قصدِ ورود دارید ؟!

  جستجو بین پست‌ها و کاربران
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"

ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﺑﻬﻢ ﻣﯿﮕﻦ ﺁﺩﻡ ﺧﺎﺹ،ﭼﻮﻥ ﺑﺎ ﻫﺮﺟﻮﺭ ﺁﺩﻣﯽ ﻣ.. [درباره]
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس" فرياد مي زند:
_
96
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
وضعيت: (آفلاين)
1298 پست
مرد
امتياز: 5674.2
ميانگين روز:0.78
ميانگين ماه:23.18
ميانگين سال:216.33
نام : ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
تولد : 1359-06-22
تاهل : m -
ظاهر : وزن: - قد: 1/80
ماشین : ﭘﮋﻭ

آخرین بازدیدکنندگان

مخصوص اعضا VIP
nasrin
nasrin
@roonas31 @kamelia_ir @mona2 @ardiya_sasani @spring
بعضی ها
مثل یک اتفاق عجیب، حال آدم را خوب میکنند....
مثل هوای تازه اند
آدم دلش میخواهد، در رویاهایش دستشان را بگیرد
و بگوید تو که باشی ، مگر آرزوی دیگری میماند؟
1 امتیاز + مشاهده لایک
باز نشر توسط ardiya_sasani و roonas31
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
ما به هم نمی رسیم

امّا بهترین غریبه ات می مانم

که تو را همیشه دوست خواهد داشت...................!!!@


فیس بوک ایران
2 امتیاز + مشاهده لایک
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
@roonas31

ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﻢ
ﻭ ﺍﺯ ﺩﻭﺭﯾﺖ ﺩﻟﺘﻨﮓ ﻣﯿﺸﻮﻡ
ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻧﺒﻮﺩﻥ ﺗﻮ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﻡ
ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻭ ﺁﺳﻤﺎﻧﯿﺎﻥ ﺷﮑﺎﯾﺖ ﻣﯿﮑﻨﻢ
ﻭ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﮐﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻫﺎﯼ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺍﻡ
ﻣﺮﺣﻤﯽ ﺑﺮ ﺩﻝ ﺯﺧﻤﯽ ﺍﻡ ﻧﻤﯿﮕﺬﺍﺭﻧﺪ

ﺩﻭﺭﯼ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺭﺍﻩ
ﻭ ﻏﯿﺒﺖ ﭼﺸﻤﻬﺎﯾﺖ ﺣﺲ ﺩﯾﺪﻥ ﺭﺍ
ﺍﺯ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﻣﻦ ﻣﯿﮕﯿﺮﻧﺪ
ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﺎﺕ ﻭ ﺩﻗﺎﯾﻖ ﺭﺍ
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﭼﻮﻥ ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﻦ
ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺗﻮﺳﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺩﻭﺭﯼ ﺗﻮ ﮔﺮﯾﺎﻥ ﺍﺳﺖ
ﻭ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻗﺎﯾﻖ
ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﮐﺎﺵ ﻋﻤﻖ ﮐﻼ‌ﻣﻢ ﺭﺍ ﺩﺭﮎ ﮐﻨﯽ
1 امتیاز + مشاهده لایک
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
ﺍﻟﻔﺒﺎ ﺭﺍ ﯾﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ
ﻫﻤﺎﻥ ﭼﻬﺎﺭ ﺣﺮﻑ ﺟﺎﺩﻭﯾﯽ ِ ﺍﺳﻤﺖ ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ!
ﺍﻋﺪﺍﺩ ﻫﻤﮕﯽ ﺻﻒ ﮐﺸﯿﺪﻩ‌ﺍﻧﺪ ﺗﺎ ﺯﺍﺩﺭﻭﺯ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﻨﺪ
ﻣﻦ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﮔﺎﻡ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﺴﺖ ﻭ ﺟﻮﯼ ﺗﻮ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ
ﺭﺍﺳﺘﯽ ﻣﻦ ﻋﻨﺎﺻﺮ ﺍﺻﻠﯽ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺭﺍ ﭼﻬﺎﺭ ﺗﺎ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ
ﯾﮑﯽ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﻭ ﺁﻥ ﺗﻮﯾﯽ...
ﺗﻮ ﮔﺮﻣﺎﯾﺖ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﺁﺗﺶ ﺍﺳﺖ
ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺻﺪﺍﯾﺖ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﺁﺑﻬﺎﯼ ﺟﺎﺭﯾﺴﺖ
ﺍﮐﺴﯿﮋﻥ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ، ﻣﻦ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻧﻔﺲ ﻣﯽ ﮐﺸﻢ
ﺧﺎﮎ ﺳﺮﻣﻪ ﻗﺪﻡ‌ﻫﺎﯼ ﺗﻮﺳﺖ
ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻫﺎﯼ ﻋﺎﻟﻢ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯽ‌ ﺷﻮﻧﺪ...
1 امتیاز + مشاهده لایک
♥مدیرگروه کردهای فیس ♥ROONAS
♥مدیرگروه کردهای فیس ♥ROONAS
IMG_20170912_190653.jpg
2 امتیاز + مشاهده لایک
باز نشر توسط ardiya_sasani
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
این کابوسهای لعنتی باز خواب را از چشمانم میگیرند،باز همان خوابها همان کابوسها ...
دستم را دراز میکنم و دفتر خاطراتم را از روی میز برمیدارم در جستجوی خودکار چشمهایم را گرداگرد اتاق میچرخانم در گوشه ای از اتاق پیدایش میکنم درد امانم را بریده بهر زحمتی که شده خودم را به خودکار میرسانم...
صفحات دفتر را یک به یک ورق میزنم ...
اشکهایم ناخودآگاه جاری میشود،نمیدانم از دردیست که دارم یا از دلتنگیه این آخرین روزها بودنم
میرسم صفحه ی آخر
بی اختیار شروع میکنم به نوشتن...

"چه خوب شد که رفتی
باید عادت کنی به نبودنم
به رازی که مدتهاست
در سینه دارم و تو از آن بیخبری
چیزی به پایان راه نمانده
کم کم آماده میشوم برای رفتن
خاک گورستان مدتهاست چشم براه تن سرد من است
این روزها چقد دیر تمام میشوند،چه سخت تمام میشوند
دیگر امیدی نیست باید رفت و تمام خاطرات خوبمان را به یادها سپرد"
درد امانم را بریده دستم دیگر یاری نمیکند ...
دستم را روی سینه ام میگذارم اینبار برای دلم مینوسیم...

" ﺁﺭﺍﻡ ﺑﺎﺵ ﻋﺰﯾﺰ ﻣﻦ
ﺁﺭﺍﻡ ﺑﺎﺵ

ﺣﮑﺎﯾﺖ ﺩﺭﯾﺎﺳﺖ ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﮔﺎﻫﯽ ﺩﺭﺧﺸﺶ ﺁﻓﺘﺎﺏ ،
ﺑﺮﻕ ﻭ ﺑﻮﯼ ﻧﻤﮏ ،
ﺗﺮﺷﺢ ﺷﺎﺩﻣﺎﻧﯽ
ﮔﺎﻫﯽ ﻫﻢ ﻓﺮﻭ ﻣﯽ ﺭﻭﯾﻢ ،
ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯼ ﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﯾﻢ ،
ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﺍﺳﺖ ،

ﺁﺭﺍﻡ ﺑﺎﺵ ﻋﺰﯾﺰ ﻣﻦ
ﺁﺭﺍﻡ ﺑﺎﺵ"
1 امتیاز + مشاهده لایک
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
سلام ؛ حال من خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند . . .
با این همه اگر عمری باقی بود که باقی نیست
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه دل کسی در سینه بلرزد
و نه این دل نا ماندگار بی درمانم . . .
تا یادم نرفته است بنویسم:
دیشب در حوالی خواب هایم ، سال پر بارانی بود . . .
خواب باران و پاییزی نیامده را دیدم
دعا کردم که بیایی
با من کنار پنجره بمانی ، باران ببارد
اما دریغ که رفتن ، راز غریب این زندگیست
رفتی پیش از آن که باران ببارد . . .
می دانم ، دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است !
انگار که تعبیر همه رفتن ها ، هرگز باز نیامدن است
بی پرده بگویمت :
می خواهم تنها بمانم
در را پشت سرت ببند
بی قرارم ، می خواهم بروم ، می خواهم بمانم ؟!
هذیان می گویم ! نمی دانم . . .
نه عزیزم ، نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد ، بی کنایه و ابهام
پس از نو می نویسم:
سلام! حال من خوب است
اما تو باور نکن
1 امتیاز + مشاهده لایک
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
@roonas31

برای دیدن پنهان
و رسیدن به آسمان آبی عشق
روزها ، ماهها و سال ها دویدم
زمستان را به دست بهار سپردم
و تابستان را در دست رنگین کمان خزان رها کردم
اما لحظه ی دیدار کجاست؟
از نسیم پاییز شنیده ام
آنگاه که هرگز پاییز فرا نرسد
و خورشید هرگز غروب نکند
تو را خواهم دید
از آسمان شنیده ام
که اگر روزی هرگز تاریک نشود
و ماه و مهر دست در دست هم
در دلش جای گرفته باشند
تو را خواهم دید
و از باران شنیده ام
آنگاه که هرگز لبی تشنه نماند
تو می آیی
و تو خواهی آمد
آنگاه که تنها به عشق دیدارت نفسهایم فرو رود
و قلبم با یادت بتپد
تو را خواهم دید
2 امتیاز + مشاهده لایک
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
@roonas31

همین که هستی
همین که لابلای کلماتم
نَفَس می کشی
راه می روی
در آغوشم می گیری
همین که پناه ِ واژه هایم شده ای
همین که سایه ات هست
همین که کلماتم از بی "تو"یی
یتیم نشده اند
کافی‌ست برای یک عمر آرامش؛
باش
حتی همین قدر دور
حتی همین قدر دست نیافتنی...
2 امتیاز + مشاهده لایک
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
2 امتیاز + مشاهده لایک
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
2 امتیاز + مشاهده لایک
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
ماه من!
نشانی قلبت را هرگز از یاد نبرده ام
فرسنگ ها هم که دور باشی
هوایت که به سرم بزند
می نشانمت کنار رویا هایم
دست های دلواپسم را
قفل می کنم به بودنت..
"تو"
همان جان منی
که گاهی می رسی به لبهایم...

[لینک]
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
دلم بهانه تو را دارد
تو می دانی بهانه چیست؟
بهانه همان است که شب ها
خواب از چشم من می دزدد
بهانه همان است که روزها
میان انبوهی از آدم ها
چشانم را پی تو می گرداند
بهانه همان صبری است
که به لبانم سکوت می دهد
تا گلایه ای نکنم از نبودنت .

"ناشناس"
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
دلم تا برایت تنگ می شود
نه شعر می خوانم
نه ترانه گوش می دهم
نه حرفهایمان را تکرار می کنم

دلم تا برایت تنگ می شود
می نشینم
اسمت را
می نویسم
می نویسم
می نویسم
بعد می گویم
این همه او
پس دلتنگی چرا ؟

دلم تا برایت تنگ می شود
میمِ مالکیت به آخرِ اسمت اضافه می کنم
و باز عاشقت می شوم

"ناشناس"
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
ﺍﺭﺩﯾﺎ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ"ناشناس"
شب از نیمه گذشته،سردردی شدید از دیروز خواب را از چشمانم ربوده

میروم کنار باغچه ی کوچک حیاط می نشینم،به دیروز و اعتمادی که بعداز سالها ازم سلب شد می اندیشم ،ناخودآگاه پوزخندی برلبم می نشیند ، پرنده ی خیالم پر میکشد به اولین روز آشنایی، اینبار ولی لبخندی شیرین بر لبانم جاری میشود دستم را به طرف بوته ی گل رز باغچه دراز میکنم بوی دلنشینش شامه ام را نوازش میکند باز هوای او به سرم میزند دلم ناگهان می لرزد ،

به داخل اتاق برمیگردم ،لباسهایم را میپوشم وبه سوی کوچه میروم،عجب سکوتی !

کوچه خلوت و خاموش است!

آرام و آهسته شروع به قدم زدن میکنم

به او می اندیشم! الان بیدار است دلم دوباره می لرزد

صدایی میشنوم!

این منم که میخوانم! زمزمه وار:

یادم آید که شبی بی تو از این کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم...

آه مشیری آه...



سیگاری آتش میزنم و دودش را رو به آسمان فرو میدهم

عجبا آسمان هم ابریست امشب!

مثل چشمهای من

دوباره لبهایم زمزمه میکنن:



در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید



عطر صد خاطره پیچید...



غرق میشوم در خیالش،سوزش ناگهانی دستم نشان از سیگار ته کشیده دارد

دلم هوای شعر گفتن دارد ولی واژه ها همچون خیال او گریزان

باز میخوانم:

یادم آید تو به من گفتی: از این عشق حذر کن

لحظه ای چند براین آب نظر کن...

قطره ای باران بر صورتم چنگ می اندازد

با تو گفتم: حذر از عشق؟

ندانم

سفر از پیش تو؟

هرگز نتوانم...



بغض سنگینم اشکهایم را جاری میکند:



روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چو کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم

باز گفتم:که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم...



کاش او میدانست که سفر از پیش او هرگز نتوانم ...


فیس بوک ایران
صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15