قصدِ ورود دارید ؟!

  جستجو بین پست‌ها و کاربران
فیس بوک ایران

اطلاعات گروه

آی دی گروه 1495
نام گروه ایران ما
دسترسی گروه گروه عمومی
پست ها 21171 پست
تعداد کاربر 230 کاربر
وضعیت شما عضو نیستید
صاحب گروه 0

کاربران گروه

نمایش همه

مدیران گروه

کاربران فعال امروز

برچسب‌های کاربری

ایران ما

گروه عمومی · 230 کاربر · 21171 پست
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
همنیشین گل شدم دیدم که خارم سال ها
تازه فهمیدم که غمخواری ندارم سال ها

می روم چون ابر سرگردان به روی کوه و دشت
می روم تنها شوم شاید ببارم سال ها

کو زمین بایری تا مرهم دردم شود
من که از داغ دل خود، سوگوارم سال ها

بعد از این حتی اگر کوه یخی پیدا کنم
سر به روی شانه هایش می گذارم سال ها

خسته ام، این مرگ تدریجی امانم را برید
می شمارم روزهای آخرم را سال ها
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
حرفی بزن تا کو به کو دورت بگردم
پر گیرم و بی پرس و جو دورت بگردم...

از حرف لبریزم ولی حالا که هستی
بگذار تا بی گفت و گو دورت بگردم...

بنشین که در زیر هجوم باد وحشی
مانند پیچ و تاب مو دورت بگردم...

برهان مرا از لحظه های بی قراری
ای رهگذار کوی او دورت بگردم...

ای مریم خوش عطر و بو می خواهم امشب
چون پیچکی بی چشم و رو دورت بگردم...

دلخون تر از پروانه های مانده در باد
ای شمع سبز آرزو دورت بگردم...

ای کعبه بیزارم از این تکرار، بگذار
بر گردم و بی های و هو دورت بگردم...

یک عمر از پی آمدم می خواهم اما
یکبار هم از رو به رو دورت بگردم...
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
گمان می کنم هر آدمی
باید پشت پنجره ی اتاقش،
یک گلدان گل شمعدانی
داشته باشد،
که هر بار گلهایش خشک می شود و دوباره گل می دهد،
یادش بیفتد که روزهای درد هم
به پایان می رسند.
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
آه بانو
وقار پاییزی ام را، با فراوانی رویا چه کار
پیشانی ام را که ببوسی
چترم را می گشایم
و از گوشه ی قصیده ی عمرم
بیتی بر می دارم
تا برای تو
هزار ترانه بگویم

ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
" تقدیر "
یعنی پرنده ای باشی
خسته از هزار مهاجرتِ باران دیده...
و حوالی مقصد
آنقدر خسته باشی
که چشمت جایی را نبیند و آرام
ارتفاعت را کم کنی...
و یک شکارچی
اولین شلیک زندگیش
آنقـــــــــــــدر خطا برود ،
که با تو مشترک شود...
و تو سقوط کنی
تا مدال افتخار سینه کسی باشی...
کسی که هیچگاه
به تقدیر اعتقادی نداشت...
1 امتیاز + مشاهده لایک
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ای روزگار لعنتی داری خرابم میکنی
هرروز آهت میکنم هرلحظه آبم میکنی

ازصحبت بیگانگان باشخص یارمهربان
زخمی به قلبم میزنی باری کبابم میکنی

هروقت نالان میشوم مرموزپنداری مرا
هرجامحبت میکنم احمق حسابم میکنی

دربرّ بی پایان غم چندان عذابم میدهی
وقتی که لابی میکنم شادازسرابم میکنی

من مهرمیخواهم زتو چیزی که درذات تونیست
ای تف به ذاتت روزگار کزغصه آبم میکنی

زندان دنیایی ومن تنهاترین زندانی ام
نه آب وتابم میدهی،نی خود مجابم میکنی

هربار مینالم زتو،هرروز آهت میکنم
ای روزگار، لعنتی داری خرابم میکنی
2 امتیاز + مشاهده لایک
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
دربِ ميخانه گشاييد كه حالم خوش نيست
مست بسيار ولى جانى و مردمكُش نيست

دربِ ميخانه گشاييد كمى باده خورم
ور نه مِى را بسِتانم سرِ سجاده خورم

من اگر مست شدم ساكت و آرام شوم
مگذاريد كه بيخود شده ، بد نام شوم

همه مست اند ولى من شده ام شهره شهر
همه با باده خوش و جامِ شرابم پُر زَهر

محتسب خورد زمين با همه بلوا ميكرد
مفتىِ مست ، بسى ولوله بر پا ميكرد

والىِ شهر خودش حالِ خرابى دارد
ساقى از شيخ چرا خُرده حسابى دارد؟

شيخ ميگفت كه ميخانه حرامم بادا
ساغر و مهوشِ دُردانه حرامم بادا

آنكه هر روز به منبر سخن از دين ميزد
شب در آغوشِ بُتان باده سنگين ميزد
1 امتیاز + مشاهده لایک
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
می روم دریا شوم تا سر بکوبم روی سنگ
غرق گردم در خودم، در خود بمیرم بی درنگ

می روم تا آبی دریا شوم آرام و رام
خسته ام از اینهمه رویای کال هفت رنگ

می روم در ساحل خود با خودم خلوت کنم
خسته ام ازپنجره ، دیوارو این دنیای تنگ

می شوم دریای راز آلود تا خود بشنوم
راز تلخ خود کشی را از زبان یک نهنگ

می روم دریا شوم با عشوه های جزر و مد
تا کِشم دل را به سمت ماه خود با پای لنگ

گر شدم دریا زده پس می روم در کوه طور
می زنم در قلب سینا با تمام شور ،چنگ..
1 امتیاز + مشاهده لایک
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
گرچه با تقدیر ناچار از مدارا کردنم
عشق اگر حق است، این حق تا ابد بر گردنم

تا بپندارم که سهمی دارم از پروانگی
پیله‌ای پیچیده از غم‌هایِ عالم بر تنم

بر سر این سرو، آخر برف هم منت گذاشت
دست زیر شانه ام مگذار! باید بشکنم

من که عمری دل برای دوستان سوزانده‌ام
حال باید دل بسوزاند برایم دشمنم

گرچه از آغوش تو سهمی ندارم جز خیال
بویِ گیسوی تو را می‌جویم از پیراهنم

عاشقی با گریه سر بر شانه یاری گذاشت
از تو می‌پرسم بگو ای عشق! آیا این منم؟
1 امتیاز + مشاهده لایک
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ای کاش! کسی بود که غمخوار دلم بود
مانند غزل های خودم، یارِ دلم بود

عاشق شده بودم دلم از درد، نمیرد
آری سخن عشق، پرستارِ دلم بود

هرجا نفسم تنگ شد آمد غزلی نو
غم بود ولی قافیه، غمخوار دلم بود

بازار وفا بود و حراجی محبت
یک رهگذرِ مست، خریدار دلم بود

یک بوسه فقط، مطلع دل میشد و آنجا
سمفونیِ هر شعر، دگر کار دلم بود

خال و خط و ابرو و لبش رنگ خدا داشت
من بنده ی او بودم و دادار دلم بود

رفته است از این کوچه ی بن بست همانکه
همسایه ی دیوار به دیوار دلم بود

حالا بگذارید که شاعر بنویسد:
او ماه ترین ماهِ شبِ تار دلم بود
1 امتیاز + مشاهده لایک
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
نه بیمارم نه خوشحالم، نه از حالم خبر دارم

گهی با جان گهی با دل، گهی از هر دو بیزارم

گهی خم های در جوشم، گهی خمار می نوشم

گهی بیدار ولی خوابم، گهی در خواب و هشیارم

گهی بیگانه از خویشم، گهی بیگانه هم خویشم

گهی آنم، گهی اینم، گهی سر در
گریبانم

گهی در شور و در سازم، گهی با غصه دمسازم

گهی تا عرش می تازم، گهی با ذره می سازم

گهی شاد و غزل خوانم، گهی از درد بی تابم

چه غوغاییست در این عالم، که من حیران حیرانم ....
1 امتیاز + مشاهده لایک
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ای دل! برای آن که نگیری چه می کنی؟
با روزگار دوری و دیری چه می کنی؟

بی اختیار بغض که می گیردت بگو
در خود شکست را نپذیری چه می کنی؟

با این اتاق تنگ و شب سرد و گور تنگ
تو جای من؛ جز این که بمیری چه می کنی؟

ای عشق! ای قدیم ترین زخم روزگار!
در گوشه ی دلم سر پیری چه می کنی؟

دست تو را دوباره بگیرم چه می شود؟
دست مرا دوباره بگیری چه می کنی؟
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
در به در میشود آن کس که کند در به درت
دست به سر میشود آن کس که کند دست به سرت

این مکافات عمل هست خداوند فرمود
خون جگر میشود آن کس که کند خون جگرت

پر پرواز نگیرید .......ز مرغان به قفس
بال و پر بسته شود آنکه کند بسته پرت

نزنید چوب حراج بر همه احساسی شخص
بی ثمر میشود آن کس که کند بی ثمرت

کاش آتش نزنیم ..... جنگل و اعماق کسی
شعله ور میشود آن کس که کند شعله ورت

نزنید زخم زبان .......بر تن تب دار کسی
بکند زخم زبان ........از همه دل ریشت
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
سخت این نیست که دشمن سر دارت بزند
سخت این است که معشوقه کنارت بزند

هیچ تا حال شده حرف دلت را بزنی!
او به تو تهمت بیجای جسارت بزند

هیچ دیدی که کسی آمده باشد از راه
بنشیند به دلت دست به غارت بزند

هیچ تا حال شده عشق...خودش را ببرد
آتشی بر همه ی دار و ندارت بزند!

آه یعنی به یکی جان بدهی اما او
پای نامت الکی مهر حقارت بزند

شوق: یعنی که بخواهی نرود از پیشت
درد: یعنی که فقط حرف اسارت بزند

عشق: یعنی که سرت را به فدایش بکنی
سوز: یعنی که فقط آه به بارت بزند

حسرت این است که ویرانه نشینی بشوی
او ولی با دگری قصر و عمارت بزند!....
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
درد یعنی چو قناری به قفس خو بکنی
لاجرم در قفست ترک هیاهو بکنی

جگرت سوخته باشد ز تمنای کسی
بال بالی بزنی دست دلت رو بکنی

پیچ و تابی بخوری پای بکوبی به زمین
رقص پا ناله کنان شیوه ی باکو بکنی

زخم یعنی که بمیرد گل خندان لبت
از حیایت نتوانی خم ابرو بکنی

درد یعنی قفسی ... پنجره ای رو به افق
از پس میله نگاهی به فراسو بکنی

فرق دارد ز غم فاجعه ی رفتن عشق
به خدا رو بزنی یا به خدا رو بکنی

تا که مشغول شود فکر و حواس دگران
لب به آواز گشایی و تو جادو بکنی

درد یعنی من و اندیشه ی مردن ... به خدا
درد یعنی چو قناری به قفس خو بکنی
صفحات: 1 2 3 4 5