قصدِ ورود دارید ؟!

  جستجو بین پست‌ها و کاربران
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"

ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﺑﻬﻢ ﻣﯿﮕﻦ ﺁﺩﻡ ﺧﺎﺹ،ﭼﻮﻥ ﺑﺎ ﻫﺮﺟﻮﺭ ﺁﺩﻣﯽ ﻣ.. [درباره]
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس" فرياد مي زند:
_
96
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
وضعيت: (آفلاين)
1363 پست
مرد
امتياز: 5674.2
ميانگين روز:0.66
ميانگين ماه:19.47
ميانگين سال:194.71
نام : ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
تولد : 1359-06-22
تاهل : m -
ظاهر : وزن: - قد: 1/80
ماشین : ﭘﮋﻭ

آخرین بازدیدکنندگان

مخصوص اعضا VIP
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
شب بخیر
فیس بوک ایران
2 امتیاز + مشاهده لایک
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
بگذار به تو فکر کنم و دلتنگت باشم
برای بار هزارم می‌گویم که دوستت دارم
چگونه می‌خواهی شرح دهم چیزی را که شرح‌دادنی نیست؟
چگونه می‌خواهی حجم اندوهم را تخمین بزنم؟
اندوهم چون کودکی‌ست… هر روز زیباتر می‌شود و بزرگ‌تر
بگذار به تمام زبان‌هایی که می‌دانی و نمی‌دانی بگویم
تو را دوست دارم
بگذار لغت‌نامه را زیر و رو کنم
تا واژه‌ای بیایم هم‌‌اندازه‌ی اشتیاقم به تو
و واژه‌هایی که سطح سینه‌هایت را بپوشاند
با آب، علف، یاسمن
بگذار به تو فکر کنم
و دلتنگت باشم
به‌خاطر تو گریه کنم و بخندم
و فاصله‌ی وهم و یقین را بردارم
1 امتیاز + مشاهده لایک
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
بگذار صدایت بزنم، با تمام حرف‌های ندا
که اگر به‌نام آوازات ندادم، از لبانم زاده شوی
بگذار دولت عشق را بنیان گذارم
که شهبانویش تو باشی
و من بزرگ عاشقانش
بگذار انقلابی به راه اندازم
و چشمانت را بر مردم مسلط کنم
بگذار… با عشق چهره‌ی تمدن را دگرگون سازم
تمدن تویی، تو میراثی هستی که شکل گرفته
از پس هزاران سال، در دل زمین
...
2 امتیاز + مشاهده لایک
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
بگذار
تو را با خود در میان بگذارم
میان چشمان و مژگانم
بگذار
تو را به‌رمز بگویم اگر به مهتاب اعتمادت نیست
بگذار تو را به‌ آذرخش بگویم
یا قطره‌های باران…
بگذار نشانی چشمانت را به دریا دهم
اگر دعوتم را به سفر می‌پذیری…
چرا دوستت دارم؟
کشتی میان دریا، نمی‌داند چگونه آب دربرش گرفته
و به‌ یاد نمی‌آورد چگونه گرداب درهمش شکسته
چرا دوستت دارم؟
گلوله‌ای که در گوشت رفته نمی‌پرسد از کجا آمده
و عذری نمی‌خواهد

چرا دوستت دارم… از من نپرس
مرا اختیاری نیست…
2 امتیاز + مشاهده لایک
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
دوستت دارم
و نگرانم روزی بگذرد
که تو تن زندگی ام را نلرزانی
و در شعر من انقلابی بر پا نکنی
و واژگانم را به آتش نکشی

دوستت دارم
و هراسانم دقایقی بگذرند،
که بر حریر دستانت دست نکشم
و چون کبوتری بر گنبدت ننشینم
و در مهتاب شناور نشوم
سخن ات شعر است
خاموشی ات شعر
و عشقت
آذرخشی میان رگ هایم
چونان سرنوشت.
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
عشق تو
پرنده‌ای سبز است
پرنده‌ای سبز و غریب
بزرگ می‌شود
همچون دیگر پرندگان
انگشتان و پلک‌هایم
را نوک می‌زند…

چگونه آمد؟
پرنده‌ی سبز
کدامین وقت آمد؟
هرگز این سؤال را
نمی‌اندیشم محبوب من!
که عاشق هرگز اندیشه نمی‌کند.

عشق تو کودکی‌ست با موی طلایی
که هر آن‌چه شکستنی را می‌شکند،
باران که گرفت به دیدار من می‌آید،
بر رشته‌های اعصاب‌ام
راه می‌رود و بازی می‌کند
و من تنها صبر در پیش می‌گیرم.
عشق تو کودکی بازیگوش است
همه در خواب فرو می‌روند
و او بیدار می‌ماند…
کودکی که بر اشک‌هایش ناتوانم…

عشق تو یکه و تنها قد می‌کشد
آن‌سان که باغ‌ها گل می‌دهند
آن‌سان که شقایق‌های سرخ
بر درگاه خانه‌ها می‌رویند
آن‌گونه که بادام و
صنوبر بر دامنه‌ی کوه سبز می‌شوند
آن‌گونه که حلاوت در هلو جریان می‌یابد
عشق‌ات، محبوب من!
همچون هوا مرا در بر می‌گیرد
بی آن‌که دریابم.

جزیره‌ای‌ست عشق تو
که خیال را به آن دسترس نیست
خوابی‌ست ناگفتنی…
تعبیر ناکردنی…
به‌راستی عشق تو چیست؟
گل است یا خنجر؟
یا شمع روشنگر؟
یا توفان ویران‌گر؟
یا اراده‌ی شکست‌ناپذیر خداوند؟

تمام آن‌چه دانسته‌ام
همین است:
تو عشق منی
و آن‌که عاشق است
به هیچ چیز نمی‌اندیشد…
2 امتیاز + مشاهده لایک
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
اشتباه نکن
رفتنت فاجعه نیست برایم
من ایستاده می میرم،
چون بیدهای مجنون...!
1 امتیاز + مشاهده لایک
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
من چیزى
از عشق مان
به کسى نگفته ام !
آنها تو را هنگامى که
در اشک هاى چشمم
تن مى شسته اى دیده اند ...
1 امتیاز + مشاهده لایک
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
دیگر نمی توانم پنهانت کنم!
از درخشش نوشته هایم می فهمند،
برای تو می نویسم
از شادی قدم هایم،
شوق دیدن تو را در می یابند
از انبوه عسل بر لبانم،
نشان بوسه تو را پیدا می کنند
چگونه می خواهی قصه عاشقانه مان را
از حافظه گنجشکان پاک کنی
و قانع شان کنی
که خاطراتشان را منتشر نکنند!؟
2 امتیاز + مشاهده لایک
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
بانوی من
اگر دست من بود
سالی برای تو می‌ساختم
که روزهایش را
هرطور دلت خواست کنار هم بچینی
به هفته‌هایش تکیه بدهی
و آفتاب بگیری!
و هرطور دلت خواست
بر ساحل ماه‌های آن بدوی.

بانوی من
اگر دست من بود
برایت پایتختی
در گوشه‌ی زمان می‌ساختم
که ساعت‌های شنی و خورشیدی
در آن کار نکنند
مگر آنگاه که
دست های کوچک تو
در دستان من آرمیده‌اند.
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
قطره قطره
باران می نویسد :گل
نم به نم
دو دیده ی من می نویسد: تو
چه سال پر باران غریبی
چه اندوه دست و دلبازی
که این گونه
سنگ به سنگ
سرم را می شکند، شکوفه می کند
و برگ به برگ
سرانگشتان مرده ام را می تاسد
سیاه می کند
و خود همچون گیاهکی بی پناه
به باد سپرده می شوم
تا در زمهریر ذهن تو زندگی کنم
زاده شوم.
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
امروز
باران داشت
عشق داشت
آبنبات چوبی داشت
به خانه آمدم
تو اما
توی قاب عکس هم
چیزی جا نگذاشته ای
این دلتنگی
تمام اتاق را
خالی کرده است.
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
پرکن پیاله را
که این آب آتشین
دیری است ره به حال خرابم نمی برد
این جام ها
که در پی هم می شود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و آبم نمی برد...

من با سمند سرکش و جادویی شراب
تا بیکران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره اندیشه های ژرف
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریز پا
تا شهر یادها
دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد
پر کن پیاله را

هان
ای عقاب عشق
از اوج قله های مه آلوده دور دست
پرواز کن
به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد

در راه زندگی
با این همه تلاش و تقلا و تشنگی
با این که ناله میکشم از دل
که آب... آب
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد!
پر کن پیاله را...

"فریدون مشیری"
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
جای تو خالی ست!
در تنهایی هایی که مرا
تا عمیق ترین دره های بی قراری
می کشانند
جای تو خالی ست
در سردترین شبهایی
که لبخند های مهربانی را به تبعید می برند...
جای تو خالی ست
در دریغ نا مکرری
که به پایان رسیدن را فریاد می کنند
جای تو خالی ست
در هر آن نا کجایی!
که منم
1 امتیاز + مشاهده لایک
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
دلت را، وجودت را، قلبت را
به من بسپار
دستت را به من بده
به دست‌هایی که همیشه برای تو باز است
در من عشقی‌ است
که به نام تو شعله می‌‌کشد
عزیزم
عزیز همیشه ام
چقدر دوستت دارم
و در نبودنت
دوست داشتن را درد می‌‌کشم
بگو کجای جهان ایستاده ای
که لحظه لحظه‌های نوشتنم هم دچار تو شده
تو در میان واژهای ذهن من
همیشه شعر می‌‌شوی
تو را نه آنگونه که تصور می‌‌کنی‌
که به آب شدن یک شمع
که درونش راز منوری ست
دوست می‌‌دارم.
1 امتیاز + مشاهده لایک
صفحات: 6 7 8 9 10
{-1-} {-2-} {-3-} {-4-} {-5-} {-6-}
{-7-} {-8-} {-9-} {-10-} {-11-} {-12-}
{-13-} {-14-} {-15-} {-16-} {-17-} {-18-}
{-19-} {-20-} {-21-} {-22-} {-23-} {-24-}
{-25-} {-26-} {-27-} {-28-} {-29-} {-30-}
{-31-} {-32-} {-33-} {-34-} {-35-} {-36-}
{-37-} {-38-} {-39-} {-40-} {-41-} {-42-}
{-43-} {-44-} {-45-} {-46-} {-47-} {-48-}
{-49-} {-50-} {-51-} {-52-} {-53-} {-54-}
{-55-} {-55-} {-57-} {-58-} {-59-} {-60-}