قصدِ ورود دارید ؟!

  جستجو بین پست‌ها و کاربران
IMG-20171220-WA0000.jpg Screenshot_2017-12-12-19-13-18-1.png Screenshot_2017-12-11-11-21-18-1.png Screenshot_2017-12-13-19-54-30-1.png
رويا

#پرسپوليس-عشقمه [درباره]
77
رويا
وضعيت: (آفلاين)
1157 پست
زن
امتياز: 8.5
ميانگين روز:1.38
ميانگين ماه:39.9
ميانگين سال:385.67
نام : رويا
حالت من : داغون
تولد : 0000-00-00
تاهل : f - مجرد
دین : اسلام
شهر : تهران
تحصیلات : دیپلم
سیگار : نمی کشم

آخرین بازدیدکنندگان

مخصوص اعضا VIP

برچسب ‌های کاربردی

رويا
رويا
.
Screenshot_2017-11-26-00-34-10-1.png
آدرس پست آدرس پست 2 کد پست 40625825 توسط موبایل
2 امتیاز + مشاهده لایک
♥ارشان♥(جواد)صابر مختاری موسس سایت♥
فصل هجدهم تراژدی مرگ
سرهنگ : هر کسی می تونه قاتل باشه و قانون رو تو این بی قانونی اجرا کنه .
سردار : بسه شوخی نکن تو این چند وقت شبا از ترس این قاتل خوابم نمی بره تو دیگه ترسناک ترش نکن اون اگه می خواست بکش تاحالا کشته بود ، احتمالا از دنیا رفته .
سرهنگ : شاید ، سرهنگ تفنگی رو از پشت بیرون کشید ، و بر روی سر سردار گذاشت ، گفت فکرش نمی کردی که قاتل من باشم ، چیدن ماه دارم به این روز فکر می کنم که شر تو رو چطور از این دنیا کم کنم ، یک گلوله به پای سردار زد ، هیچ وقت سرگرد رو یادم نمیره ، تو باعث مرگش شدی ، تو شرافتت رو فروختی تا به این درجه برسی .
سردار که از درد به خودش می پیچید ، خواهش و التماس که من رو نکش، هر چی بخوای بهت می دم اما تیر دوم به اون یکی پاش اصابت کرد ، سردار از درد شدید بیهوش شده بود ، وقتی بهوش آمد خودش رو در اتاقی پیدا کرد زخم ها بسته شده بود ، سرهنگ بالای سرش بود .
سرهنگ : شماره افرادی رو که می گیرم بهشون می گی فورا خودشون به این آدرس برسونن وگرنه به بد ترین شکل کشته می شی .
سردار : با این کار به چی می خواهی برسی .
سرهنگ : اونش دیگه به خودمون مربوط .
فردای اون روز تعداد زیادی از خلافکاران ، اختلاس گران در یک ساختمون بزرگ قدیمی جمع شده بودند ، همه منظر حضور سردار بودند ، که سردار با ویلچری وارد شد ، سرهنگ ، اون رو به داخل اورد ، یک لحظه سردار با اشاره چیزی گفت همه تفنگ ها رو بیرون اوردن ، ، سرهنگ که اصلا توقع چنین بر خوردی رو نداشت بعد چند لحظه نقش زمین شده بود ، در آخرین لحظه سرهنگ دکمه بمبی که زیر ویلچر بود رو زده بود کل ساختمون در لحظه ای منفجر شده بود



۱۳۹۶/۰۹/۰۲
@poemsecom

کانال نظر سوت رو هم دنبال کنید
⚽️@Nazarsut | نظرسوت
1 امتیاز + مشاهده لایک
باز نشر توسط tofan94 و mona2
رويا
رويا
خبر نگار ابرانی ک قراره وارد مجلس بشه خدا ختم بخبر کنه {-33-}
IMG-20171125-WA0000.jpg
آدرس پست آدرس پست 2 کد پست 40625612 توسط موبایل
یاسین
یاسین
آبجی رویی.کجای.خوب شدی
آدرس پست آدرس پست 2 کد پست 40625607 توسط موبایل
باز نشر توسط tofan94
mahdi
mahdi
1510741840598487_thumb.jpg
1 امتیاز + مشاهده لایک
باز نشر توسط tofan94
هادی
هادی
فیس بوک ایران

کاش...
باز نشر توسط tofan94
رويا
رويا
.
Screenshot_2017-11-21-16-03-16-1.png
آدرس پست آدرس پست 2 کد پست 40624938 توسط موبایل
♥ارشان♥(جواد)صابر مختاری موسس سایت♥
فصل هفدهم تراژدی مرگ
سرهنگ خائن که الان به درجه سرداری رسیده بود از خبر چین های خود خبر دار شد که جونش در خطر است ، اما الان چه کاری باید می کرد ؟! کسی که پرونده قاتل رو به سرهنگ داده بود ، سرداری که در پشت این قضایا با تبهکاران بزرگ ، ارتباط مستقیم داشت ، از دزدیدن دکل نفتی ، تا اختلاس چندین هزار میلیارد دلاری ، سردار مصر بود که سریع تر باید قاتل شناسایی و مجازات شود ، اما همه این اصرار ها فقط از ترس جون خودش بود .
بعد از صحبت هایی که بین سردار و سرهنگ انجام شده بود سردار رضایت داد تا محافظ هایی در اطراف محل سکونت مستقر شده ، و اطراف رو زیر نظر بگیرند یک سال که بدون هیچ مورد مشکوکی گذشت .
اما گروه قاتل کار خود را ادامه می داد ، بررسی پرونده ها و ارتباط های سردار با دیگران همه بررسی می شد ، تمام افرادی که با سردار ارتباط داشتند بعد از پیگیری به صورت مرموز ناپدید شده بودند ، شب موعود فرار رسید .
سردار : سرهنگ فک کنم دیگه لازم نباشه کسی بخواد از این محل محافظت کنه اگه کسی می خواست کاری بکنه تا حالا کرده بود
سرهنگ : شاید اون ها منتظر همین باشن
سردار : فک نمی کنم اگه می خواستن کاری بکنن تا به امروز کلی فرصت داشتن
سرهنگ : ما باز تلاشمون برا محافظت از شما می کنیم
سرهنگ که با سردار در حال قدم زدن بود به سمت پارکی در حرکت بود چند محافظ پشت سر اونها در حرکت بودند چند لحظه بعد انگار محافظ ها عقب مونده باشن ، سردار کمی ترسیده بود ولی از حضور سرهنگ دلش قرص بود .
سرهنگ : اگه الان من همون قاتل بودم چه می کردی ؟
سردار : خنده ای سر داد تو قاتل ؟




۱۳۹۶/۰۸/۲۵
@poemsecom

کانال نظر سوت رو هم دنبال کنید
⚽️@Nazarsut | نظرسوت
1 امتیاز + مشاهده لایک
باز نشر توسط tofan94
♥ارشان♥(جواد)صابر مختاری موسس سایت♥
فصل شانزدهم تراژدی مرگ
دوست صمیمی سرگرد که از این وضعیت بسیار ناراحت بود شروع به ادامه تحقیقات کرد اما نه به صورت قبل بلکه بسیار مخفی و محرمانه .
رقیق صمیمی سرگرد که خود نیز سرگرد بود ، به این نتیحه رسید که اعضا یکی از باند های مرتبط به قتل دوست خود با سرهنگ تبانی داشته .
سال ها گذشت ، سرگرد چندین نفر از بهترین افراد و دوستان خود رو داخل بازی وارد کرده بود اولین شخصی که وارد بازی شده بود ، قاتل اول داستان که یک مرد هرزه رو کشته بود .
سرگرد بعد پیدا کردن مدارک قتل و این که داستان چه و چگونه بوده تمامی مدارک رو از بین برد و قاتل ما فکر کرده بود که قتل بی عیب و نقصی انجام داده بوده .
امابه زودی با هم دوست شده بودند .
اما از بد روزگار سرگرد در یک محاصره ساختمون (فصل هشتم) توسط قاچاقچیان مواد مخدر کشته شد با این حال تیم با جدیت بیشتری شروع به کار کرده بود .
هدف آنها انتقام خون دوست هایشان و اجرای عدالت در کشور بود .
چندین روز گذشت هر روز پرونده های زیادی رو بررسی تا افراد مهم به قولی گنده های خلاف کار شناسایی کنن ، اما روند پرونده با دخالت افراد سودجو که می خواستند از این وضعیت سو استفاده کنن کار سخت و سخت تر می کرد برا همین شروع به تحقیق فوری راجب قتل های مشکوک به نام قاتل انجام دادند .
با شانسی که اورده بودند تونستن به زودی فرد سودجو رو شناسایی کنن (فصل یازدهم) و این پرونده این فرد رو بستن .
هنوز کار تیم قاتل ادامه داشت .
رئیس تیم بعد سرگرد چه کسی بود ؟



۱۳۹۶/۰۸/۲۵
@poemsecom

کانال نظر سوت رو هم دنبال کنید
⚽️@Nazarsut | نظرسوت
1 امتیاز + مشاهده لایک
باز نشر توسط tofan94
♥ارشان♥(جواد)صابر مختاری موسس سایت♥
فصل پانزدهم تراژدی مرگ
ده سال قبل
سرهنگ : سرگرد رو صدا کنید
چشم قربان
سرگرد سریعا خودش به اتاق سرهنگ رسونده بود نفس نفس زنان احترام نظامی گذاشت
سرهنگ : بفرما
پرونده ای جدید داریم که باید سریع حل بشه امیدوارم تو این پرونده هم مثل قبل بتونی پرونده رو به بهترین شکل رسیدگی کنی
سرگرد : بله قربان
پرونده قتل مشکوک یک حسابدار یک شرکت بزرگ بود ، سرگرد شروع به تحقیقات کرده بود و هر چه می گذشت به افراد بالا دست و همین طور بالا و .... می رسید ،
بعد چند وقت دوباره سرهنگ سرگرد رو صدا کرد
و دستور که پرونده رو بیخیال بشه اما سرگرد با اون که پرونده رو از اون گرفته بودن هنوز رو پرونده کار می کرد
زمان گذشت تحدید ها از طرف افراد مختلف شدید شد بالا دستی ها فشار آورده بودند و افراد مختلف تحدید که اگه تموم نکنی با جون خانواده خودت بازی کردی ، سرگرد تمام داستان و پرونده های خود رو برای دوست خود تعریف می کرد همچنین کلیه اسناد رو یک کپی ش رو به دوست خود می داد
چند روز بعد خونه سرگرد
صدای زنگ
در باز بود دوست سرگرد بعد از کلی زنگ و وقتی دید در باز به خونه سرگرد رفت اما با صحنه وحشتناکی رو به رو شده بود زن و بچه و خود سرگرد در خون خود غرق شده بودند خونه به شدت به هم ریخته بود قاتلین به دنبال چیزی بودند به احتمال زیاد به دنبال پرونده ها بودند .
سریعا خونه رو ترک و به پلیس تماس گرفته بود
اما خبری در هیچ جا از قتل سرگرد درمیان گذاشته نشد





۱۳۹۶/۰۸/۲۴
@poemsecom


کانال نظر سوت رو هم دنبال کنید
⚽️@Nazarsut | نظرسوت
1 امتیاز + مشاهده لایک
باز نشر توسط migmig77 و 2 سایر کاربران
رويا
رويا
.
Screenshot_2017-11-15-21-00-01-1.png
آدرس پست آدرس پست 2 کد پست 40623214 توسط موبایل
رويا
رويا
.
Screenshot_2017-11-15-21-00-20-1.png
آدرس پست آدرس پست 2 کد پست 40623213 توسط موبایل
رويا
رويا
.
Screenshot_2017-11-15-21-00-33-1.png
آدرس پست آدرس پست 2 کد پست 40623212 توسط موبایل
1 امتیاز + مشاهده لایک
رويا
رويا
{-60-}
بهمن 20171114_211243.jpg
آدرس پست آدرس پست 2 کد پست 40623200 توسط موبایل
صفحات: 1 2 3 4 5