قصدِ ورود دارید ؟!

  جستجو بین پست‌ها و کاربران

اطلاعات گروه

آی دی گروه 1
نام گروه تکواژه ها
دسترسی گروه گروه عمومی
پست ها 1097 پست
تعداد کاربر 214 کاربر
وضعیت شما عضو نیستید
صاحب گروه poemse

کاربران گروه

نمایش همه

مدیران گروه

برچسب‌های کاربری

تکواژه ها

گروه عمومی · 214 کاربر · 1097 پست
♥ارشان♥(جواد)صابر مختاری موسس سایت♥
راز

گاهی وقتا یه راز تو دلت
سنگین سنگین دلت

نمی خوای هیچ کی بدونه ولی
نمی تونی نگه داریش توی دلت

بزار گم شه بزار کم شه اسراری که داری
مثل یه ماهی توی لالوی دلت

پر پرواز نداری که بری
پس بمون تو همین دنیای کوچیک دلت

کوچیک ِ کوچیک میشه ارزو هات
قد همون دنیای کوچیک دلت

پس بزرگ کن دنیای دلت
خونه تکونی کن این دنیای دلت

هر چه اشیا جا منوده توی دلت
پاک کن پاک پاک دنیای دلت

سخت می دونم سخت سخت
لیک هیچ راهی نداری تا شود دنیا دلت
1 امتیاز + مشاهده لایک
♥ارشان♥(جواد)صابر مختاری موسس سایت♥
شعر خاطره
با من خاطره ساختن ، خیلی سخت
بهارم رفته ٬ بر نمی گرده

نمی دونم کجا ٬ در چه حالی
زمانه با دلم بد بازی کرده

خدا یا تا به کی ماندن در این دیر
دلم پوسید ه ٬ گه ، گله کرده

بس است دیگر بودن ، و هستن
ترانه هایم ، هم دگر ، ناله کرده

نمی خواهم در این غربت من بمانم
جهانم سخت با من قهر کرده

خسته ام ، خسته از این دنیای بی خود
دلم خون ، جهان با این دلم چه ها نکرده

۱۳۹۵/۰۹/۱۳
@poemsecom
1 امتیاز + مشاهده لایک
♥ارشان♥(جواد)صابر مختاری موسس سایت♥
شعر زرد خوشحال می شم نظرتون بگید
[لینک]

{-7-}{-7-}{-7-}
♥ارشان♥(جواد)صابر مختاری موسس سایت♥
شعر زرد
[لینک]
رو مطالعه کنید نظرتون رو بفرستید ممنون{-7-}
♥ارشان♥(جواد)صابر مختاری موسس سایت♥
بازم شبی دگر شد
شعرم دوباره نو شد

تصویر تو زیادم
همچون پیاله پر شد

تا کی به خو بگویی
این نیز سهم ما شد

ان کس که رفت اکنون
سید جزامیا شد

تا کی دل غربیبت
با یک ترانه دل شد

تصویر تو مجاز است
جامی دوباره پر شد

مستی کجا در این جا
شعرم دوباره غم شد

مِی سهم تو نبوده
جام عقاقیا شد

رفتم از این هیاهو
رفتن نصیب ما شد

رفتن که سخت آسان
رفتی و ماجرا شد


1395/08/21
@poemsecom
♥ارشان♥(جواد)صابر مختاری موسس سایت♥
دیوانه نه آنی است که سخن را نشناسد
دیوانه منم من که خدا را نشناسم
ما مدعیان سایه شدیم در جام هستی
آن را که دلی داشت سخنی هیچ نیامد


1395/08/21
@poemsecom
3 امتیاز + مشاهده لایک
♥ارشان♥(جواد)صابر مختاری موسس سایت♥
خواب نما جنگ
حدودا عصر همگی تو یه خونه بزرگی بودیم درختا همگی سبز حیات خونه پر ماهی های قرمز برگ ها و شکوفه ها روی زمین صدای تیر هم گه گاهی به گوش می رسید اما خونه ارامش خودش داشت (تو ذهنم می دیدم همه جا پر از دشمن شده و دارن همه جارو می گردن ) تا این که برادرم که تو خونه بود عصبانی و تفنگ به دست به سمت در اصلی باغ رفت عصبی بود ناگهان تیری از اصلحه اون شلیک شد سریع به سمت خونه دویدیم تا شاید متوجه ما نشن و همون جور که باید شد اما باید راهی برای فرار پیدا می کردیم من برادرم قرار شد از دو سمت فرار کنیم تا احتمال گیر افتادن کمتر بشه من از در پشتی که به نظر خلوت می اومد از باغ خارج شدم اهسته و بی سر صدا از چند کوچه رد شدم دشمن می دیدم که نامردانه هر کی سر راهش می دید یا اسیر می کرد یا می کشت ( تو خواب به نظر عرب می اومدن انگار برگشته بودم به جنگ ایران عراق ) از یکی از کوچه ها که رد شدم ناگهان چند تاشون من دیدن یکی شون به سمت من دوید تا من بگیر من می دویدم با سرعت به یک سربالایی خیلی زیاد رسیدم خیلی شیب داشت با تمام توانی که داشتم دویدم و به سمت تپه رفتم اما وسط راه سر خردم و کمی به عقب برگشتم مامور هنوز دنبال من بود با تمام تلاشم به بالا اون کوچه یا تپه رسیدم روبه روم دریا بود ( یاد حرف پسر خالم افتادم که می گفت من کلی تو دریا رفتم جلو گفتم اگه اون بتونه منم می تونم حتما ) کمی تو عرض اب شنا کردم اما مامور که انگار خوشش نمی اومد خیس بشه منتظر بود تا من بر گردم و تو خشکی من رو بگیر با تمام تلاشم خودم رسوندم جایی که موج کم تر بود دیگه موجی نبود همین جوری به پشت شنا کردم دریا خیلی اروم بود اروم شنا کردم چند ساعت اروم روی اب دراز کشیده بودم و کمی دست پاک تکون می دادم یه لحظه انگار خوابم برد یه لحظه صدا کشتی شنیدم ( احساس می کردم تو یه کشور دیگه بودم انگار سمت روسیه بودم ) دیدم کشتی توش پر مسافر همه لباس قرمز داشتن به زور دست تکون دادم یکی شون بالاخره من دید من از اب بیرون کشید خسته و تشته سوار قایق شدم و ......


@poemsecom
2 امتیاز + مشاهده لایک
♥ارشان♥(جواد)صابر مختاری موسس سایت♥

عشق قمپز دانشگاه
ممد : ای بابا اون آهنگ نمازت عوض کن آدم فکر می کنه ازرائیل اومده ، لامصب زهرم رفت حداقل قطعش کن ، حسین : تو که بیدار نمی شی راس میگه دیگه اون لامصب قطع کن ، جواد : اخیش قطع شد ، ای وای چند تا زنگ اخه ، ممد : باز یاد مرگ افتادم ، ممد : اون خفه کن ، جواد : من قطعش کردم بخوابید ، پاشو کچل نمازت بخون ، میزنم دونیمت می کنم با این اهنگاتا ، همه جا در سکوت فرو رفته بود حامد : الاو اکبر ، ممد : یکی ولوم اون بکش پاین کشت ما رو
جواد : ای بابا باز من خواب موندم لامصبا بازم دیر به کلاس میرسم باز نمی فهمم این کوفتی چی میگه الان چهار ترم دارم معادلات پاس می کنم ، ببخشید استاد اجازه ... ، زنگ خورده بود من دوتا از دوسا که معمولا طبقه دوم رو صندلی میشتیم حیات نگاه می کردیم ، سینا : گفت می خوای برم مخ این دخترا رو بزنم احمد : گفت قمپوز در نکن واسما خودمون قناری رنگ می کنیم جا استاد میفروشیم اونم گف خوب ببین رفت بیرون چند کلامی حرف زد یه هو تو حیاط یه حرکت نمایشی زد در کمال تعجب چند تا دختر شماره نوشتن دادن بهش ، من احمد همی جوری مات مونده بودیم ، مگه میشه مگه داریم ما هم راهمون گرفتیم رفتیم سر کلاسامون من ادبیات داشتم البته کلاس مختلط بود ، من یه شعر نوشته بودم می خواستم نظرم از استاد تو کلاس بپرسم ، شعر دادم به استاد ، استادمونم که خانوم بود شعر خوند گف حالا که آوردی بخون تا بقیه هم نظرشون بدن ، من هر چی سعی کردم نخونم نشد ، خلاصه شعر خوندم انگار همه خوششون اومده بود یکی از دخترا کلاس اخر یه کاغذ اورد داد بهم گف اگه این موارد رعایت می کردی بهتر می شد ، نمی دونم چی شد چیجوری شد بانگام فهموندم که میشه شمارت داشته باشم ، انگار عاشق شده بودم ، نمی دونم این که می گن تو یه نگاه عاشق می شی همین بود یا نه ، منم با خجالت شماره رو گرفتم تو جیبم گذاشتم ، رفتم خونه یکی از شعر های عاشقانه رو براش فرستادم ، یه هو یه مرد زنگ زد هر چی از دهنش در اومد نثارم کرد چرا به خانومم پیغام عاشقانه میدی ، از کجا اسم زن من می دونی ، منم هاج واج از همه جا بی خبر ، راست می گف اسم یه گلم تو شعر بود ولی .... هفته بعد ناراحت دیدمش گفتم می خواستی من اذیت کنی ، شماره اشتباه دادی ، خوب می گفتی نمیدم خیلی ناراحت بودم گفت شماره رو بده ببینم شاید اشتباه نوشتم همون کاغذ دادم بهش خندید گف این سه نیس احتمالا به خاطر روان نویسم بوده ، خلاصه داستان تعریف کردم اونم کلی خندید
بعد کلاس خونه تا شب ارسال شعر حتی جواب اس ام اس شده بود شعر ، ای بابا بخوابید جون مولی فردا معادلات دارم باز می افتما ،ممد : الان یه کلیپ دیگه بسارم خوابیدیم صحنه انفجارش مونده کار خودت ، بابا خوابم میاد ، بیام صحنه انفجار بازی کنم دیروز که زدید اوپن ترکوندید ، امروز می خواید من منفجر کنید
ممد : ای بابا خوابیما یکی اون گوشی خفه کنه ....
مقداری از این داستان واقعی و مقداری ساخته ذهن نویسنده می باشد الهام اصلی این داستان از یک خواب نما نشات گرفته اما واقعیت نیز در اون دخیل بوده امیدوارم لذت برده باشید

30 تیر 95
@poemsecom
1 امتیاز + مشاهده لایک
♥ارشان♥(جواد)صابر مختاری موسس سایت♥
عشق مستی .. بی نقطه..

سرو سالار دلم
مصدر اسرار سرم

امده سوی دلم
طار ادا داری سرم

ای که رسوای رسوا دلم
گل اوری واسه سرم

ای مطرای دلم
ای که مسرور سرم

رطل اکل سوی دلم
سرور هوس سرم

طل آمده روی دلم
سل امده سوی سرم

می رود سار دلم
می درد درد سرم

اورد مهر دلم
می رود هول سرم

[لینک]

2 امتیاز + مشاهده لایک
♥ارشان♥(جواد)صابر مختاری موسس سایت♥
ساقی

گفتن که عشق امد
جام شراب امد

مستانه جام اورد
پیک و سراب امد

دل گرچه خوب میدید
عقل از خیال امد

دل ساده بود عاشق
عقل سر جنگ امد

هر چه که دل بهانه
عقل استدلال اورد

شمع گل پروانه
اتش به بار اورد

این قصه ام دروغ است
ساقی شراب اورد
25 تیر 95

2 امتیاز + مشاهده لایک
♥ارشان♥(جواد)صابر مختاری موسس سایت♥



خواب نما کلاس زبان
از اون جایی که خواب نما یک داستان بی سرو ته و نمی توان مو به موی خواب رو رو کاغذ اورد مجبور به اضافه کردن تخیلات به اون می شم که گاهی بیشتر داستان از تخیلات بنده نشات گرفته برای همین موضوع این داستان ها رو خواب نما گذاشتم.

از خواب که بیدار شدم روز خوبی به نظر می اومد ولی شاید فقط به نظر می اومد طبق برنامه ای که داشتم برای ثبت نام کلاس زبلان به آموزشگاه رفتم همه چی عادی بود چند تا از شاگردای دیگه که ثبت نام کرده بودن تو یه کلاس نشسته بودن تا استاد صحبت کوتاهی داشته باشه طبق معمول چند تا سوال ساده مربوط به سطح زبان و ... ، به جز ساختمونی که توش بودیم همه چی عادی به نظر می اومد شاید من این جور حس می کردم ، اما تا خروج ما اتفاق خاصی نیوفتاد کلاس معارفه تموم شد همه به سمت خونه راه افتادن ، بیرون ساختمون استاد به یک ظرف داخل ماشین اشاره کرد گفت تا من می رم وسایل دیگه رو بردارم اون بردار نمی دونستم چیه وقتی وارد ماشین شدم اول فکر می کردم کتاب باید باشه باید اون بدم به همکلاسی ها اما وقتی روش برداشتم ناباورانه توش پر خیار بود همین که ظرف اومدم بردارم انگار که طوفانی شده باشه یه هو خودم تو یه جا دیگه دیدم اما هنوز ظرف خیار تو دسام خودنمایی می کرد نمی دونستم باید چیکار می کردم باید از شر اون ظرف خیار راحت می شدم کمی هم خسته شده بودم تو همین شرایط بودم یه جا تو خیابون پر وسایل و میوه ریخته بود انگار تصادف شده بود مردم تو خیابون داشتن میوه ها و وسایل جمع می کردن و به یه گوشه پرت می کردن کامیون که وسایل جمع می کرد حسابی اسیب دیده بود با یه ماشین دیگه داشتن اون به تعمیر گاه می بردن سر راه یه وانت میوه فروشی بود گفتم این به اون بفروشم و پولش بعد به استاد بدم ولی وانتی از این کار امتناع کرد چند جا رفتیم ولی همه می گفتن نیاز ندارن حتی یه تالار که همه نوع میوه داشت می گفت امروز مردم خیار نمی خورن سه تا دونه خیار نشون داد که رو زمین مونده بود و در حال کپک زدن بود رو نشون داد همه چی عجیب بود همش انتظار یه اتفاق دیگه ای رو داشتم به تعمیر گاهی که ماشن اورده بودن رسیدن اوستا مکانیک داشت سعی می کردن یه قسمت از ماشن که اسیب دیده بود به دستگاهش وصل کنه و بکشه شاید صاف شه نمی دونم چرا همش منتظر بودم تا یک اتفاق بیوفه همه بدون توجه به اتفاقاتی که پیرامونشون افتاده بود داشتن کار می کردن و هنوز تو خیابون مردم داشتن میوه جمع می کردن ، بماند چرا تو لاین سبقت داشتن وسایل می ریختن و به پیاده رو منتقل نمی کردن ، من نا امید از این که کسی این خیار ها رو بخره راه ادامه دادم ولی طوفانی شدید شد همه جا خاک گرفت و من به عقب حل می داد انگار نمی خواست جلو تر برم هنوز ظرف تو دسام بود من خسته کاش ظرف رو از استاد نگرفته بودم خاک که تموم شد خودم تو ماشن استاد دیدم ظرف تو دستم بود و توش پر کتاب و استاد داشت من صدا می کرد که کتاب ها رو ببرم تو کلاس بزارم تا هفته بعد به بقیه بدم .
خواب نما بعد عشق دانشگاه


20 تیر 95
@poemsecom
♥ارشان♥(جواد)صابر مختاری موسس سایت♥


خواب نما مسافرت
از اون جایی که خواب نما یک داستان بی سرو ته و نمی توان مو به موی خواب رو رو کاغذ اورد مجبور به اضافه کردن تخیلات به اون می شم که گاهی بیشتر داستان از تخیلات بنده نشات گرفته برای همین موضوع این داستان ها رو خواب نما گذاشتم

چندین سال بود که با هم به دانشگاه می رفتیم اما دیگه دانشگاه تموم شده بود و قرار بود به یه سفر تفریحی بریم قرار بود که تو دانشگاه هم دیگه رو ببینیم اما یکی از دوستان بعد از چند دقیقه تاخیر تماس گرفت گفت بعدا خودش می رسونه سوار ماشین شدیم به راه افتادیم هوا عالی بود کمی از بهار گدشته بود و زمین جولانگاه سبزه ها و گیاه های تازده شده بود کمی دور شدیم به یکی از راه های فرعی رسیدیم گفتم ما که تاحالا این جا نرفتیم یک سری هم به این جا بزنیم بد نیست کمی هم استراحت می کنیم یکم با ماشین داخل فرعی رفتیم تاجایی که جاده تموم شد هیچ مسیری برای ادامه راه نبود جز یک کابل که معلوم نبود اون ورش به کجا وصل بود ولی انگار قبلا از اون برای عبور استفاده می شد وسایل برای عبور ایمن کافی نبود ولی من که اون روز آدرنالین خونم بالا رفته بود تصمیم گرفتم که این رو هم تست کنیم من یکی از اهن ها که یک چرخ به اون وصل بود گرفتم و رو طناب قرار دادم به نظر خوب می اومد مشکلی نبود اما چیزی که کمی استرس تو دل ادم ایجاد می کرد این بود که ته طناب رو نمی تونستیم ببینیم نکنه طناب پاره می شد من کمی با ترس محکمی طناب تست کردم به دوستم گفتم من نگه داره تا اگه طناب قطع شد سقوط نکنم اما طناب (کابل) محکم بود من اروم اروم شورع به حرکت کردم و سرعتم لحظه به لحظه زیاد شد صدای دوستم می شنیدم که از پشت من می اومد ما از مه عبور می کردیم گاهی به شاخه های درخت می خوردیم البته به علت مه زیاد چندان چیزی معلوم نبود و هر لحظه بر غلظت مه افزوده می شد و کمی تاریک دیگه صدای دوستمم نمی شنیدم ترسیده بودم نکنه براش اتفاقی افتاده باشه دوس داشتم سریع تر به مقصد برسیم و ببینم که دوستم هم رسیده حشرات به سر صورتم می خوردن و من نمی تونستم کار کنم از ترس این که سقوط کنم بعد چند دقیقه محکم به چیزی بر خورد کردم می ترسیدم هیچ چیزی معلوم نبود انگار به جایی گیر کرده بود کمی بیشتر دقت کردم انگار اخر راه بود یا من این جوری می دیدم خسته شدم بودم دیگه نمی تونستم خودم نگه دارم دستم رها شد و چند سانت پایین تر زمین بود چند ثانیه بعد صدایی اومد فقط اهن کسی باهاش نبود از دلشوره نمی تونستم چیکار کنم کمی پیاده به سمت جلو حرکت کردم دوستم دیدم که داشت می دوید می گفت حال من خوبه گفت کمی جلوتر دستش سر خورده افتاده ولی ارتفاع نداشت با زمین از راه ها و زیر گذر های عجیبی رد شدیم مثل یک تونل بود انگار قبلا این جا زندگی جریان داشته ولی به دلایل نامعلوم ادم ها یا موجوداتی که این جا بودن رفته بودن ولی اثاری از زندگی به چشم می خورد وسایلی که رها شده بود جاده هایی که ساخته انسان بود جایی حیرت انگیز بود دوستداشتم بیشتر بمونم به راه ادامه دادیم تا از اون محوطه بیرون رفتیم و ماشین رو دیدم همین که سوار ماشین شدیم دوست سوممون رسیده بود
تا خواب نمایی دیگه خدا نگهدارتون


19 تیر 95
@poemsecom
♥ارشان♥(جواد)صابر مختاری موسس سایت♥
گمانه می زدم که حال من هم خوش است
در این زمانه سرد احوال من خوش است

چشمم اگر نمی بیند احوال بد مردم
گوشم کر است و احوال من خوش است

19 تیر 95
15:00

جواد (ارشان) مختاری
1 امتیاز + مشاهده لایک
♥ارشان♥(جواد)صابر مختاری موسس سایت♥
باعرض پوزش به خاطر تاخیر کاربرانی که برنده کاربر ویژه شدن از اعضا کانال تلگرام

@keyan0
@452452452
@mona2

باز هم جایزه داده می شه
یکی دو هفته دیگه
original.png
2 امتیاز + مشاهده لایک
♥ارشان♥(جواد)صابر مختاری موسس سایت♥

رئیس جمهور
خواب نما ارامش و وحشت :
به زور خودم به ماشینش رسونده بودم ، از ماشین بالا رفتم تا جانمونم بتونم سوالات بپرسم ، وضعیتی بود تا من رفتم ده بیست نفر دیگه تقلید کردن ، ببخشید ناراحت نیستید که بالا ماشینتون هستم ، با صدای نسبتا بلندی که همه بشنون گفتن خیر ، از وضعیت اشتغال پرسیدم از تولید و سوالات دیگه ای و ایشون گفتن تو برنامه هاشون ، دارن رسیدگی می کنن ، بالاخره به جایی رسیدیم که پیاده باس می شدیم ، عده ای که اون حوالی بودن یه بنر بزرگ دستشون بود که از ایشون حمایت می کردن ، داشتم سمتی که ماشین میرفت میرفتم شاید جلوتر ببینمشون دوباره اما نه خیلی سریع ناپدید شد ، به یه دانشگاه رسیدم ماموران ویژه جلو در واستاده بودن نمی زاشتن دانشجو ها بیرون بیان داخل دانشگاه انگار خبرایی بود ، جلوتر رفتگرا دور هم جمع شده بودن داشتن بازی می کردن یه هو همه پریدن سر یکی ده بزن ، یکم جلو تر خیلی عجیب بود رفتگرا که کار نمیکردن دیدم زمین پر تیکه های استخون بود ، یکشیون شوت کردم یه پلیس از کنارم رد شد گفت استخون میندازی که شورش راه بندازی ، انگار اماده بود من بگیر و ببره زندان ، رفتم دسشویی صورتم اب بزنم همین که رفتم ده نفر پشت در اومدن بیا بیرون ، گفتم ببینم چه خبر شده یه نگاه انداختم شهر پر ادم خوار شده بود ، انگار پلیس چیزی می دونست اما دیر شده بود و من جان به جان تسلیم کردم و من مثل کیک خوردن ، تا داستانی بعد خدا نگهدار .

نویسنده : ارشان مختاری
@poemsecom
12501706_1533698750274686_629275480_n.jpg
1 امتیاز + مشاهده لایک
صفحات: 1 2 3 4 5