قصدِ ورود دارید ؟!

  جستجو بین پست‌ها و کاربران
3
وضعيت: (آفلاين)
285 پست
مرد
امتياز: 209.75
ميانگين روز:0.77
ميانگين ماه:21.92
ميانگين سال:142.5
تولد : 0000-00-00
تاهل : m -

آخرین بازدیدکنندگان

مخصوص اعضا VIP

برچسب ‌های کاربردی

ما عینکیا وقتی میخوریم زمین حتی اگ جفت پاهامون بشکنه همه میگن شانس اوردی …خوب شد عینکت نشکست:)
وقتی از جلو دبیرستان دخترونه رد میشی
photo_2007-01-20_05-51-29.jpg
زندگى شطرنج نیست که براى ده حرکت بعدش برنامه داشته باشى؛ بازى ورقه که هم باید یارت خوب باشه و هم دستت.
رفتیم گوسفندزنده بخریم.قیمتش خیلی بالابود. میگف نژاد این گوسفندا نیوزلندیه.
حالا چه فرقی میکنه مگه. بالهجه بریتیش میخواد بَه بَه کنه برامون؟
تو خونواده ما هر چی گم میشه منو بلند میکنن شاید زیر من باشه؛حتی یه سری داشتیم میرفتیم جایی راه رو گم کردیم زیر منو گشتن{-7-}
پیری از جایی شروع میشه که گزینه ‌ی سکوت رو بجای حرف زدن، گله کردن، اعتراض و جدل کردن انتخاب میکنی. پیری یعنی خستگی روح و روان یعنی کم آوردن
مثلا ممکن است به یک متکدی یا یک بچه ی کار و خیابان کمک کنیم. ممکن است نذرمان را بدهیم کهریزک، ممکن است زن یا مردی در محله مان باشند و محتاج نان شب مانده باشند.همه ی ما به آنها فکر می کنیم و در حد توان سعی می کنیم به آن ها کمک کنیم.
اما در میان این حجم کار نیکو، گاهی از بعضی اتفاقات غافل می شویم: از پیرمردهای دست فروش.پیرمردهایی که باید الان مثل پیرمردهای اروپایی بروند سفر اما دارند اسکاچ می فروشند . رفتگرهایی که هرروز کوچه مان را تمیز می کنند و اغلب نمی بینمشان و از همه مهم تر پسرهای جوانی که گوشه ی مترو و گوشه ی خیابان ساز دست گرفته اند.آنها فقیر نیستند ، محتاج نیستند، دستشان را دراز نمی کنند و صدالبته به کمک ما نیازی ندارند...اما واقعیت مهم تری هم وجود دارد، ما( من، شما، دولت، سازمان ها، پولدارها) به سرعت از کنار آنها رد می شویم و فراموششان می کنیم، انگار نه انگار دارند کار می کنند و اتفاقا کارشان چه حالی به ما می دهد. دیده اید دست فروش ها چه چیزهای باحالی دارند که هیچ جا گیر نمی آید؟ اصلا اگر رفتگرها نبودند چه بدبخت هایی بودیم ما! پسرهای جوان و موسیقی؛ مگر شهر ما به موسیقی احتیاج ندارد، به پسرهایی که تنبلی نکنند و کار کنند. پس چرا آنها را نمی بینیم؟
می خواهم بگویم دو بار در سال حداقل می شود دو تا پنج تومنی حتی کنار گذاشت، ایستاد و به هنر کسی گوش داد. یا یک شب که خوشحال و با شکم پر از مهمانی برمی گردیم به سرعت از کنار مرد جارو به دست نگذریم یا از پیرمردی که حالا باید در خانه اش نشسته باشد یک اسکاچ بخریم تا او زودتر برود خانه.می شود؛ نه؟
يادت بماند

دوست داشتن

به جان آدم سنجاق مي شود

آن را براي كسي كه تو را نمي فهمد

حيف نكن

آدم يك جان كه بيشتر ندارد
14995311-b.jpg
Reza 1987
Reza 1987
@ali_26302630

ای خدایی که پر از احساسی
تو که در عرش بلند تکیه بر تخت حکومت داری
تو که دنیا همه از پشت نگاهت پیداست
تو که ذوق و هنرت را به سرم می باری
و مرا با همه رنجش جان می خواهی
میدانم، آری میدانم تو خبر از همه چی داری
تو انقدر بزرگی که، بزرگی در مقابل تو کوچک است
صدایت میکنم ...
مرا بیشتر دریاب، من تو را بیشتر میخواهم..
پس بیشتر میخوانمت بی همتا ...
Balance(magazine)-05-2.3.001-bigpicture_05_8.jpg
آدرس پست آدرس پست 2 کد پست 40568418 توسط موبایل
باز نشر توسط ali_26302630
کسانی که مدعی اند همه چیز را می دانند و همه چیز را می توانند درست کنند، سرانجام به این نتیجه می رسند که همه را باید کشت!

@zxcvb

برای مردم زندگی نکن!
تباه می‌شوی…

غمگین ‌ترین آدم‌ ها کسانی هستند
که برداشت دیگران
برايشان زیادی مهم است!
فیس بوک ایران
به پاس محبت و توجه شما{-35-}
1 امتیاز + مشاهده لایک
هیچ وقت نتونستم سیاستمدار خوبی باشم در مقابل کسایی که دوستشون دارم
نميتونم نقش بازی کنم، نميتونم دروغ بگم ودر نهایت نميتونم سیاست داشته باشم به قول مادر بزرگم اگه کسی رو دوس داری باید براش یکم ناز کنی و طاقچه بالا بزاری تا قدرت رو بدونه، ولی من اونوقت چطور خودم باشم؟
اينجور که باید نقش بازی کنم منم که بازیگری بلد نیستم دوس دارم تو فیلم زندگی بیشتر نقش خودم رو بازی کنم تا يه سیاستمدار که ميخواد با ناز وعشوه ودور شدنای ظاهری وبازیگری دل ببره.
نه من ترجیح ميدم تو این فیلم خودم باشم شاید روزی برسه که يه نفر تو دنیا باشه که اينجور فیلم های ساده رو دوس داشته باشه
اما اگه قراره خودم نباشم ترجیح ميدم کلا فیلم زندگیم رو به پایان برسونم

اقتباس از دل نوشته های Roya
آهوی چشمت شبی از بیشه ام رد گشت و بعد

بَبـرِ تـنها مانــده‏ ی مـازنــدرانـــم را گرفت

لَـخت لــختِ دردهــایم در گـلویم گیر کرد

حرف حرف اســم تـو وقتی دهـانم را گرفت

شاعری با چشم خود می دید جانش می رود

من ولی دیدم که یک بیگانه جانم را گرفت.
مشکلِ اصلیِ من با نقد و نقادی این است:

هرگاه شعری را با رنگِ سیاه نوشته‌ام

گفته‌اند:

اقتباسی‌ست از چشم‌های تو!
صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15