قصدِ ورود دارید ؟!

  جستجو بین پست‌ها و کاربران
924419_pUwMNgOW.jpg 1466256967349064_thumb.jpg 1466277636242951_thumb.jpg
دخترخبیث

8
دخترخبیث
وضعيت: (آفلاين)
6 پست
امتياز: 14.5
ميانگين روز:0.01
ميانگين ماه:0.33
ميانگين سال:3
نام : دخترخبیث

آخرین بازدیدکنندگان

مخصوص اعضا VIP
دخترخبیث
دخترخبیث
زنی پسر کوچکی داشت که زیاد دزدی میکرد او را نزد شیخی برد,
شیخ برایش دعا درست کرد و گفت
ان را به کتفش ببند او دیگر هرگز دزدی نمیکند

.
.
.
هنگامی که به خانه برمیگشتند پسر در راه عقب مانده بود
مادرش از او خاست سریعتر راه برود تا به او برسد
پسر گفت مادر دمپایی شیخ بزرگه و نمیتونم باهاش راه بروم.
2 امتیاز + مشاهده لایک
دخترخبیث
دخترخبیث
ﺍﮔﺮ ﻣﻮﺟﻮﺩﺍﺕ ﻓﻀﺎﺋﯽ ﺑﻪ ﺯﻣﻴﻦ ﺑﻴﺎﻥ :








ﮊﺍﭘﻨﯿﻬﺎ : ﭼﻄﻮﺭﯼ ﺍﺯ ﻋﻠﻢ ﭘﻴﺸﺮﻓﺘﻪ ﺍﻭﻧﻬﺎ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻛﻨﯿﻢ؟ !
ﺭﻭﺳﻬﺎ : ﺳﻔﻴﻨﻪ، ﺗﺴﻠﻴﺤﺎﺕ ﻭ ﺗﺠﻬﻴﺰﺍﺗﺸﻮﻥ ﺭﻭ ﭼﺠﻮﺭﯼ ﮐﺶ
ﺑﺮﯾﻢ؟ !
ﺁﻣﺮﻳﻜﺎﻳﯽ ﻫﺎ : ﭼﻄﻮﺭ ﺑﺎﻫﺎﺷﻮﻥ ﺑﺠﻨﮕﻴﻢ ﻭ ﻧﺎﺑﻮﺩﺷﻮﻥ ﻛﻨﻴﻢ؟ !!
ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎ : ﺁﻳﺎ ﻋﻘﺪ ﺑﺎ ﺯﻥ ﻓﻀﺎﺋﯽ ﺷﺮﻋﺎً ﺟﺎﺋﺰ ﺍﺳﺖ؟؟؟ ?!!
3 امتیاز + مشاهده لایک
دخترخبیث
دخترخبیث
بابام اومد تو اتاق گفت:
چه غلطی میکنی همش گوشی دستته؟
گفتم:
.
.
.
بابا ، اگه به جا گوشی سیگار دستم باشه خوبه؟
دیگه چیزی نگفت سرشو انداخت پایینو رفت کولرو خاموش کرد{-33-}
3 امتیاز + مشاهده لایک
دخترخبیث
دخترخبیث
عقاب داشت از گرسنگی می مرد و نفسهای آخرش را می کشید . کلاغ و کرکس هم مشغول خوردن لاشه ی گندیده آهو بودند.
جغد دانا پیری هم بالای شاخه ی درختی به آنها خیره شد بود.کلاغ و کرکس رو به جغد کردند و گفتند این عقاب احمق را می بینی بخاطر غرور احمقانه اش دارد جان می دهد؟
اگه بیاید و با هم سفره شود نجات پیدا می کند حال و روزش را ببین آیا باز هم می گویی عقاب سلطان پرندگان است؟
جغد خطاب به آنان گفت: عقاب نه مثل کرکس لاشخور است و نه مثل کلاغ دزد، آنها عقابند از گرسنگی خواهند مرد اما اصالتشان را هیچ وقت از دست نخواهند داد.

زندگی ما انسانها هم باید مثل عقاب باشد، مهم نیست چقدر زنده ایم
مهم این است که « با عزت » به بهترین شکل زندگی کنیم.
924419_pUwMNgOW.jpg
2 امتیاز + مشاهده لایک
دخترخبیث
دخترخبیث
.
1466256967349064_thumb.jpg
3 امتیاز + مشاهده لایک
دخترخبیث
دخترخبیث
{-2-}
1466277636242951_thumb.jpg
2 امتیاز + مشاهده لایک
uhana%عشقم گروه باران%
uhana%عشقم گروه باران%
آرزو آرزوست دیگر...!
یک زوج در اوایل 60 سالگی ، در یک رستوران کوچک رومانتیک سی و پنجمین




سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.





ناگهان یک پری کوچک سر میزشان ظاهر شد و گفت: چون شما زوجی اینچنین مثال




زدنی هستید و درتمام این مدت به هم وفادار موندید ، هر کدامتان میتوانید یک آرزو




بکنین.





خانم گفت: اووووووووووووووووه، من میخواهم به همراه همسر عزیزم ، دور دنیا را




سفر کنم.





پری چوب جادوئیش را تکان داد و دوتا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیک در




دستش ظاهر شد.





حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فکر کرد و گفت:خب ، این خیلی رومانتیکه و فقط یکبار در




زندگی اتفاق میافته ، خیلی متاسفم عزیزم ولی من آرزوی من اینه که همسری 30 سال




جوانتر از خود داشته باشم.





خانم و پری سخت ناامید شده بودن ولی آرزو، آرزو دیگه!!!!





پری چوب جادوئیش را چرخاند و .....آقا 92 ساله شد
خخخخخخخخخخخخخخخخخخ
باز نشر توسط evilgirl22