قصدِ ورود دارید ؟!

  جستجو بین پست‌ها و کاربران
image:402567 image:402460 image:402465 image:402463
ღ monaعزيزم ارمغان ღ

ღ monaعزيزم ارمغان ღ فرياد مي زند:
_
184
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
وضعيت: (آفلاين)
10044 پست
زن
امتياز: 60491.1
ميانگين روز:5.39
ميانگين ماه:159.43
ميانگين سال:1674
نام : ღ monaعزيزم ارمغان ღ
تولد : 1393-09-08
تاهل : f -

آخرین بازدیدکنندگان

مخصوص اعضا VIP

برچسب ‌های کاربردی

ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
عمریست که میگردم ، میخانه به میخانه
تا با تو زنم یکدم ، پیمانه به پیمانه

آتش زده بر جانم ، نارِ غمِ هجرانت
میسوزم و میگردم ، کاشانه به کاشانه

اندر طلبِ کُویت ، گَردم منِ دلخسته
آواره دگر گشتم ، ویرانه به ویرانه

بگشا درِ میخانه ، بر روی همه مستان
مِی از لب لعلت ، دِه مستانه به مستانه

چشمم شده مخمورِ آن نرگس جادویت
دیگر چه تمنایی بر ساغرو پیمانه

افتاده دلِ مستم ، در پیچِ خَمِ زلفت
بستی به سرِ زلفت ، دیوانه به دیوانه

گر تیر زنی ، در زن ور جامِ بلا درکِش
منّت کِشم از تیرت ، مردانه به مردانه




سلاممممممممممممممم{-41-}
sepid
sepid
IMG_20171207_224648_462.jpg
آدرس پست آدرس پست 2 کد پست 40629369 توسط موبایل
1 امتیاز + مشاهده لایک
باز نشر توسط mona2
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
آنکه بی باده کند جان مرا مَست ، کجاست ؟
وآنکه بیرون کند از جان و دلم دست ، کجاست ؟

وآنکه سوگند خورم ، جز به سرِ او نخورم
وآنکه سوگند من و توبه ام شکست ، کجاست ؟

وآنکه جان ها به سحر نعره زنانند ، از او
وآنکه ما را غمش از جان ببُردِه ست ، کجاست ؟

جانِ جان است و گر جای ندارد ، چه عجب
این که جا می طلبد در تن ما هست ، کجاست ؟

غمزهٔ چشم بهانه ست ، وز آن سو هوسی هست
وآنکه او در پسِ غمزه ست دل خست ، کجاست ؟

پردهٔ روشن دل بست و خیالات نمود
وآنکه در پرده چنین پرده ٔ دل بست ، کجاست ؟

عقل تا مست نشد ، چون و چرا پَست شد
وآنکه او مست شد از چون و چرا رَست، کجاست؟
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
گُم شدم در خود ندانم من ، کیَم یا چیستم
قالبم ، عقلم ، حیاتم ، جانِ گویا چیستم ؟

آدمی نامم و لیکن آدمی در اصل چیست
آتشم ، خاکم ، نسیمم ، آبِ دریا چیستم ؟

عاقلم ، دیوانه ام ، در فُرقتم یا وصال
نیستم ، هستم ، نه بر جایم ، نه بی جا چیستم ؟

عاشقم ، معشوقم ، عشقم ، سالکم ، پیرم ، مُرید
راهبم ، یارم ، طبیبم ، یا مسیحا چیستم ؟

مُرده ام یا زنده ام ، یا زندهٔ بی جسم و جان
نور و ظلمت ، زهر و نوش ، زشت و زیبا چیستم؟

بی نشانی شد نشان ، بی زبانی شد زبان
بی نشان و بی زبانم ، گویا و بینا چیستم ؟

ور کسی پُرسد زِمن ، تو کیستی یا چیستی
من چه دانم ، کاین چنین حیران وشیدا چیستم؟
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
اشتیاقی که به دیدارِ تو دارد دلِ من
دلِ من داند و من دانم و دل داند و من

به خدا عشق ، به رسوا شدنش می ارزد
وبه مجنون و لیلا شدنش می ارزد

دفترِ قلبِ مرا واکن و نامی بنویس
سندِ عشق به امضاء شدنش می ارزد

گرچه من ، تجربه ای از نرسیدنهایم
کوششِ رود ، به دریا شدنش می ارزد

کیستم ،باز همان آتشِ سردی که هنوز
حتم دارد که به احیاء شدنش می ارزد

با دو دستِ تو ، فروریختنِ دَم به دَمَم
به همان لحظه ی برپا شدنش می ارزد

دلِ من در سبدی ، عشق به نیلِ تو سپُرد
نگهش دار ، به موسی شدنش می ارزد

سالها گرچه که در پیله بماند ، غزلم
صبر ، این کِرم به زیبا شدنش می ارزد
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ما را اسیر و چشم به راه ، آفریده اند
آشفته حال و زار و تباه ، آفریده اند

بانو ، تمام عمر نگاهت کنم کم است
اصلا تو را برای نگاه ، آفریده اند

با هر نگاه می شکنم ، آه می کشم
گویا فقط برای من آه ، آفریده اند

هی پشتِ هم نگو ، برو در پناهِ حق
آغوش را برای پناه ، آفریده اند

دنیا بدون چشمِ تو از بس که تیره بود
از رویِ چشم هایِ تو ماه ، آفریده اند

باید برای لمسِ نگاهت ، وضو گرفت
این از گناهِ توست گناه ، آفریده اند

تنها پناهِ گریه ی عاشق ، دلِ شب است
شب را برای گریه ، سیاه آفریده اند
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ای اشک ، آهسته بریز که غم زیاد است
ای شمع ،آهسته بسوز که شب دراز است

امروز کسی محرمِ اسرارِ کسی نیست
ما تجربه کردیم کسی یارِ کسی نیست

هر مردِ شتردار ، اویس قَرَنی نیست
هر شیشه ی گلرنگ ، عقیقِ یمنی نیست

هر سنگ و گِلی ، گوهر نایاب نگردد
هر احمد و محمود ، رسول مدنی نیست

بر مُرده دلان ، پند مده خویش نیازار
زیرا که ابوجهل ، مسلمان شدنی نیست

با مَردِ خدا ، پنجه میفکن چو نمرود
این جسمِ خلیل است که آتش زدنی نیست

خشنود نشو ، دشمن اگر کرد محبّت
خندیدنِ جلّاد زشیرین سخنی نیست

جایی که برادر به برادر نکند رحم
بیگانه برای تو برادر شدنی نیست
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
لابلایِ دفترم افسانه را گم کرده ام
شمعِ سوزانم ولی پروانه را گم کرده ام

جایگاه اصلی من میخانه های شهر بود
من در این میخانه ها پیمانه را گم کرده ام

سر به روی شانه هایت می نهادم تا سحر
باز کن آغوشِ خود ، شانه را گم کرده ام

من در این صحرایِ نا آرام ، بی مجنونِ خود
آرزوهایِ دلِ دیوانه ام را گم کرده ام

مرغک بی آشیانم ، می نشینم در حَرَم
ترس از صیاد دارم لانه را گم کرده ام

خواستم برگردم از راهی که بیجا رفته ام
یک نشانی هم ندارم ، خانه را گم کرده ام

شاهبازِ عشق بودم در وَرایِ آسمان
چند روزی هست آب و دانه را گم کرده ام
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
تا پنجره رفتیم و به دیدن نرسیدیم
تا شاخه رسیدیم و به چیدن نرسیدیم

گفتند خبرهای خوشی آمده از راه
رفتیم به دیدن ، به شنیدن نرسیدیم

خود را به لبِ پنجره ی پلک کشاندیم
اما به رهاییِ چکیدن نرسیدیم

این مصر چه مصریست که در اوج عزیزی
با بَرده فروشان به خریدن نرسیدیم

یک عمر دویدیم و دویدیم و دویدیم
قدرِ نفسی هم به رسیدن نرسیدیم
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ناله از دل کن کبوتر ، ناله بی تاثیر نیست
گوش کن آوازِ قو را گوش کن ، دلگیر نیست

بال و پَر بگشا ، که پروازت تماشایی تر است
کمتر از دنیا شکایت کن هنوزم دیر نیست

نازنین ، دنیا به اهلش بی وفایی می کند
بال و پَر داری بپَر ، آبِ قفس اکسیر نیست

آسمان را می دهی ارزَن به جایش می دهند
این نمی ارزد به آن ، صیّاد بی تزویر نیست

پُشتِ هر لبخندِ شیرینی که دنیا می زند
نیست فرهادی ، سلام گرگ بی تعبیر نیست

زندگی رنگین کمانِ هفت رنگ ذلّت است
مرگ با عزّت برای هر کسی تقدیر نیست

یا بسوزان بال و پّر ، یا تَن به هر بادی مده
هیچ تقدیری به دست دولت تدبیر نیست
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
غم فراهم ، ساقی و میخانه ای کم داشتم
بُغض ها خوردم ، ولی پیمانه ای کم داشتم

سوختم در خود هزاران بار ، تا فهمیدم
درشبِ دلواپسی ، پروانه ای کم داشتم

مثلِ مجنونِ بیابانگرد ، گاهی در خودم
جستجو کردم ، دلِ دیوانه ای کم داشتم

خالیِ آغوشِ این دنیا ، به من فهمانده است
در مسیرِ زندگی ، دُردانه ای کم داشتم

بارِ سنگینی به دوش می کشیدم سال ها
خسته بودم ، خسته بودم ، شانه ای کم داشتم
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
آسمان بُغض نکن ، حُرمت باران رفته
شوره زار است زمین ، رنگِ گلستان رفته

گرچه سرگرم ، ولی سرد شده دلهامان
نو بهاریم که در خوابِ زمستان رفته

عشق از نطفه عقیم است ، زلیخا بس کن
یوسف از چاه سراسیمه به کنعان رفته

کُفر و عصیان ، به تَنِ شهر تنیدست و دِگر
از سرِ کوچه ی احساسِ من ، ایمان رفته

دارم از بوته ی تردید ، یقین میچینم
دیگر از باورِ من ، مَرد غزلخوان رفته
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
اهلِ دل ، دل می نوازد ، دل شکستن کار نیست
هر که باشد بی محبّت ، واقف اسرار نیست

عاشقی هستم که منّت میکشم بر وصلِ یار
منّتِ دلبر کشیدن ، عاشقان را عار نیست

در گلستان گِرد گُل ، بسیار گردیدم ، ولی
از هزاران گُل ، یکی حتّی مثال یار نیست

آنقدر نالیدم آخر باغبانی دید و گفت
رو تو غمخواری بجوی ، این غم بی غمخوارنیست

گفتم آخر من گُلی گم کرده ام در این دیار
گفت پیدا کردنش اسان بُوَد ، دشوار نیست

از گلستان دل بریدم ، راهی صحرا شدم
دیدم آنجا جلوه ای از پرتو دلدار نیست

ازپسِ پرده ، صدایی ناگهان آمد به گوش
گفت اسیرت کردم ،اما نیّتم آزار نیست
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
جانا زِ فراقِ تو ، این مِحنتِ جان تا کِی
دل در غمِ عشقِ تو ، رسوای جهان تا کِی

چون جان و دلم خون شد ، در دردِ فراقِ تو
بر بویِ وصالِ تو ، دل بر سرِ جان تا کِی

در آرزویِ رویت ، ای آرزویِ جانم
دل نوحه کنان تا چند ، جان نعره زنان تا کِی

گر طالبِ دلداری ، از کون و مکان بگذر
هست او زِ مکان برتر ، از کون و مکان تا کِی

گر عاشقِ دلداری ، وَر سوختهٔ یاری
بی نام و نشان می رو ، زین نام و نشان تا کِی

گفتی به امیدِ تو ، بارت بکِشم از جان
پس بارکِش اگر مَردی ، این بانگ و فغان تا کِی

عطار همی بیند ، کز بارِ غمِ عشقش
عمر ابدی یابد ، این عمرِ گِران تا کِی
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
هی می رویم و جاده به جایی نمی رسد
قولی که عشق داده ، به جایی نمی رسد

چون کوه ، پای حرف خود ایستاده ام
کوهی که ایستاده ، به جایی نمی رسد

دریا هنوز هست ، ولی مانده ام چرا
این رود ، بی اراده به جایی نمی رسد

دنیا همیشه عرصه ی پیچیده بودن است
دنیا که صاف و ساده به جایی نمی رسد

تاریخ را ورق زدم و مطمئن شدم
هرگز ، کسی پیاده به جایی نمی رسد

ما را ، برای در به دری آفریده اند
هی می رویم و جاده به جایی نمی رسد
صفحات: 9 10 11 12 13