قصدِ ورود دارید ؟!

  جستجو بین پست‌ها و کاربران
8973f71dc2877d5ec5b9.jpeg 2a988155368447ee99eb586b93169870.jpg images (5).jpg a93aa20e61f24fd4a669fdc9e1fa9a95.jpg
habibi

20
habibi
وضعيت: (آفلاين)
384 پست
مرد
امتياز: 491.95
ميانگين روز:0.23
ميانگين ماه:6.74
ميانگين سال:64
نام : habibi
تولد : 1385-01-01
تاهل : m - مجرد
دین : اسلام
شهر : تهران
تحصیلات : لیسانس

آخرین بازدیدکنندگان

مخصوص اعضا VIP

برچسب ‌های کاربردی

habibi
habibi
مردی داشت گوسفندی را از کامیون پایین می‌آورد تا آن را برای روز عید قربانی کند. گوسفند از دست مرد جدا شد و فرار کرد. مرد شروع کرد به دنبال کردن گوسفند تا اینکه گوسفند وارد خانه یتیمان فقیری شد. عادت مادرشان این بود که هر روز کنار در می‌ایستاد و منتظر می‌ماند تا کسی غذا و صدقه‌ای را برایشان بگذارد و او هم بردارد. همسایه‌ها هم به آن عادت کرده بودند. هنگامی که گوسفند وارد حیاط شد مادر یتیمان بیرون آمد و نگاه کرد. ناگهان همسایشان ابو محمد را دید که خسته و کوفته کنار در ایستاده؛ زن گفت ای ابو محمد خداوند صدقه‌ات را قبول کند. @shohada او خیال کرد که مرد گوسفند را به عنوان صدقه برای یتیمان آورده، مرد هم نتوانست چیزی بگوید جز اینکه گفت: خدا قبول می‌کند. ای خواهرم مرا به خاطر کمکاری و کوتاهی در حق یتیمانت ببخش. بعدا مرد رو به قبله کرد و گفت خدایا ازم قبول کن. روز بعد مرد بیرون رفت تا گوسفند دیگری را بخرد و قربانی کند. کامیونی پر از گوسفند دید که ایستاده، گوسفندی چاق و چنبه تر از گوسفند قبلی انتخاب کرد. فروشنده گفت بگیر و قبول کن و دیگه با هم منازعه نکنیم. مرد گوسفند را برد و سوار ماشین کرد. برگشت تا قیمتش را حساب کند، فروشنده گفت این گوسفند مجانی است و دلیلش هم این است که امسال خداوند بچه گوسفندان زیادی به من ارزانی نمود و نذر کردم که اگر گوسفندان زیادی داشتم به اولین مشتری که به او گوسفند بفروشم هدیه باشد. پس این نصیب توست ... صدقه را بنگر که چه چیزیست! صدقه دهید چونکه کفن بدون جیب است.
habibi
habibi
برسه چیزاحترام بایدداشت والدین،قانون،استاد

سه چیزراباید داشت مرگ،احسان،نصیت

سه چیزرابایدآرزوداشت رحم دلی،حق گوی، عاجزی

سه چیزراپاک باید داشت جسم،خیالات، لباس

سه چیزراپرهیزبایدداشت غیبت،دورغ، شیطانی

سه چیزراحاسل بادکرد علم ، اخلاق، شرافت

سه چیزراجدوجهدبایدکرد نماز،جهاد،رزق حلال

سه چیزرااستفاده بایدداشت عقل ، همت، صبر

سه چیزرااجتناب نما افسوس، فریاد،دعای بد

بخاطرسه چیزجنگ نما اسلام، ملت ، حق

سه چیزرااحتیاط بردار قلم ، قدم، قسم
habibi
habibi
بخوانيد و براى چند لحظه گريان كنيد. مادر نابينا كنار تخت پسرش در شفاخانه نشسته بود و مى گريست... فرشته ى فرود آمد و رو به طرف مادر گفت: اى مادر من از جانب خدا آمده ام. رحمت خدا بر آن است كه فقط يكى از آرزو هاى ترا براورده سازد، بگو از خدا چه مى خواهـى؟ مادر رو به فرشته كرد و گفت: از خدا مى خواهم تا پسرم را شِفا دهد. فرشته گفت: پشيمان نمى شوى؟ مادر پاسخ داد: نه! فرشته گفت:
ينك پسرت شِفا يافت ولى تو مى توانستى بينايى چشمان خود را از خدا بخواهى... مادر لبخند زد و گفت تو درك نمى كنى! سال ها گذشت و پسر بزرگ شد و آدم موفقى شده بود و مادر موفقيت هاى فرزندش را با عشق جشن مى گرفت. پسرش ازدواج كرد و همسرش را خيلى دوست داشت... پسر روزى رو به مادرش كرد و گفت: مادر نمى توانم چطور برايت بگويم ولى مشكل اينجاست كه خانمم نمى تواند با تو يكجا زندگى كند. مى خواهم تا خانه ى برايت بگيرم و تو آنجا زندگى كنى. مادر رو به پسرش كرد و گفت: نه پسرم من مى روم و در خانه ى سالمندان با هم سن و سالهايم زندگى مى كنم و راحت خواهم بود... مادر از خانه بيرون آمد، گوشه ى نشست و مشغول گريستن شد. فرشته بار ديگر فرود آمد و گفت: اى مادر ديدى كه پسرت با تو چه كرد؟ حال پشيمان شده يى؟ مى خواهى او را نفرين كنى؟ مادر گفت: نه پشيمانم و نه نفرينش مى كنم. آخر تو چه مى دانى؟ فرشته گفت: ولى باز هم رحمت خدا شامل حال تو شده و مى توانى آرزوى بكنى. حال بگو ميدانم كه بينايى چشمانت را از خدا مى خواهى، درست است؟ مادر با اطمينان پاسخ داد نه! فرشته با تعجب بسيار پرسيد: پس چه؟ مادر جواب داد: از خدا مى خواهم عروسم زن خوب باشد و مادر مهربان باشد و بتواند پسرم را خوشبخت كند، آخر من ديگر نيستم تا مراقب پسرم باشم. اشك از چشمان فرشته سرازير شد و اشك هايش دو قطره در چشمان مادر ريخت و مادر بينا شد... هنگامى كه زن اشك هاى فرشته را ديد از او پرسيد: مگر فرشته ها هم گريه مى كنند؟ فرشته گفت: بلى! ولى تنها زمانى اشك مى ريزيم كه خدا گريه مى كند. مادر پرسيد: مگر خدا هم گريه مى كند؟! فرشته پاسخ داد: خدا اينك از شوق آفرينش موجودى به نام در حال گريستن است... هيچ كس و هيچ چيز را نمى توان با مادر مقايسه كرد. حالا برويد و بعد از خواندن اين داستان دستان مادر تان را ببوسيد و برايش بگوييد كه چقدر دوست اش داريد
8973f71dc2877d5ec5b9.jpeg
habibi
habibi
1
2a988155368447ee99eb586b93169870.jpg
1 امتیاز + مشاهده لایک
habibi
habibi
1
images (5).jpg
1 امتیاز + مشاهده لایک
habibi
habibi
1
a93aa20e61f24fd4a669fdc9e1fa9a95.jpg
1 امتیاز + مشاهده لایک
habibi
habibi
1
images (1).jpg
1 امتیاز + مشاهده لایک
habibi
habibi
1
page147_983012_660425.jpg
habibi
habibi
1
504a8f47d91d42f799f7ddf0e69af28d.jpg
1 امتیاز + مشاهده لایک
habibi
habibi
1
c15cc96e1761450291c3551819453cd0.jpg
habibi
habibi
1
36995720937d447c9aeef6c2b8d5ec02.jpg
habibi
habibi
1
4968c1b414bc4e6c91a17753b6c844ca.jpg
habibi
habibi
1
45e7c110394e41cba6a0f5f1c50b4b49.jpg
habibi
habibi
1
1488484608713446_thumb.png
habibi
habibi
1
images (3).jpg
صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15
{-1-} {-2-} {-3-} {-4-} {-5-} {-6-}
{-7-} {-8-} {-9-} {-10-} {-11-} {-12-}
{-13-} {-14-} {-15-} {-16-} {-17-} {-18-}
{-19-} {-20-} {-21-} {-22-} {-23-} {-24-}
{-25-} {-26-} {-27-} {-28-} {-29-} {-30-}
{-31-} {-32-} {-33-} {-34-} {-35-} {-36-}
{-37-} {-38-} {-39-} {-40-} {-41-} {-42-}
{-43-} {-44-} {-45-} {-46-} {-47-} {-48-}
{-49-} {-50-} {-51-} {-52-} {-53-} {-54-}
{-55-} {-55-} {-57-} {-58-} {-59-} {-60-}