قصدِ ورود دارید ؟!

  جستجو بین پست‌ها و کاربران
image:24290 image:24228 image:23310 image:23301
ღ monaعزيزم ارمغان ღ

ღ monaعزيزم ارمغان ღ فرياد مي زند:
_
181
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
وضعيت: (آفلاين)
9830 پست
زن
امتياز: 59500.65
ميانگين روز:5.46
ميانگين ماه:161.15
ميانگين سال:1638.33
نام : ღ monaعزيزم ارمغان ღ
تولد : 1393-09-08
تاهل : f -

آخرین بازدیدکنندگان

مخصوص اعضا VIP

برچسب ‌های کاربردی

S@/-/@R
S@/-/@R
قبلنا تو مهمونی ها همه به شکل (O)میشستند و باهم حرف میزدند

یکم که گذشت تلویزیون اومد تو خونه ها همه تو مهمونی ها به شکل
(ن) مینشستند. تلویزیون جلو و بقیه روبروش

اما الان ها
همه تو مهمونی ها اینجوری مینشینند

هر کسی با گوشی خودش ( : ) !!

اگه گفتی اون دو نقطه تنها آخر کیا هستن
پدربزرگ و مادر بزرگ هستند که گوشی ندارن اگه هم دارند اینترنت و تلگرام ندارن
همونها که قبلا برای جمع های مهمونی خاطره تعریف میکردند
و الان متعجبانه به دیگران نگاه میکنن
همونها که کم کم از بین ما میرن و ما یادمون میره یه زمانی پیش ما بودن
همیشه به احترام بزرگترها تو مهمونی ها گوشی هامون روکنار بذاریم❤️
1 امتیاز + مشاهده لایک
باز نشر توسط mona2
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
در سرزمین قلب من تو حکمرانی میکنی
من پیرتر میشوم از بس جوانی میکنی

هی میروی و میروی آخر کجا با این شتاب؟
این عاشق دلخسته را آخر روانی میکنی

هی غمزه ها هی وعده هاو عشوه های بیشمار
تو با همین بی جنبگی عاشق پرانی میکنی

آن چهره ی مهسای تو حرف از متانت می زند
وقتی که میبینی مرا بلبل زبانی میکنی

استاد دل بردن تویی استاد دل کندن تویی
این را کجا آموخته ای با عشق تبانی میکنی

ای مهربان کاری بکن که اینچنین آشفته ام
جانان بگو پس در کجا تو مهربانی میکنی...
1 امتیاز + مشاهده لایک
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
گرتو باشی کوچه و مهتاب میخواهم چه کار؟
تشنه ی روی تو هستم آب میخوام چه کار؟

چشمهایت صد غزل از عاشقان عالم است
این همه دیوان و شعر ناب میخواهم چه کار؟

جام لبهایت اگر امشب مرا مستی دهد...
تا ابد هشیار هستم، خواب میخواهم چه کار؟


غرق گشتن در میان بازوانت عالمییست..
عشق گر باشد، تن مرداب میخواهم چه کار؟

در تب هر» بوسه ات« جان از بدن پر میکشد...
گر نباشی من تمامم، تاب میخواهم چه کار؟
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
دیگر آن دیوانه ی بی تاب سابق نیستم
توبه کردم از گناه عشق ! عاشق نیستم

شیشه بودم، سنگ ها اما نفهمیدند من
فرق دارم با همه، آیینه ی دق نیستم

صاف و ساده بودنم را هیچ کس باور نکرد
خالیم از هر سیاست ، من "مصدق" نیستم!

دور باید شد از این "خاکِ غریبِ" لعنتی
صبر کن "سهراب"جان، من توی قایق نیستم!

آه دنیا خسته ام از زندگی آنقدر که
با ادامه دادانش دیگر موافق نیستم

بغض دارم، بغض یعنی مرگ! اما گریه نه
شاعری مغرور هستم، اهل هق هق نیستم

می شود فهمید از حال خرابم، ذره ای
دیگر آن دیوانه ی بی تاب سابق نیستم
1 امتیاز + مشاهده لایک
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
اگر چشمي جوان داري بمان تا پير برگردد
نگاه از روي او امکان ندارد سير برگردد

نگاهش ميکنم شايد به سمتم سَر بگردانَد
سَر ِ او بر نمي گردد مگر تقدير برگردد

بُخار از چشم هايم مي رود ابري شَوَد غمگين!
مگر آن آب ِ از جو رفته با تبخير برگردد!

به کويش هر که عاقل رفت بايد منتظر باشد
که بعد از مُدّتي کوتاه با زنجير برگردد

در اين جنگل که سُلطانش يکي آهوست ، نشنيدم
که شيري تا شکارش رفته باشد ، شير برگردد ...
1 امتیاز + مشاهده لایک
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
نیمه گمگشته ات را دیر پیدا میکنی
سر بجنبانی خودت را پیر پیدا میکنی

در مدار روزگار و گردش چرخ فلک
عاقبت روزی تو هم تغییر پیدا میکنی

کودکی چون بادبادک با نسیمی میرود
خویش را بازیچه تقدیر پیدا میکنی

عشق را در انتظار تلخ و بی پایان خود
در غروب جمعه ای دلگیر پیدا میکنی

میرسی روزی به آن چیزی که میخواهی ولی
در رسیدنهای خود تغییر پیدا میکنی

چشم میدوزی به او از دور و میپرسی چرا
نیمه گمگشته ات را دیر پیدا میکنی
1 امتیاز + مشاهده لایک
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
دیگر ای دنیا به نامم قرعه ای را وا نکن
امتحان پس داده ای را دلخوش فردا نکن

اسمان وقتی نمیبارد به بخت شور من
بی نصیبی را برایم مصلحت معنا نکن

برسر اینکه غرورم را چگونه بشکنی
این همه با خستگی های تبر دعوا نکن

بعدازاینکه می تکانی شاخ و برگ باورم
ریشه هایم را اسیر شعله ی سرما نکن

دل بریدیم ما اگر از هر امید و بایدی
ذهنمان را این همه بازیچه ی اما نکن

نسل ما می سوزد اما نسل بعدی را فقط
با اذان در گوششان اواره ی دنیا نکن

گرچه گور ارزوهایم بدستت کنده شد
روزگارم را شبیه روز عاشورا نکن ...

1 امتیاز + مشاهده لایک
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
شب
انتهای زیباییست
برای امتداد فردایی دیگر
تا زمانی که سلطان دلت
"خداست"
کسی نمی تواند دلخوشیهایت را
ویران کند!
شبتون آرام و خوش
در پناه خالق هستی {-41-}
1 امتیاز + مشاهده لایک
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
همدم یار شدن دیده تر می خواهد
پیر میخانه شدن اشک سحر می خواهد

عاشقی کار دل مصلحت اندیشان نیست
قدم اول این راه جگر می خواهد

بال و پرهای به دور و بر شمع ریخته گفت
بشنود هر که ز معشوق خبر می خواهد

هر که عاشق شده خاکستر او بر باد است
عاشق از خویش کجا رد و اثر می خواهد

هنر آن نیست نسوزی به میان آتش
پر زدن در وسط شعله هنر می خواهد

در ره عشق طلا کردن هر خاک سیاه
فقط از گوشه چشم تو نظر می خواهد

ظرف آلودهٔ ما در خور صهبای تو نیست
این ترک خورده سبو رنگ دگر می خواهد

زدن سکه سلطانی عالم تنها
یک سحر از سر کوی تو گذر می خواهد...
1 امتیاز + مشاهده لایک
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
عاقبت عاشق شدم،تقصیردریا بود و تو
موجهاي قلب من تعبیر دریا بود و تو

ساحلی زیباست پیشانی دریا پُرتَرك
ردپاي عشق من،تقدیر دریا بود و تو

میبرد باخویش هرموجی،کسی را از دلم
این دل آرام من، تاثیر دریا بود و تو

روي شن ها را ببین نام تو را بنوشته ام
مقصد انگشت من،تحریر دریا بود و تو

عاشقی،دیوانگی،بی خوابی وشور مدام
در تمام حس من،تفسیرِ دریا بود و تو

باخودش میبردچشمان تو راامشب نسیم
نیّتش گویا فقط، تغییر دریا بود و تو

بی گمان امشب مقصدش دریاي توست
ورنه این پرواز هم،تبذیر دریا بود و تو
1 امتیاز + مشاهده لایک
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
چندان به سر کوی خرابات خرابم
کاسوده ز اندیشهٔ فردای حسابم
گر کار تو فضل است چه پر وا ز گناهم
ور شغل تو عدل است چه حاصل ز ثوابم
افسانه دوزخ همه باد است به گوشم
تا ز آتش هجران تو در عین عذابم
آه سحر و اشک شبم شاهد حال است
کز عشق رخ و زلف تو در آتش و آبم
نخجیر نمودم همه شیران جهان را
تا آهوی چشمت سگ خود کرده خطابم
سر سلسله اهل جنون کرد مرا عشق
تا برده ز دل سلسلهٔ موی تو تابم
گر چشم سیه مست تو تحریک نمی‌کرد
آب مژه بیدار نمی‌ساخت ز خوابم
زان پیش که دوران شکند کشتی عمرم
ساقی فکند کاش به دریای شرابم
بر منظر ساقی نظر از شرم نکردم
تا جام شراب آمد و برداشت حجابم
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
نمازم راشبی خواندم به سمت قبله رویش
گشودم مهر و سجاده به سوی طاق ابرویش

میان سجده بودم ناگهان زلفش پریشان شد
ز خود بیخود شدم آن شب ز عطر ناب گیسویش

چنان آشفته بودم در میان زلف آشفته
خدایم ناگهان گم شد درون پیچش مویش

خدایم بود و من هم بنده اش بودم ولی گویی
میان کفر و ایمان مانده ام با سحر و جادویش

به خود تا آمدم دیدم که او رفته ز بالینم
از او مانده فقط در من کمی از نور کم سویش

من از عشقش اسیر و همچنان بر او وفادارم
ولی او رفته و در ذهن من جا مانده تابویش

تمام اینکه گفتم خواب و رویایی پریشان بود
ازآن شب ماتده درپشتم؛؛فقط آثارچاقویش
1 امتیاز + مشاهده لایک
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
بس کن اي زيباي من، اينطور فالم را نگير
هي نکن امروز و فردا، حس و حالم را نگير؛

شايد اين حرف ِ توباشد اشتباه و مي شود
هـِـي نگو امکان ندارد، احتمالم را نگير؛

من به يادت، خاطراتت، بودنت مشغولم و
جز تو که کاری ندارم، اشتغالم را نگير؛

با تو من ميسوزم امـّا با تو هم روشن شدم،
شعله ات را برندار و اشتعالم را نگير؛

سد نساز و خواهشا ً اين راهها را هم نبند،
رود هستم سمت ِ دريا، اتصالم را نگير؛

ميوه اي کالم وَ هستم متصل بر شاخه ات،
نه ! نکن از خود جدا من را، کمالم را نگير؛

در خيالاتم تو هستي و تو هستي و تويي،
خوش خيالم با خيال ِ تو ، خيالم را نگير
1 امتیاز + مشاهده لایک
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
هر که هستم ، اگر ای دوست جوان یا پیرم
من به پای تو اگر جان ندهم میمیرم

تا تو هستی به سر گیسوی تو در بندم
وای اگر باز شود بی تو شبی زنجیرم...

یاد رویت ببَرَد تلخی مِی از یادم
گر نباشد مدد عشقِ تو ، از خود سیرم...

قالی ام... "نقش و نگارم" همه از "سادگی" است
بس که "پا" خورده ام ، از "دست" خودم دلگیرم

آن چنان بعد تو مُردم که دگر فکر کنم
نَفَسِ هیچ مسیحی نکند تاثیرم...

یادم آمد ز شب وصل که با خود گفتم
هرچه حاجت به دلم هست ، ز دلبر گیرم

صبح هجر آمد و حسرت به دلم ماند ای دوست
باید از حلقهء گیسوی تو دل برگیرم...
1 امتیاز + مشاهده لایک
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
آنکه دائم نفسش حس تو را داشت ، منم !
این چنین ، عشق تو در سینه نگه داشت ،منم

آنکه در ناز فرو رفته و شاداب ، توئی . . .
آنکه دل کاشت ، ولی دلهره برداشت ، منم !

دگر آنکه ، نگشود دفتر احساس ، توئی . . .
آنکه رویای تو را خاطره پنداشت منم !

آنکه کافر، به دل مومن من ، بود توئی . . .
آنکه هر شعر تو را معجزه انگاشت منم !

آنکه بر سینه ی من ، خنجر غم کوفت ،توئی . . .
او که قامت ، به قد تیر، بر افراشت ، منم !

او که در باغ غزل ، گشت و خرامید ، توئی . . .
او که یک بوته در این باغچه نگذاشت منم !

او که عاقل شد و راه خردش جست ، توئی . . .
آن که در مزرعه اش ، بذر جنون کاشت منم !
1 امتیاز + مشاهده لایک
صفحات: 11 12 13 14 15