌ها خسته‌اند
قلب‌ها زخمی‌اند
زبان‌ها بسته‌اند
برای دیگران آرزو کنیم
بهترین‌ها را....
راحتی را....
همه گم شده‌ایم
یاری کنیم همدیگر را
تا زندگی برایمان لذتبخش شود..
آدم ها آرام آرام پیر نمیشوند..
آدمها در یک لحظه ..
با یک تلفن...
با یک جمله ...
با یک نگاه ...
با یک اتفاق....
با یک نیامدن..
بایک دیر رسیدن.
بایک "باید برویم"..
وبایک "تمام کنیم" پیر میشوند
آدمها را لحظه ها پیر نمیکنند..
آدم را آدم ها پیر می کنند.
سعي ڪنیم هواي دل همدیگر را بیشتر داشته باشیم همدیگر را پیر نکنیم.
1 امتیاز + مشاهده لایک
ali
ali
یادت باشه...
انسان هايي هستند
که ديوار بلندت را مي بينند
ولي به دنبال همان يک آجر لق ميان ديوارت هستند که ،
تو را فرو بريزند ...!
تا تو را انکار کنند ...!
تا از رويت رد شوند ...!
مراقب باش...
دست روزگار هلت ميدهد ؛
ولي قرار نيست تو بيفتي ،
اگر بي تاب نباشي و خودت را به آسمان گره زده باشي ،
اوج مي گيري ...
به همين سادگي ...
پس...
تو خوب باش ،
حتي اگر آدم هاي اطرافت خوب نيستند ،
تو خوب باش ،
حتي اگر همه از خوبي هايت سو استفاده کردند
تو خوب باش ،
حتي اگر جواب خوبي هايت را با بدي دادند ،
تو خوب باش.
_________________
3 امتیاز + مشاهده لایک
ali
ali
عید رمضان آمد و
ماه رمضان رفت
صد شکر که این آمد و
صد حیف که آن رفت

دوستان عزیز پیشاپیش عیدتون مبارک
1 امتیاز + مشاهده لایک
ali
ali
روزگار عوض شد

مثل دفترهای قدیمی کاهی بودیم
دو به دو با هم
هرکداممان را که می کندند
آن یکی هم بیرون میزد از زندگی !

حالا سیمی مان کردند
که با رفتن دیگری کک مان هم نگزد ...!
ali
ali
از خاطرات سردار شهید مهدی باکری

شهردار ارومیه بود، 2800 تومان حقوق می گرفت. یک روز بهم گفت: بیا هر چی تو این ماه خرج داریم رو بنویسیم، تا اگه چیزی اضافه اومد بدیم به فقرا. همه چیز را نوشتم از واکس کفش گرفته تا گوشت و نان و تخم مرغ . آخر ماه که حساب کردم ، شد ۲۶۵۰ تومان . بقیه پول رو لوازم التحریر خرید، داد به یکی از کسانی که شناسایی کرده بود و می دانست محتاجند، گفت: این هم کفاره ی گناهان این ماهمان!
ali
ali
درددل یک جوان ایرانی

یه خونه مجردی با رفیقامون درست کرده بودیم، اونجا شده بود خونه گناه و معصیت...دیگه توضیحش باخودتون....

شب عاشورا بودهرچی زنگ زدم به رفیقام، هیچکدوم در دسترس نبودند

نه نماز، نه هیئت، نه پیراهن مشکی هیچی

میگفتم اینارو همش آخوندا درآوردند، دو تا عرب با هم دعواشون شده به ما چه

ماشینو برداشتم برم یه سرکی، چی بهش میگن؟ گشتی بزنم

تو راه که میرفتم یه خانمی را دیدم، خانم چادری وسنگینی بود کنارخیابون منتظرتاکسی بود

خلاصه اومدم جلو و سوار ماشینش کردم یه دفعه یه فکری مثل برق توذهنم جرقه زد بله شیطان خوب بلده کجاواردبشه ازچندتاخیابون عبورکردم ورسیدم به میدون ورفتم سمت خونه مجردیمون خانمه که دید مسیری که اون گفته بودنمیرم گفت نگهدارومنم سرعتوبیشترکردموهرچی جیغ ودادمیزدتوجه نمیکردم شانس آوردم درهای ماشین قفل مرکزی داشت وگرنه خودشومینداخت پایین

خلاصه، بردمش توی اون خانه ی مجردی

اینم مثل بید میلرزید و گریه میکرد و میگفت بابا مگه تو غیرت نداری؟ آخه شب عاشوراست!!!! بیا به خاطر امام حسین حیا کن

گفتم برو بابا امام حسین کیه؟ اینارو آخوندا درآوردند، این عربها با هم دعواشون شده به ما ربطی نداره

خانومه که دیگه امیدی به نجات نداشت با گریه گفتش که: خجالت بکش من اولاد زهرام، به خاطر مادرم فاطمه حیا کن!!! من این کاره نیستم، من داشتم میرفتم مجلس عزای سیداشهداعزیز فاطمه

گفتم من فاطمه زهرا هم نمیشناسم، من فقط یه چیز میشناسم: جوانی، جوانی کردن

اینارو هم هیچ حالیم نیست من اینقدرغرق تواین کاراشدم مطمئنم جهنم میرم پس دیگه آب که ازسرگذشت چه یک وجب چه صدوجب خانمه که ازترس صداش میلرزید باهمون صدای لرزان گفت: تو ازخداوعذاب جهنم نمیترسی درسته ولی لات که هستی، غیرت لاتی داری یا نه؟من شنیدم لاتهااهل لوتی گری ومردونگی هستن

_ خودت داری میگی من زمین تا آسمون پر گناهم ، این همه گناه کردی، بیا امشب رو مردونگی کن به حرمت مادرم زهرای مظلومه گناه نکن، اگه دستتو مادرم زهرا نگرفت برو هرکاری دلت میخواد بکن

آقامن که شهوت جلوچشاموگرفته بود هیچی حالیم نمیشداماباشنیدن کلمه زهرای مظلومه که باصدای لرزان وهمراه باگریه اون زن همراه بود تنم لرزید آقایه لحظه بدنم یخ کرد غیرتی شدم

لباسامو پوشیدم و گفتم: یالا چادرو سرت کن ببینم، امشب میخوام تو عمرم برای اولین بار به حضرت زهرا اعتماد کنم ببینم این حضرت زهرا میخواد چیکار کنه مارو... یالا

سوار ماشینش کردم و اومدم نزدیک حسینیه ای که میخواست بره پیاده اش کردم

از ماشین که پیاده شد داشت گریه میکرد

همینجور که گریه میکرد و درو زد به هم، ورفت

اومدم تو خونه و حالا ضد حال خوردیم و حالم خوب نبودداشتم حرفهای خانومه روکه مثل پتک توسرم میخوردتوذهنم مرورمیکردم

تو راه که داشتم میبردمش تا دم حسینیه، هی گریه میکرد و با خودش حرف میزد، منم میشنیدم چی میگه

اما داشت به من میگفت

میگفت: این گناه که میکنی سیلی به صورت مهدی میزنی، آخه چرا اینقدر حضرت مهدی رو کتک میزنی، مگه نمیدونی ما شیعه ایم، امام زمان دلش ازدست ما میگیره، اینارو میگفت

منم رانندگی میکردم.... واردخونه شدم

دیدم مادرم، پدرم، خواهرام، داداشام اینا همه رفتند هیئت

تو خانواده مون فقط لات من بودم

تلویزیونو که روشن کردم دیدم به صورت آنلاین کربلا را نشون میده

صفحه ی تلویزیون دو تکه شده، تکه ی راستش خود بین الحرمین و گاهی ضریحو نشون میده، تکه دومش، قسمت دوم صفحه ی تلویزیون یه تعزیه و شبیه خونی نشون میداد،
یه مشت عرب با لباس عربی، خشن، با چفیه های قرمز، یه مشت بچه ها با لباس عربی سبز، اینارو با تازیانه میزدند و رو خاکها میکشوندند

من که تو عمرم گریه نکرده بودم، یاد حرف این دختره افتادم گفتم واااااای یه عمره دارم تازیانه به مهدی میزنم

پای تلویزیون دلم شکست، گفتم یازهرای مظلومه دست منو بگیر

یازهرا یه عمره دارم گناه میکنم، دست منو بگیر

من میتونستم گناه کنم، اما به تو اعتماد کردم.

کسی تو خونه نبود، دیگه هرچی دوست داشتم گریه کردم توسروصورت خودم میزدم

گریه های چند ساله که بغض شده بود، گریه میکردم، داد میزدم، عربده میکشیدم، خجالت که نمیکشیدم چون کسی نبودیه حس عجیبی بهم دست داده بودکه توی همه عمرم تجربه نکرده بودم احساس میکردم سبک شدم احساس میکردم تازه متولدشدم....

نیمه شب بود، باصدای بازشدن قفل در ازخواب بیدارشدم همون پای تلویزیون خوابم برده بودپدر و مادرم از حسینیه آمدند

تا مادرم درو باز کرد، وارد شد تو خونه، تا نگاه به من کرد (اسمم رضاست)، یه نگاه به من کرد گفت: رضا جان حالت خوبه؟چراچشمات قرمزه چراصورتت قرمزشده گفتم چیزی نیست گفت صدات چراگرفته همه نگران بودن دورموگرفته بودن

گفتم چیزی نیست امشب براامام حسین عزاداری کردم همه ازتعجب مات مونده بودن

مادرم گریه میکرد وخداروشکرمیکردمیگفت ممنونم خداکه دعاهای منومستجاب کردی و.....

افتادم به پای پدر و مادرم، گریه.... تورو به حق این شب عاشورا منو ببخشید

من اشتباه کردم

بابام گریه میکردمادرم گریه میکرد خواهروبرادرام....

صبح عاشورا، زنجیرو برداشتم و پیرهن مشکی رو پوشیدم و رفتم سمت حسینیه محلمون

تو حسینیه که رفتم، میشناختند، میدونستند من هیچوقت اینجاها نمیومدم

همه یه جوری نگام میکردن

سرپرست هیئت آدم مسنیه

آمد و پیشونیمو بوسید و بغلم کرد و گفت رضاجان خوش آمدی، منت سر ما گذاشتی منم خجالت میکشیدم آخه یه عمرباعث اذیت وآزارمردم اون محله بودم...رفتم تودسته و

هی زنجیر میزدم وبه یاد اون سیلی هایی که به مهدی زده بودم گریه میکردم

هی زنجیر میزدم به یاد کتکایی که با گناهانم به امام زمان زدم گریه میکردم

جلسه که تمام شد، نهارو که خوردیم، سرپرست هیئت منو صدا زد

گفت: رضاجان میای کربلا؟ گفتم: کربلا؟!! من؟!!! من پول ندارم!!!

گفت نوکرتم، پول یعنی چی؟ خودم میبرمت

هنوز ماه صفر تموم نشده بود دیدم بین الحرمینم زدم تو صورتم گفتم حسین جان میخوای با دل من چکار کنی؟
5 امتیاز + مشاهده لایک
ali
ali
ﻣﻔﻬﻮﻡ ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺭﻭﯾﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻬﺘﺮ
ﻣﯿﺒﺨﺸﺪ : ﺯﻧﺪﮔﯽ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ، ﺷﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﺑﻬﺸﺖ ﻭ ﯾﺎ
ﺩﺭ
ﺗﻨﺎﺳﺨﯽ ﺩﯾﮕﺮ. ﭘﺲ ﺯﯾﺎﺩ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺑﺎﺷﯽ! ﺍﯾﻦ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﮐﻮﭼﮏ ﻭ ﺣﻘﯿﺮ ﺍﺳﺖ، ﭼﻪ ﺍﻫﻤﯿﺘﯽ
ﺩﺍﺭﺩ؟
ﺩﺭﻣﻘﺎﯾﺴﻪ ﺑﺎ ﻣﯿﻠﯿﻮﻧﻬﺎ ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﺳﺎﻝ ﻧﻮﺭﯼ، ﺍﯾﻦ ﻫﻔﺘﺎﺩ
ﺳﺎﻝ ﭼﻪ ﺍﻫﻤﯿﺘﯽ ﺩﺍﺭﺩ؟ ﺍﺑﺪﺍً ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺏ ﻧﻤﯿﺂﯾﺪ!
ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﻣﺬﺍﻫﺐ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻬﺎﻧﺪ: " ﻫﻔﺘﺎﺩ ﺳﺎﻝ ﺭﻗﻤﯽ
ﻧﯿﺴﺖ. ﺍﯾﻦ ﺭﻧﺠﻬﺎ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺑﺪﻭﻥ
ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﺑﺎ ﺁﻥ، ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﮕﺬﺭﻧﺪ، ﺯﻧﺪﮔﺎﻧﯽ ﺑﻌﺪﯼ، ﺩﺭ
ﺁﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻭﺭﺍﯼ ﻣﺮﮒ ، ﭘﺎﺩﺍﺷﻬﺎﯼ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ
ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﻮﺩ ".
ﺍﯾﻨﻬﺎ ﻣﺮﺩﻣﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻊ ﺷﺪﻫﺎﻧﺪ ﺷﻤﺎ ﺍﻭﺿﺎﻉ ﺭﺍ
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺯﻣﯿﻦ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺑﺪﻫﯿﺪ. ﺑﻪ ﻭﯾﮋﻩ ﺁﻧﺎﻥ ﺍﺯ ﺩﮔﺮﮔﻮﻧﯽ
ﻭ ﺗﺤﻮﻝ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺟﻠﻮﮔﯿﺮﯼ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ، ﺯﯾﺮﺍ ﺗﻤﺎﻡ
ﻣﺼﯿﺒﺘﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ ﺭﯾﺸﻪ ﺩﺭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ.
ﻭ ﺍﮔﺮ
ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻧﮑﻨﺪ، ﺍﯾﻦ ﺗﻨﺸﻬﺎ ﺑﻪ ﺯﯾﺎﺩﺷﺪﻥ ﺍﺩﺍﻣﻪ
ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺗﺸﻮﯾﺸﻬﺎ ﻭ ﻧﺎﺑﺴﺎﻣﺎﻧﯿﻬﺎ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ
ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺯﯾﺎﺩﺗﺮ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ.
1 امتیاز + مشاهده لایک
ali
ali
"متنى ار جنس طلا"

ﺍﺯ بزرگی ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ :
راز این امیدواری و آرامشی
که در وجودت داری چیست؟!
گفت :
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﻭ ﺗﺠﺮﺑﻪ، تصمیم گرفتم ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮ ﭘﻨﺞ ﺍﺻﻞ ﺑﻨﺎ کنم :
ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﺭﺯﻕ ﻣﺮﺍ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﻤﯽﺧﻮﺭﺩ، ﭘﺲ ﺁﺭﺍﻡ ﺷﺪﻡ!
ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﺮﺍ ﻣﯽﺑﯿﻨﺪ، ﭘﺲ ﺣﯿﺎ ﮐﺮﺩﻡ!
ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﺮﺍ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻧﻤﯽﺩﻫﺪ، ﭘﺲ ﺗﻼﺵ ﮐﺮﺩﻡ!
ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﮐﺎﺭﻡ ﻣﺮﮒ ﺍﺳﺖ، ﭘﺲ ﻣﻬﯿﺎ ﺷﺪﻡ!
ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﻧﯿﮑﯽ ﻭ ﺑﺪﯼ ﮔﻢ ﻧﻤﯽﺷﻮﺩ ﻭ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﻣﻦ ﺑﺎﺯﻣﯽﮔﺮﺩﺩ، ﭘﺲ ﺑﺮ ﺧﻮﺑﯽ‌ها ﺍﻓﺰﻭﺩﻡ ﻭ ﺍﺯ ﺑﺪﯼ‌ها ﮐﻢ ﮐﺮﺩﻡ!
ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺍﯾﻦ پنج ﺍﺻﻞ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﯾﺎﺩﺁﻭﺭﯼ ﻣﯽﮐﻨﻢ..
2 امتیاز + مشاهده لایک
ali
ali
به قلم استاد شهید مرتضی مطهری

یکی از علل عدم موفقیت ما مردم به اصلاح جامعه خود ، همین است که هر فردی آنگاه که به خودش نگاه میکند و به اعمال خودش نظر می افکند ، عینک خوش بینی به چشم می زند و آنگاه که به دیگران و اعمال دیگران نظر می کند عینک بدبینی و بد گمانی ، و نتیجه این است که هیچ کس خود را تقصیر کار نمی داند و چنین می پندارد که تقصیر به دیگران است
1 امتیاز + مشاهده لایک
ali
ali
پیشنهاد می کنم این داستان زیبا را بخوانید.

عارفی که ﺩﺭ ﻣﺴﯿﺮ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﻬﺮﯼ ﺷﺪ، می‌گويد:
ﺩﯾﺪﻡ ﺑﭽﻪﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮ، ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺑﺎﺯﯼ ﻫﺴﺘﻨﺪ...
ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ: ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺯﯼِ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺣﮑﻤﺘﯽ ﺩﺍﺭد، ﺗﺎ ﻏﺮﻭﺏ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻡ.
ﻏﺮﻭﺏ ﯾﮑﯽیکی ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺭﻓﺘﻨﺪ.
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﭽﻪﻫﺎ خانه‌شان نزدیک ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺑﻮﺩ...
ﺩﺭِ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺯﺩ...: ﻣﺎﺩﺭ، ﻣﻨﻢ ﺩﺭ ﺭا باز ﮐﻦ!
مادر: باز نمی‌کنم!
- ﭼﺮﺍ ﻣﺎﺩﺭ؟!
چون‌که هرشب دیر میای خانه با لباس‌های کثیف و پاره که هی باید بشورم و بدوزم، ﻣﻦ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡ..

- ﺩﺭ را باز ﮐﻦ، شب است ﻣﺎﺩر...
ﻫﺮ ﭼﯽ ﺍﯾﻦ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺩ ﺯﺩ ﻓﺎﯾﺪﻩ ﻧﮑﺮﺩ.

پیش ﺭﻓﺘﻢ... ﺩﺭ را ﺯﺩﻡ...
- ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺭ ﺭا باز ﮐﻨﯿﺪ ﻣﻦ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻋﻠﻤﺎ ﻫﺴﺘﻢ...
ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺭ را باز ﮐﺮﺩ.

ﮔﻔﺘﻢ: ﻣﺎﺩﺭ، ﺍﯾﻦ ﺑﭽﻪ ﺭا ﺑﺮﺍﯼ ﭼﺭا راه ﻧﻤﯿﺪﯼ؟
ﮔﻔﺖ: آﻗﺎ خسته‌ام ﮐﺮﺩﻩ.. ﺍﺯ ﺑﺲ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺩﯾﺮ ﻣﯿﺎید خانه...

ﺑﻪ ﺑﭽﻪ ﮔﻔﺘﻢ: ﻗﻮﻝ میدی ديگه شب‌ها ﺩﯾﺮ ﻧﯿﺎیی خانه؟ لباست را آﻟﻮﺩﻩ ﻧﮑﻨﯽ؟
ﮔﻔﺖ: بلی...
ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺮﻭ خانه..

ﺑﭽﻪ ﺭﻓﺖ داخل خانه...
ﺻﺒﺢ ﮐﻪ آمدم در کنار میدان منتظر شدم.. ﺩﯾﺪﻡ ﺩﺭِ آن خانه ﺑﺎﺯ ﺷﺪ.. ﺑﭽﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ بیرون آمد، چیزی ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﺩﺭش آورد و ﺭﻓﺖ ﺑﺎ ﺭفیق‌هایش بازى...!

ﯾﺎﺩﺵ ﺭﻓﺖ ﺩﯾﺸﺐ ﺷﻔﺎﻋﺖ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ!
دوباره ﺗﺎ ﻏﺮﻭﺏ ﺑﺎﺯﯼ کرد...

ﻏﺮﻭﺏ به رفیقش محمد گفت: ﻣﻦ ﺍﻣﺸﺐ ﺑﯿﺎیم خانه‌تان؟
ﺩﻭﺳﺘﺶ ﮔﻔﺖ: نه رفیق، پدرم ﺭﺍهت نمیده، خودم را هم ﺑﻪ ﺯﻭﺭ راه میده!

ﺑﻪ آن ﯾﮑﯽ ﮔﻔﺖ: ﺣﺴﯿﻦ ﺍﻣﺸﺐ ﻣﻦ ﺑﯿﺎیم خانه‌تان؟
ﮔﻔﺖ: نه! نکنه ﻣﯿﺨﻮﺍهی مادرم من را ﺑﮑﺸﻪ؟!

هیچ کس ﺑﭽﻪﯼ ﺁﻟﻮﺩﻩ ﺭا ﻧﺒﺮﺩ خانه‌اش..!

ﺑﺎ ﻏﺼﻪ ﻭ ﺗﺮﺱ یک ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺩﺭِ خانه ﻣﺎﺩﺭﺵ...
ﺭﻓﺖ طرف خانه... ﭼﯿﮑﺎﺭ کند ﺭﺍﻫﯽ ﺩﯾﮕر ﻧﺪﺍﺭﻩ!
ﻫﺮ ﭼﯽ ﺩﺭ ﺯﺩ... ﻣﺎﺩﺭ اصلاً ﭘﺸﺖ ﺩﺭ نیامد...

این ﺻﺤﻨﻪ، من را ﺁتش ﺯﺩ... ﺩﯾﺪﻡ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﺎﻻ ﭘﺸﺖ بام .. ﺍﺯ آن بالا گریه می‌کند..
ﺑﭽﻪ در پایین ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﻪ..

ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺮﺍی ﺑﭽﻪ .. ﺑﭽﻪ ﺑﺮﺍی ﺧﺎﻧﻪ ..
ﺑﭽﻪ نمی‌داند ﻣﺎﺩﺭ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻩ..
ﭼﯿﮑﺎﺭﺵ كنه بالأخره وقتى آدم نميشه؟!! ..
ﺩﯾﺪﻡ، ﺑﭽﻪ ﺭﻭﯼ ﺷﮑﻤﺶ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪ.. صورتش را روی خاک گذاشته!
او ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ به ناله ﺯﺩﻥ...

ﻣﺎﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﺭا ﺩﯾﺪ. نتوانست ﺗﺤﻤﻞ کند..
ﺩﻭﯾﺪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺩﺭ ﺭا باز ﮐﺮﺩ.. ﺑﭽﻪ ﺭا ﺑﻐﻞ ﮐﺮﺩ.. ﺍﯾﻦ ﺧﺎﮎ‌ﻫﺎ ﻭ ﮔِﻞﻫﺎ ﺭا ﺍﺯ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩ...
ﺑﭽﻪ ﮐﻪ کمی ﺁﺭام ﺷﺪ..
ﮔﻔﺖ: ﻣﺎﺩﺭ؟
ﮔﻔﺖ: ﺟﺎﻧﻢ...
ﮔﻔﺖ: ﻣﺎﺩﺭ، ﻣﻦ ﺍﻣﺸﺐ یک ﭼﯿﺰﯼ ﺭا ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ نمی‌فهمیدم..
ﮔﻔﺖ: ﻣﺎﺩﺭ، ﭼﯽ ﺭا ﻓﻬﻤﯿﺪﯼ؟!!
ﮔﻔﺖ: ﻣﺎﺩﺭ ﺟﺎﻥ، ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺩﯾﺮ آمدم خانه، غذا نده.. ﺷﻼﻗﻢ ﺑﺰﻥ.. ﺍﺯ ﻏﺬﺍ ﻣﺤﺮﻭﻣﻢ ﮐﻦ.. ﺍﻣﺎ ﻣﺎﺩﺭ، ﺩﯾﮕﻪ در را برویم ﻧﺒﻨﺪ..
ﻣﻦ ﺍﻣﺸﺐ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺟﺰ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ خانه؛ خانه‌ای ﻧﺪﺍﺭﻡ.

خیلی شبیه حکایت ماست.
امشب به خدا بگیم
خدایا، هر کاری میخوای با ما بکن
ولی از درگاهت ردمون نکن.
خدایا، ما جز در خانه تو، خانه دیگری نداریم...
2 امتیاز + مشاهده لایک
صفحات: 2 3 4 5 6
{-1-} {-2-} {-3-} {-4-} {-5-} {-6-}
{-7-} {-8-} {-9-} {-10-} {-11-} {-12-}
{-13-} {-14-} {-15-} {-16-} {-17-} {-18-}
{-19-} {-20-} {-21-} {-22-} {-23-} {-24-}
{-25-} {-26-} {-27-} {-28-} {-29-} {-30-}
{-31-} {-32-} {-33-} {-34-} {-35-} {-36-}
{-37-} {-38-} {-39-} {-40-} {-41-} {-42-}
{-43-} {-44-} {-45-} {-46-} {-47-} {-48-}
{-49-} {-50-} {-51-} {-52-} {-53-} {-54-}
{-55-} {-55-} {-57-} {-58-} {-59-} {-60-}