قصدِ ورود دارید ؟!

  جستجو بین پست‌ها و کاربران
Screenshot_2017-11-15-21-00-01-1.png Screenshot_2017-11-15-21-00-20-1.png Screenshot_2017-11-15-21-00-33-1.png بهمن 20171114_211243.jpg
رويا

#پرسپوليس-عشقمه [درباره]
77
رويا
وضعيت: (آفلاين)
1136 پست
زن
امتياز: 8.5
ميانگين روز:1.47
ميانگين ماه:42.07
ميانگين سال:378.67
نام : رويا
حالت من : داغون
تولد : 0000-00-00
تاهل : f - مجرد
دین : اسلام
شهر : تهران
تحصیلات : دیپلم
سیگار : نمی کشم

آخرین بازدیدکنندگان

مخصوص اعضا VIP

برچسب ‌های کاربردی

★★   ... مهدی   .... ★★
★★ ... مهدی .... ★★
@mona2
@roonas31
@reza54321
@zxcvb
@tofan94


فیس بوک ایران












فیس بوک ایران


شاید آن روز که سهراب نوشت زندگی اجباری است
دلش از غصه حزین بود و غمین

حال من می گو یم
زندگی یک در و دروازه و دیوار که نیست

که نشد بال زدو پرواز کرد
زندگی اجبار نیست

زندگی بال و پری دارد و مهربان تر از مهتاب است
تو عبور خواهی کرد

از همان پنجره ها
با همان بال و پر پروانه

به همان زیبایی
به همان آسانی

زندگی صندوقچه ی اصرار پرستو ها نیست
زندگی آسان است

بی نهایت باید شد تا آن را یا فت
زندگی ساده تر از امواج است

پس بیا تا بپریم
وتا شبنم آرامش صبح

تا صدای پر مرغان اقاقی بال و پر باز کنیم
تا توانیم که ازاول آغاز کنیم و تا نهایت برویم


{-35-}{-35-}{-35-}{-35-}

{-35-}{-35-}{-35-}

{-35-}{-35-}

{-35-}
3 امتیاز + مشاهده لایک
باز نشر توسط roonas31 و 3 سایر کاربران
♥ارشان♥(جواد)صابر مختاری موسس سایت♥
فصل پنجم تراژدی مرگ
زوزه باد شنیده می شد چندین نفر مصلح از ساختمون محافظت می کردن ، صدای قدم ها روی اهن ها و پله ها شنیده می شد ، ساعت کند میگذشت ، بعد چند دقیقه رئیس با غذا برگشت ، دست قاتل رو باز کرد ،
قاتل : نمی ترسی دست من باز کنی
رئیس : اگه زرنگ باشی این جا دست از پا خطا نمی کنی
قاتل : ولی چشمات چیز دیگه ای میگه
رئیس : رو همکاری با ما فکر کن من از ادمای بادل جراتی مثل تو خوشم میاد
قاتل : اون وقت چی به من میرسه
رئیس : خیلی بالاتر از اون چیزی که فکرش بتونی بکنی الان ما بزرگ ترین باند قاچاق کالا و... هستیم البته به لطف شما
قاتل : فک کنم شما می دونید من دنبال چی هستم
رئیس : اما پول فکر ادم ها رو عوض می کنه
قاتل : بله صد درصد پول حرف اول میزنه اما من باید فکر کنم
او چاره ای نداشت ، باید قبول می کرد ، یا بیهوده کشته می شد ، شب بسیار کند می گذشت ، زوزه باد شدید تر می شد ، آتیش چندان گرم نمی کرد ، کمی لرز بر اندامش افتاده بود ، شب قصد تموم شدن نداشت ، ارام ارام در خواب عمیقی فرو رفت .
رئیس : مواظب باشید فرار نکنه کسی که بتونه با اون همه محافظ ادم بکشه اثری از خودش جانزاره ادم خطر ناکی
این رو گفت و رفت داخل ماشین و از محل دور شد



۱۳۹۶/۰۸/۰۹
@poemsecom

برای خوندن بقیه قسمت ها به کانال بالا در تلگرام مراجعه کنید
فصل هفتم در کانال ارسال شد
باز نشر توسط yalda و tofan94
رويا
رويا
.
thumb_HamMihan-201523396315941043871466005817.4346.jpeg
آدرس پست آدرس پست 2 کد پست 40621642 توسط موبایل
1 امتیاز + مشاهده لایک
تیام
تیام
چه سرگردان است اين عشق
كه بايد نشاني اش را
از كوچه هاي بن بست گرفت!
photo_2012-11-26_09-23-59.jpg
باز نشر توسط tofan94
رويا
رويا
نفس منه
۲۰۱۷۰۷۳۱_۲۱۴۵۱۸-1.png
آدرس پست آدرس پست 2 کد پست 40621640 توسط موبایل
2 امتیاز + مشاهده لایک
تیام
تیام
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
photo_2012-11-26_09-19-13.jpg
1 امتیاز + مشاهده لایک
باز نشر توسط tofan94
رويا
رويا
.
1502391150811389_thumb.png
آدرس پست آدرس پست 2 کد پست 40621637 توسط موبایل
رويا
رويا
.
1502963134139652_thumb.png
آدرس پست آدرس پست 2 کد پست 40621636 توسط موبایل
1 امتیاز + مشاهده لایک
تیام
تیام
بيمارِ خنده هاي تو ام بيشتر بخند
باز نشر توسط tofan94
``☂``فرشته مدیر گروه بــــــــــــــاران ``☂`` .
``☂``فرشته مدیر گروه بــــــــــــــاران ``☂`` .
....
IMG_20171102_141602.jpg
آدرس پست آدرس پست 2 کد پست 40621632 توسط موبایل
باز نشر توسط tofan94
رويا
رويا
.
Screenshot_2017-11-02-17-18-26-1.png
آدرس پست آدرس پست 2 کد پست 40621630 توسط موبایل
1 امتیاز + مشاهده لایک
نيما اخوان
نيما اخوان
گفته بودی به دلم قصه ی عشق نیست و
گفته بودی به آغوشم شعر چشمان ماه تو نیست
گفته بودی که از این پنجره ی عشق راه گریزی نیست
گفته بود که اگر شمع شوی
لاله به عاشقانه این همه چشم در چشم نگاه نیست
گفته بودی به سر زلف نگاه
گر ببارد باران خدا
خیسی خاک با عشق پرواز دعا ست
گفته بودی به فرشته که چقدر زیباست
این همه عاشقی فقط مخصوص خداست

شعر از نیمای کوچک قصه ها
1509543064591[1].jpg
باز نشر توسط tofan94
رويا
رويا
.
Screenshot_2017-09-07-20-04-45-1.png
آدرس پست آدرس پست 2 کد پست 40621419 توسط موبایل
2 امتیاز + مشاهده لایک
رويا
رويا
.
Screenshot_2017-11-02-08-08-36-1.png
آدرس پست آدرس پست 2 کد پست 40621418 توسط موبایل
2 امتیاز + مشاهده لایک
♥ارشان♥(جواد)صابر مختاری موسس سایت♥
فصل چهارم تراژدی مرگ
ساختمون خراب اطراف اون مصالح ساختمونی که سال ها مونده بود خاک خورده بود به چشم می خورد مردی که نقابی به صورت داشت نزدیک شد ، اروم به قاتل گفت نترس ما کاری باهات نداریم ، من به صورت اتفاقی تو رو دیدم ، تو یکی از همکارای ما رو کشتی ، البته مهم نیست چون زیادی تو پر پای ما بود ، همون رئیس بانک می گم ، همون روز باهاش قرار داشتیم ، شانس اوردیم به موقع رسیدیم ، وگرنه احتمالا ما رو هم کشته بودی ، ازت خوشم اومده ، دل جرت زیادی داری ، قاتل ، اره دیگه خودت به این اسم معرفی می کنی
قاتل : من حرفی ندارم ترسی هم از مردن ندارم
رئیس : این که خوب می دونم ورگرنه تو الان این جا نبودی ، تو باید کنار ما باشی ادم بدرد بخوری هستی ، قطعا کسی که بتونه به راحتی ادم بکشه شناسایی نشه ، ادم بدرد بخوری ، ما کمکت می کنیم به اهدافت برسی
قاتل : در اضای اون چی از ما می خوای
ریئس : ما ؟
قاتل : بله ما ما گروه خودمون داریم برای قتل هامون کار هامون هم برنامه ریزی داریم
رئیس که کمی ترسیده بود سریعا دستور داد همه ساختمون رو زیر نظر بگیرن اما چیزی دیده نمی شد
قاتل : شروع کرد به خندیدن
رئیس : به جی می خندی ؟
قاتل : به این که شما تا انقدر از من می ترسید واقعا خنده دار نیست .




۱۳۹۶/۰۸/۰۷
@poemsecom

برای خوندن بقیه قسمت ها به کانال بالا در تلگرام مراجعه کنید
فصل هفتم در کانال ارسال شد
1 امتیاز + مشاهده لایک
باز نشر توسط yalda و tofan94
صفحات: 2 3 4 5 6