قصدِ ورود دارید ؟!

  جستجو بین پست‌ها و کاربران
image:402567 image:402460 image:402465 image:402463
ღ monaعزيزم ارمغان ღ

ღ monaعزيزم ارمغان ღ فرياد مي زند:
_
184
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
وضعيت: (آفلاين)
10034 پست
زن
امتياز: 60491.1
ميانگين روز:5.4
ميانگين ماه:159.27
ميانگين سال:1672.33
نام : ღ monaعزيزم ارمغان ღ
تولد : 1393-09-08
تاهل : f -

آخرین بازدیدکنندگان

مخصوص اعضا VIP

برچسب ‌های کاربردی

ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
لبخند بزن

برآمدگی گونه هایت


توان آن را دارد


که امید رفته را بازگرداند


گاه قوسی کوچک


می تواند معماری بنایی را نجات دهد

                                                
2 امتیاز + مشاهده لایک
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
میان ماندن و نماندن

فاصله تنها یک حرف ساده بود

از قول من به باران بی امان بگو :

دل اگر دل باشد ،

آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد
2 امتیاز + مشاهده لایک
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
دنیای من...

همه جایش بارانی است...

هرچه کمتر بدانی...

کمتر خیس خواهی شد...
1 امتیاز + مشاهده لایک
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ﺣﻘﻴﻘﺖ "ﻣﻦ "
ﺍﺯ ﺁﻥ ﭼـــــﻪ ﺩﺭ
ﻧـــــﻮﺷﺘﻪ ﻫـــــﺎﯾﻢ ﻣـــــﯿﺨﻮﺍﻧﯽ ،
" ﺗﻠـــــﺨﺘـــــﺭ " ﺍﺳﺖ !
ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ دوســـت مـــن !
1 امتیاز + مشاهده لایک
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
بغضم به فریادم برس آرام ویران میشوم
در این سرای بی کسی هر روز نالان میشوم

گفتم زمانی بگذرد دردم فروکش میکند
با هر ‌نسیم خاطره انگار طوفان میشوم

غربت ز هر دیوار و در صد حلقه بر در میزند
آخر شبی من بی خبر سر به بیابان میشوم

تا کی کنم پنهان زخلق این گریه های تلخ را
هر شب شبیه ابرها پنهانی گریان میشوم

آشوب میگیرد مرا وقتی کنارم نیستی
همچون سیه مویی ز باد هردم پریشان میشوم

یاد تو در آغوش من آتش به جانم میزند
اشکم چه رقصی میکند وقتی که "باران" میشوم
1 امتیاز + مشاهده لایک
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
چه حال ناخوشی دارم،پُر از تشويشِ تقديرم
هراسِ مرگ را دارم،ولی از زندگی سيرم

ميان سرنوشتِ خود،غريب و خانه بر دوشم
به شوقِ شهرتی بيجا،دچار رنجِ تزويرم

نگاهم ميکند دنيا،به حالم سخت ميخندد
که من در فکر آزادی،ولی او کرده زنجيرم

ندارم چاره ای اما،درونم خلوتی دارم
تمام غوره هايم را،بدانجا آب ميگيرم

منی که زندگی با او،سرِ جنگی عبث دارد
چه ميداند که من هر روز،هزاران بار ميميرم

کجا رفت آن نگار من،خيالش،من که خوشحالم
نميداند که بعد از او،چه بی اندازه دلگيرم
1 امتیاز + مشاهده لایک
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
اخم‌هایت می‌بَرد دل را، نمی‌دانم چرا!
خنده‌هایت هم که...واویلا، نمی‌دانم چرا!

این‌غزل‌مقدارناچیزیست ازوصف تو که
واژه می‌بخشی به این رؤیا، نمی‌دانم چرا!

دلبرِ بی‌نقصِ من، فرهادِ مجنونِ توام
بهتر از شیرینی و لیلا، نمی‌دانم چرا!

هیچ می‌دانی خودت زیباترین شعر منی
قالبی بی‌نام و پُر معنا، نمی‌دانم چرا!

با وجود این همه بی‌خابی و رنج و غزل
شاعرم، دیوانه‌ام، اما نمی‌دانم چرا!
1 امتیاز + مشاهده لایک
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
ღ monaعزيزم ارمغان ღ
دانی که نِگاهی به نگاهَت نِگران است؟!
در مرگ دلم پای خیالت به میان است؟!

در شعر، پریشان نظران جای ندارند
زیبایی چشمان تو معیار بیان است

با دیدن تو رنگ ز رخسار جهان رفت
این دیدنت انگار که تکرار خزان است

ای عشق کمی شعر بخوان مست شوم من
آوای تو مستانه تر از صوت اذان است

زیباتر از آنی که ز وصفت به درآیم
نور نگهت مرجع اشعار گران است

در هر نفسم باز بخوان راز دلم را
این شعر پر از حرف دل و سرّ نهان است

سلامممممممم{-41-}
1 امتیاز + مشاهده لایک
♥ارشان♥(جواد)صابر مختاری موسس سایت♥


گنج طلسم فصل دوم
سکانس اول
ده سال قبل خانواده ای برای گردش به صورت اتفاقی وارد محلی شده بودند که طلسم عجیبی در آن ایجاد شده بود وقتی یکی از اعضا خانواده به نام هری به دنبال هیزم رفته بود وارد منطقه ای ممنوع شده بود که خود نیز متوجه این امر نشده بود هری چند دزد را دید که می خواستند که گنجی که در داخل کوهی در آن نزدیکی مخفی شده بود رو خارج کنند ، بر روی ورودی کوه نوشته بود کسانی که برای دزدی به این منطقه بیایند دچار عذاب سختی خواهند شد ، بعد از دست زدن یکی از افراد به اون طلا ها کوه ریخت و طوفان عجیبی شروع به وزیدن کرد معلوم نشد چه بلایی سر دزدها اومد و ....
لویی : کاش می شد دوباره به همون منطقه بریم اگه از شهر تقاضای پول کنیم یا هر چیزی شاید شهر قبول کنه این جوری ایزابل هم خوب می شه
هری : برای بار دهم میگم نه ، اون دفعه شانس اوردیم که تونستیم از اون جا بیرون بیایم یادت رفته چه اتفاقاتی افتاد در ضمن این در حد یک توهم شاید چیزی که بخواهیم رو نتونیم بدست بیاریم ، سری قبل ما دنبال چیزی نبودیم که تونستیم از اون جا خارج بشیم ،
هری که روی صندلی راحتی خود تاب می خورد شروع کرد به خوندن روزنامه
لویی : تو دل خود گفت بالاخره من یه روز می رم مطمئنم که می تونم اون جا رو پیدا کنم اما دست تنها که نمی شه باید ایزابل با خودم ببرم آره همین درسه شاید شهر به تقاضای ما گوش کرد و حال ایزابل رو خوب کرد ، باید راهی پیدا کنم تا بدون دردسر وارد شهر بشیم .
این گفت و از نردبانی که از طناب درس شده بود بالا رفت و وارد اتاقش شده بود ، البته یه راه پله برای رفتن به بالا هم بود اما اون معمولا از اون استفاده نمی کرد .
از اتاق لویی ستاره ها به خوبی معلوم بود کار هر شبش این بود که به ستاره ها خیره بشه و فکراش بررسی کنه .





۱۳۹۶/۰۸/۲۵
@poemsecom


@poemse

کانال نظر سوت رو هم دنبال کنید
⚽️@Nazarsut | نظرسوت
1 امتیاز + مشاهده لایک
باز نشر توسط mona2
امیر فدایی
امیر فدایی
1 امتیاز + مشاهده لایک
باز نشر توسط mona2
رويا
رويا
بفرمایید شام
20171129_180748.jpg
آدرس پست آدرس پست 2 کد پست 40626149 توسط موبایل
1 امتیاز + مشاهده لایک
باز نشر توسط mona2
♥مدیرگروه کردهای فیس ♥ROONAS
♥مدیرگروه کردهای فیس ♥ROONAS
1 امتیاز + مشاهده لایک
باز نشر توسط mona2
♥ارشان♥(جواد)صابر مختاری موسس سایت♥
فصل هجدهم تراژدی مرگ
سرهنگ : هر کسی می تونه قاتل باشه و قانون رو تو این بی قانونی اجرا کنه .
سردار : بسه شوخی نکن تو این چند وقت شبا از ترس این قاتل خوابم نمی بره تو دیگه ترسناک ترش نکن اون اگه می خواست بکش تاحالا کشته بود ، احتمالا از دنیا رفته .
سرهنگ : شاید ، سرهنگ تفنگی رو از پشت بیرون کشید ، و بر روی سر سردار گذاشت ، گفت فکرش نمی کردی که قاتل من باشم ، چیدن ماه دارم به این روز فکر می کنم که شر تو رو چطور از این دنیا کم کنم ، یک گلوله به پای سردار زد ، هیچ وقت سرگرد رو یادم نمیره ، تو باعث مرگش شدی ، تو شرافتت رو فروختی تا به این درجه برسی .
سردار که از درد به خودش می پیچید ، خواهش و التماس که من رو نکش، هر چی بخوای بهت می دم اما تیر دوم به اون یکی پاش اصابت کرد ، سردار از درد شدید بیهوش شده بود ، وقتی بهوش آمد خودش رو در اتاقی پیدا کرد زخم ها بسته شده بود ، سرهنگ بالای سرش بود .
سرهنگ : شماره افرادی رو که می گیرم بهشون می گی فورا خودشون به این آدرس برسونن وگرنه به بد ترین شکل کشته می شی .
سردار : با این کار به چی می خواهی برسی .
سرهنگ : اونش دیگه به خودمون مربوط .
فردای اون روز تعداد زیادی از خلافکاران ، اختلاس گران در یک ساختمون بزرگ قدیمی جمع شده بودند ، همه منظر حضور سردار بودند ، که سردار با ویلچری وارد شد ، سرهنگ ، اون رو به داخل اورد ، یک لحظه سردار با اشاره چیزی گفت همه تفنگ ها رو بیرون اوردن ، ، سرهنگ که اصلا توقع چنین بر خوردی رو نداشت بعد چند لحظه نقش زمین شده بود ، در آخرین لحظه سرهنگ دکمه بمبی که زیر ویلچر بود رو زده بود کل ساختمون در لحظه ای منفجر شده بود



۱۳۹۶/۰۹/۰۲
@poemsecom

کانال نظر سوت رو هم دنبال کنید
⚽️@Nazarsut | نظرسوت
1 امتیاز + مشاهده لایک
باز نشر توسط tofan94 و mona2
mahdi
mahdi
1511276744813129_thumb.jpg
1 امتیاز + مشاهده لایک
باز نشر توسط mona2
صفحات: 12 13 14 15 16