قصدِ ورود دارید ؟!

  جستجو بین پست‌ها و کاربران
شب از نیمه گذشته،سردردی شدید از دیروز خواب را از چشمانم ربوده

میروم کنار باغچه ی کوچک حیاط می نشینم،به دیروز و اعتمادی که بعداز سالها ازم سلب شد می اندیشم ،ناخودآگاه پوزخندی برلبم می نشیند ، پرنده ی خیالم پر میکشد به اولین روز آشنایی، اینبار ولی لبخندی شیرین بر لبانم جاری میشود دستم را به طرف بوته ی گل رز باغچه دراز میکنم بوی دلنشینش شامه ام را نوازش میکند باز هوای او به سرم میزند دلم ناگهان می لرزد ،

به داخل اتاق برمیگردم ،لباسهایم را میپوشم وبه سوی کوچه میروم،عجب سکوتی !

کوچه خلوت و خاموش است!

آرام و آهسته شروع به قدم زدن میکنم

به او می اندیشم! الان بیدار است دلم دوباره می لرزد

صدایی میشنوم!

این منم که میخوانم! زمزمه وار:

یادم آید که شبی بی تو از این کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم...

آه مشیری آه...



سیگاری آتش میزنم و دودش را رو به آسمان فرو میدهم

عجبا آسمان هم ابریست امشب!

مثل چشمهای من

دوباره لبهایم زمزمه میکنن:



در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید



عطر صد خاطره پیچید...



غرق میشوم در خیالش،سوزش ناگهانی دستم نشان از سیگار ته کشیده دارد

دلم هوای شعر گفتن دارد ولی واژه ها همچون خیال او گریزان

باز میخوانم:

یادم آید تو به من گفتی: از این عشق حذر کن

لحظه ای چند براین آب نظر کن...

قطره ای باران بر صورتم چنگ می اندازد

با تو گفتم: حذر از عشق؟

ندانم

سفر از پیش تو؟

هرگز نتوانم...



بغض سنگینم اشکهایم را جاری میکند:



روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چو کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم

باز گفتم:که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم...



کاش او میدانست که سفر از پیش او هرگز نتوانم ...


فیس بوک ایران
1396/04/27 - 01:41 کد پست 40584662

توضیح کوتاه

_ شب از نیمه گذشتهسردردی شدید از دیروز خواب را از چشمانم ربو