قصدِ ورود دارید ؟!

  جستجو بین پست‌ها و کاربران
image:24290 image:24228 image:23310 image:23301
ღ monaعزيزم ارمغان ღ

ღ monaعزيزم ارمغان ღ فرياد مي زند:
_
181
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
وضعيت: (آفلاين)
9830 پست
زن
امتياز: 59500.65
ميانگين روز:5.46
ميانگين ماه:161.15
ميانگين سال:1638.33
نام : ღ monaعزيزم ارمغان ღ
تولد : 1393-09-08
تاهل : f -

آخرین بازدیدکنندگان

مخصوص اعضا VIP

برچسب ‌های کاربردی

ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ایـن روزها کـسی بـه خـودش زحـمـت نـمـیدهـد یـک نـفـر را کـشـف کـنـد
زیـبـایـی هـایـش را بـیـرون بــِکـشـد
تـلـخـی هـایـش را صـبر کـنـد
آدم هـای امــروز
عـشـق هـایِ کـنـسـروی مـی خـواهـنـد
یـک کـنـسـرو کـه فـقـط دَرش را بـاز کـنـنـد
بـعـد یـک نـفـر شـیـریـن و مـهـربـان و زیـبـا ازداخـلِ کـنـسـرو بـپـرد بـیـرون
وهـی لـبـخـنـد بـزنـد و بـگـویـد:
حـق بــا تــوســـت!
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
روزگاریست بس عجیب
قلبها آکنده ازعشق
لبخندها به مهربانی
جیب ها پر زبخشش
دختران چون عروس دریا...شاد....زیبا....عاشق
هیچ پدری خسته نیست
همه درحال گردش
روزگاریست بس عجیب..
هیچ حسدی کمری راخم نکرده
هیچ بنده ای برادرکشی نکرده
هیچ وهیچ انسانی ناموس دزدی نکرده
روزگاریست بس عجیب



لطفا بیدارشوید....این فقط یک خواب بود.همین وبس
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
رهايم كن غم امشب،،،
كه من با ياد او پيمانه بر دستم...
به ياد عشق او همواره من مستم....
به ياد عشق مى خوانم...
به ياد عشق مى رقصم....
خيالش با من است و من،،،،
از اين رويا سرمستم...
از آن دورهاى شهر پيداست كور سويى،،،
چراغ خانه معشوق مى سوزد،،،
و من شادم از اين گرمى كه او،،،
در دست يار خود سرمست است....
من و يادش، من و غم ها، من و تنهايى تن ها...
ولى دلخوش ز آنجا كه مى دانم،،،
به چندين عاشق و معشوق سرمست است.....
به يادم آيد آن هنگام،،،
كه مى گفت او مرا هر دم،،،
كه بسيار دوستم دارد.
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
هر کس به تمنای کسی..غرق نیازست

هرکس بسوی قبله خود..رو به نمازست

هرکس به زبان دل خود..زمزمه سازست

با عشق درامیخته در....رازو نیازست

ای جان من..تو

جانان من...تو

در مذهب عشق...ایمان من...تو

هیهات که کوتاه شود,با رفتنه جانم...

این دست تمنا....که بسوی تو درازست!
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
من از اشکی که می ریزد ز چشم یار می ترسم
ازآن روزی که اربابم شود بیمار می ترسم

همه ماندیم درجهلی شبیه عهد دقیانوس؛
من از خوابیدن منجی درون غار می ترسم

رها کن صحبت یعقوب و کوری و غمِ فرزند،
من از گرداندن یوسف سر بازار می ترسم

همه گویند این جمعه بیا، امّا درنگی کن،
از این که باز عاشورا شود تکرار می ترسم

شده کارحبیب من سحرها بهر من توبه
ز آه دردناک بعد استغفار می ترسم

تمام عمر، خود را نوکر این خاندان خواندم
از آن روزی که این منصب کند انکار می ترسم

شنیدم روز و شب از دیده ات خون جگر ریزد؛
من از بیماریِ آن دیده ی خون بار می ترسم
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
هوا ابریست نفس بالا نمی اید.
بزن باران"نوازش کن،تن رنجور مردم را...!
زمین حال بدی دارد...!
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ
ﺑﺰﻥ ﺍﮐﻨﻮﻥ
ﮐﻪ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﻓﺼﻞ ﻣﺮﮒ ﺍﺳﺖ
ﺑﺰﻥ ﺑﺮ ﺳﻨﮓ ﺳﺨﺖ ﺳﯿﻨﻪ ﻣﻦ
ﺑﺰﻥ ﺗﺎ ﺁﺏ ﮔﺮﺩﺩ ﮐﯿﻨﻪ ﻣﻦ
ﺑﺰﻥ ﺑﺮ ﻣﺮﮔﺰﺍﺭ ﺳﯿﻨﻪ ﻣﻦ
ﺑﺰﻥ ﺑﺮ ﺷﺎﺧﻪ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﻣﻦ
ﺑﺰﻥ ﻣﻦ ﺗﯿﺮﻩ ﺍﻡ
ﭘﺎﮐﻢ ﮐﻦ ﺍﺯ ﺩﺭﺩ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ
ﺑﺰﻥ ﺑﺮ ﻏﺼﻪ ﻣﻦ
ﺑﺰﻥ ﺑﺮ ﺭﯾﺸﻪ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﻣﻦ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ
ﺑﺰﻥ ، ﺍﯾﻦ ﻗﺼﻪ ﺁﻏﺎﺯﯼ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺑﺰﻥ ، ﺍﯾﻦ ﻏﺼﻪ ﭘﺎﯾﺎﻧﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﻣﻨﻢ ﻗﺼﻪ
ﻣﻨﻢ ﻏﺼﻪ
ﻣﻨﻢ ﺩﺭﺩ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ
ﺑﺰﻥ باران........
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
رفتار من عادیست ...
اما نمیدانم چرا این روزها
از دوستان و اشنایان هر کس مرا میبیند از دور میگوید:
این روزها انگار حال و هوای دیگری داری!
اما من مثل هر روزم,با آن نشانه های ساده!
با همان امضا و همان نام و همان رفتار معمولی!
مثل همیشه آرام و خونسرد(شاید)!
این روزها تنها گاهی حس میکنم گنگم
گاهی کمی گیجم...
گاهی صدبار در یک روز می میرم
گاهی نگاهم در یک روز با تمام عابران ناشناس شهر. احساس گنگ اشنایی میکند...
و گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را,آهنگ یک موسیقی غمگین هوایی میکند!
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
"ﺁﻫﻨﮓ" ﺯﻧﺪﮔﻴﺖ ﺭﺍ،
ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽ ﻧﻮﺍﺯﯼ !...
ﺑﻪ ﺯﻭﺩﯼ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻓﻬﻤﻴﺪ،
ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﻣﻬﻤﺎﻥ "ﻣﻮﺳﻴﻘﯽ" ﺯﻧﺪﮔﯾﺖ ﻣﯽ
ﺷﻮﻧﺪ ...
ﻣﻬﻤﺎﻥ ﻫﺎ ، ﻣﯽ ﺁﻳﻨﺪ ﻭ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ ...
ﻭ ﻓﻘﻂ ﺧﻮﺩﺕ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ " ﺷﻨﻮﻧﺪﻩ" ﺧﻮﺩﺕ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻣﺎﻧﺪ !...
ﻳﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ،
ﻣﻬﻢ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻃﻮﺭﯼ "ﺑﻨﻮﺍﺯﯼ"
ﻛﻪ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ " ﻣﻮﺳﻴﻘﯽ" ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﯼ
ﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮﯼ !...
ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﺧﻮﺩﺕ " ﺩﺳﺖ" ﺑﺰﻧﯽ !!
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
رنگ اشکم بی تو دارد ارغوانی می شود
سرفه هایم تازگی ها آن چنانی می شود
انتظارت کار دارد دست چشمم می دهد
رفته رفته عینکم ته استکانی می شود
هرچه غم بود از دلم با اشک بیرون شد ولی
خاطراتت پشت پلکم بایگانی می شود
کوه طاقت هم که باشی عشق آبت می کند
شانه های مرد عاشق استخوانی می شود
شب به شب جنگ است بین عقل من با عشق تو
نقش من هم این وسط پادرمیانی می شود
صفحه ای از دفترم را باد با خود برد و رفت
داستان عشق ما فردا جهانی می شود
بی تو اطرافم پر از ارواح سرگردان شده
برنگردی شاعرت قطعا روانی می شود
کار و بار آدم عاشق ندارد اعتبار
مردنش هم مثل اشکش ناگهانی می شود
.
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ﻣـﯽ ﺁﯾــﻢ ﺩﺭﺩﻫـﺎﯾـﻢ ﺭا

ﺭﻭﯼ ﺍﯾـﻦ صفحه ﯼ ﻣﺠـﺎﺯﯼ ﻣﯿﻨـﻮﯾﺴـﻢ

ﻭﻟﯽ ﻫﯿﭽـﻮﻗﺘـــ ، ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ

ﻣـﻦ ﺍﯾﻨﻬـﺎ ﺭﺍ ﻭﺍﻗﻌـﯽ " ﺩﺭﺩ " ﻣﯿﮑﺸــﻢ ...
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ميگويند چه خوب مانده اى ...
غافل از اينكه من خوب نمانده ام .. من جا مانده ام !
نگاهم.. معصوميت كودكيست هراسيده از آژير قرمز جنگ..
لبخندم... تلخى عصيان فروخورده ى نوجوانيست ، شوريده از فشار تحريمها..
و چهره ام .. نقاب سنگى جوانيست
وامانده در من خفه و خاموش، هزارسال به چله نشسته !
من از دهه ى عشق ممنوع مى آيم ..
از دهه ى نگاه ممنوع..
زيبايى ممنوع..شعر ممنوع و كلام ممنوع !
من از جنس هيچ كس نيستم ..
من تنها خود را از سرزمين خاكسترى ِدهه چهل وپنجاهی
به دنياى رنگى تو سنجاق كرده ام ..
تا مگر كودكى فريز شده در من يخ بشكند
و جوان شدن بياموزد ..
تا جوانى ِتاريخ مصرف گذشته ام ،
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
حرفه دلم است.....
اندکی نگاه میکنم ؛ آجرها کم نیست ! من خود دیوارها را کوتاه چیدم که خانه ی بزرگتری برای قلبم بسازم.
خانه ای بزرگ با دیوارهای کوتاه
پس " تو " ای غریبه
ای " دوست "
اگر دیوار من کوتاه است ؛ اگر دلم را بزرگ کردم که نرنجانم و نرنجم ؛ رحم کن ! سنگ در این خانه نینداز تا خانه ام سنگ فرش این سنگ ها و تیشه ها نشود.
بگذار در خانه ی دلم ...جایی برای خود و دوست داشتن دیگران نیز داشته باشم..
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
هيچكس را در زندگی مقصر نمی دانم...
از خوبان "خاطره"
و از بدان "تجربه"
میگیرم...!
بدترین ها "عبرت" میشوند...!
وبهترین ها "دوست"
حرف اشتباهیست كه ميگويند...
با هر كس بايد مثل خودش رفتار كرد.
اگر چنين بود!!!
از منيت و شخصیت هر كس چيزى باقى نميماند.
هركس هر چه به سرت آورد فقط خودت باش.
اگر جواب هر جفايى بدى بود،
داستان زندگی ما خالى از آدم های خوب بود.
اگر نميتوانى آدم خوبه‌یِ زندگي كسى باشى،
اگر براى ياد دادن تنها همان خوبى‌هايى كه خودت بلدى ناتوانت كردند،
اگر همان اندك مهربانيت را از بر نشدند،
اگر خوبى كردى و بدى ديدى،
كنار بكش!!!
اما بد نشو...
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
چرا پنهان كنم ؟ عشق است و پيداست
درين آشفته اندوه نگاهم
تو را مي خواهم اي چشم فسون بار
كه مي سوزي نهان از ديرگاهم

چه مي خواهي ازين خاموشي سرد ؟
زبان بگشا كه مي لرزد اميدم
نگاه بي قرارم بر لب توست
كه مي بخشي به شادي هاي نويدم

دلم تنگ است و چشم حسرتم باز
چراغي در شب تارم برافروز
به جان آمد دل از ناز نگاهت
فرو ریز اين سكوت آشناسوز
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
آسمانم تاریک است........
وقتی تو پیشم نیستی.....
چه فرق دارد........ماه بتابد.....
یا کرم شبتاب.....
همین قدرکه تشبیه کردم نبودنت.یه جورایی زره زره مرا بدجور میکشد........
صفحات: 9 10 11 12 13