قصدِ ورود دارید ؟!

  جستجو بین پست‌ها و کاربران
CzIMu.jpg
غریبانه

10
غریبانه
وضعيت: (آفلاين)
132 پست
امتياز: 490.15
ميانگين روز:0.15
ميانگين ماه:4.26
ميانگين سال:44
نام : غریبانه

آخرین بازدیدکنندگان

مخصوص اعضا VIP
غریبانه
غریبانه
من و دل آمده بودیم به مهمانی تو
هر دو لبریز غزل غرق گل افشانی تو
دلکم عرض ادب کرد و همان گوشه نشست
من همه محو دل و او همه حیرانی تو
شب شعری که به پا بود در آن صبح لطیف
برد ما را به تب خیس و غزلخوانی تو
من دچار تو شدم وقتی نگاهم کردی
دل گرفتار همان موسم بارانی تو
چشم تو خلوت خوبی است اگر بگذارند
من ودل زائر آن معبد روحانی تو
روزی سرشار تر از حس شکفتن در باد
روز آغاز من و خلوت عرفانی تو
آسمان نیز ورق خورد همان روز که باز
من و دل آمده بودیم به مهمانی تو
غریبانه
غریبانه
ﺑــﺮﺍﯼ ﺑــﻮﺩﻥ ،
ﮔـــﺎﻫﯽ ﻻﺯﻡ ﺍﺳــﺖ ﮐــﻪ ﻧــﺒﺎﺷﯽ !
ﺷـــﺎﯾﺪ ﻧـﺒﻮﺩﻧـﺖ , ﺑــﻮﺩﻧــﺖ ﺭﺍ ﺑــﻪ ﺧــﺎﻃﺮ ﺁﻭﺭﺩ ...
ﺍﻣـﺎ ﺩﻭﺭ ﻧــﺒﺎﺵ ....
ﺩﻭﺭﯼ ﻫــﻤﯿﺸﻪ ﺩﻟــﺘﻨﮕﯽ ﻧـﻤﯽ ﺁﻭﺭﺩ ....
ﻓــﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﻫـﻤﺎﻥ ﻧـﺰﺩﯾﮑﯿﻬــﺎﺳﺖ
غریبانه
غریبانه
ﻧﻪ ﻧﺴﯿﻢ ﻣﯽ ﻭﺯﺩ ﻧﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﺁﻭﺍﺯﯼ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ
ﻭ ﻧﻪ
ﺩﺭ ﺩﺍﺳﺘﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﻢ
ﻗﻬﺮﻣﺎﻥ،ﮐﺎﺭﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ
ﺯﻣﺎﻥ
ﮐﻨﺪ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺩ ﺑﯽ ﺗـﻮ
ﺭﻭﻏﻦ ﮐﺎﺭﯼ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ
ﺍﯾﻦ ﭼﺮﺥِ ﻗﺪﯾﻤﯽ.
غریبانه
غریبانه
از تو پنهان می کنم رنگ صدایم را هنوز
پیش چشمت می کنم گم دست و پایم را هنوز

غربتم را با تو قسمت می کنم از راه دور

می پذیری دست های بینوایم را هنوز ؟

بشنو آواز مرا از سایه ها و سنگ ها

مردم اما نیست پایان ، ماجرایم را هنوز

چیست آیا جرم انسان جز به دنیا آمدن؟

آنکه می آرد نمی بخشد خطایم را هنوز؟

در زمین جایی ندارم آرزویم مردن است

آسمان نشنیده می گیرد دعایم را هنوز
غریبانه
غریبانه
به من حق بده
دوست داشتنت
تنها؛
راز زندگی ام باشد..

من همیشه
هرچه را که دوست داشته ام
از دست داده ام!
غریبانه
غریبانه
ﮔﺎﻫﯽ ﻭﻗﺖ ﻫﺎ
ﺩﻟﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎﺷﯽ
ﻭ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﭼﺎﯼ ﺑﺮﯾﺰﯼ
ﮔﺎﻫﯽ ﻭﻗﺖ ﻫﺎ
ﺩﻟﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﯾﮑﯽ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﮐﻨﯽ
ﺑﮕﻮﯾﯽ ﺳﻼﻡ
ﻣﯽ ﺁﯾﯽ ﻗﺪﻡ ﺑﺰﻧﯿﻢ؟
ﮔﺎﻫﯽ ﻭﻗﺖ ﻫﺎ
ﺩﻟﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﯾﮑﯽ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﯽ
ﺑﺮﻭﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﻨﺸﯿﻨﯽ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﯽ
ﻭ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺑﻨﻮﯾﺴﯽ
ﮔﺎﻫﯽ ﻭﻗﺖ ﻫﺎ ...
ﺁﺩﻡ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﯼ ﺭﺍ
ﻧﺪﺍﺭﺩ !!...
غریبانه
غریبانه
یک نفر اینجا دلش تنگ است ، باور می کنی؟!
یک گذر بر قلب او ، یکبار دیگر می کنی؟!
یک نفر دارد ، هوای پر کشیدن ، در دلت
یک سفر ، شهباز من ، با این کبوتر می کنی؟!
ماه من ، چشمان زیبایت ، مرا دیوانه کرد !
با من دیوانه ، ای زیبای من ، سر می کنی؟
گل بده در باغ دل ، تا جان دهم در پای تو !؟
گل بده ، کاشانه ی دل را ، معطر می کنی؟!
ساعتی پیشم نشین ، من خسته ام از زندگی
خستگی را از تنم ، با بوسه ای در می کنی؟
گوش من لج می کند ، وقتیکه حرف از رفتن است !
صحبت رفتن ، تو با این آدم کر می کنی؟
غریبانه
غریبانه
ناگزیر از سفرم ،
بی سر و سامان چون «باد»
به «گرفتار رهایی»
نتوان گفت آزاد ...

کوچ تا چند ؟!
مگر می شود از خویش گریخت !
«بال» تنها غم ِ غربت ،
به پرستوها داد ...

آنكه مردم نشناسند تورا ...
غربت نیست ،
غربت آن است ...
که «یاران» ببرندت از یاد ...

عاشقی چیست ؟
به جز شادی و مهر و غم و قهر ؟!
نه من از قهر تو غمگین ،
نه تو از مهرم شاد ...

چشم ...
بیهوده به آیینه شدن دوخته ای !
اشک ان روز که آیینه شد ،
از چشم افتاد ...
غریبانه
غریبانه
برای رسیدن به خدا ، نه کتابی نیازاست و نه راهنمایی

فقط کافی است: شعاع مهربانیت را روز به روز بیشتر کنی ،

آنقدر که روزی بتوانی همه را در آن جای دهی ،

آن وقت تا خدا فاصله ای نیست . . .
ﺑﺮﺍﯼ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﭼﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﻋﺰﯾﺰﺗﺮﻧﺪ !!!
ﭼﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺩﻭﺳﺘﻨﺪ ....
ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺏ ﺑﺴﺎﺯ ....
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺵ
ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺭﻭﺯﯼ ﻫﺮﭼﻪ ﺑﻮﺩ ﮔﺬﺍﺷﺘﯽ ﻭ ﺭﻓﺘﯽ ....
ﺩﺭ ﮐﻨﺞ ﻗﻠﺒﺸﺎﻥ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﺎﺷﺪ ...
ﺗﺎ ﻫﺮﺯﮔﺎﻫﯽ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﮐﺎﺵ ﺑﻮﺩ !
ﻫﺮﺯﮔﺎﻫﯽ ﺩﺳﺖ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﺎﺷﯽ !
گاهی دلتنگ بودنت شوند...
غریبانه
غریبانه
در چهل سالگی هم که باشی
طنین صدای کسی که
تو را به "نام کوچکت"
بخواند و
پشت هر بار که صدایت می‌کند
"عزیزم"
بگذارد
می‌تواند عاشق‌ات کند.
و تو
بعد از تمام شدن حرفهایش
دختربچه‌ی هجده ساله‌ای می‌شوی
که دوست دارد
بال در بیاورد
از شوقِ عاشقی.

در چهل سالگی هم که باشی
می‌شود آن‌قدر عاشقی‌ات
پرهیجان باشد ﮐﻪ
خاطره‌ی گرفتن دست گرم مردانه‌اش را
در سرمای زمستان
روزی چند بار به تکرار بنشینی
و نقطه‌ی اوج این خاطره‌ات
بستن گره روسری ات باشد
با دست‌های او
وقتی ناگهان
با پوست صورتت برخورد می‌کند
و ابروهای پیچ‌خورده‌ات را
صاف می‌کند.

در چهل سالگی هم که باشی
می‌توانی بدوزی
دکمه‌ای را که
از رویِ پیراهنِ آبیِ یقه‌سپیدِ مردانه‌ای
افتاده است
روی زمینِ یخ‌زده‌ی تنهایی‌اش.

در چهل سالگی هم که باشی
آن جوانه‌ی کوچکِ روئیده در جانت
می‌تواند قد بکشد
و تو را سبز کند.

آن وقت در همان چهل سالگی
نمی‌توانی آن ذوق‌زدگی شفاف چشم‌هایت
یا آن رنگ‌پریدگیِ ناشی از دلشوره‌هایِ نیامدنش را
لرزش صدایت را
جوان شدن صورتت را
پنهان کنی در پشت چهل سالگی‌ات.

تو در چهل سالگی
به بلوغ عاشقی می‌رسی.
درست مثل دخترهای هجده ساله
با گونه‌هایی سرخ‌شده
به خاطر اولین بوسه‌ی
نشسته بر پیشانی.
غریبانه
غریبانه
دل بست و هر بار؛
از جا کنده می شد قلبش
زنی که مسافر نبود
آخر
بغض را می شود خورد
ولی نبودن را باید کشید...
امااین چیزها
سرش نمی شود زن
آغوشش
گردن می گیرد
جرم عطری را که جا مانده...
غریبانه
غریبانه
تو سرد شده ای
وَ من
بیهوده می دمَم
در خاکسترِ خاطرات...!
نه نگاهت
شعله ور می شود
نه دلت را
دوستت دارمی گرم می کند؛
بگذار حرف ها را
چشم هایت با من در میان بگذارند
زبانت را هرگز...هرگز
اعتمادی نیست ...!
غریبانه
غریبانه
فراموش كردن تو
بلعيدن پاره سنگيست
كه از گنجايش دهان من
بزرگ تر است ...!
غریبانه
غریبانه
من زخمهای بی نظیری
به تن دارم
اما؛
تو مهربان ترینشان بودی
عمیق ترینشان
عزیزترین شان
بعد از تو آدم ها
تنها
خراش های کوچکی بودند
بر پوستم
که هیچ کدامشان
به پای تو نرسیدند
به قلبم نرسیدند...
غریبانه
غریبانه
مینویسم نامه و روزی از اینجا میروم،
با خیال او ولی تنهای تنها میروم؛
در جوابم شاید او حتی نگوید کیستی،
شاید او حتی بگوید لایق من نیستی،
مینویسم من که عمری با خیالت زیستم،
گاهی از من یاد کن حالا که دیگر نیستم
صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10