قصدِ ورود دارید ؟!

  جستجو بین پست‌ها و کاربران
این کابوسهای لعنتی باز خواب را از چشمانم میگیرند،باز همان خوابها همان کابوسها ...
دستم را دراز میکنم و دفتر خاطراتم را از روی میز برمیدارم در جستجوی خودکار چشمهایم را گرداگرد اتاق میچرخانم در گوشه ای از اتاق پیدایش میکنم درد امانم را بریده بهر زحمتی که شده خودم را به خودکار میرسانم...
صفحات دفتر را یک به یک ورق میزنم ...
اشکهایم ناخودآگاه جاری میشود،نمیدانم از دردیست که دارم یا از دلتنگیه این آخرین روزها بودنم
میرسم صفحه ی آخر
بی اختیار شروع میکنم به نوشتن...

"چه خوب شد که رفتی
باید عادت کنی به نبودنم
به رازی که مدتهاست
در سینه دارم و تو از آن بیخبری
چیزی به پایان راه نمانده
کم کم آماده میشوم برای رفتن
خاک گورستان مدتهاست چشم براه تن سرد من است
این روزها چقد دیر تمام میشوند،چه سخت تمام میشوند
دیگر امیدی نیست باید رفت و تمام خاطرات خوبمان را به یادها سپرد"
درد امانم را بریده دستم دیگر یاری نمیکند ...
دستم را روی سینه ام میگذارم اینبار برای دلم مینوسیم...

" ﺁﺭﺍﻡ ﺑﺎﺵ ﻋﺰﯾﺰ ﻣﻦ
ﺁﺭﺍﻡ ﺑﺎﺵ

ﺣﮑﺎﯾﺖ ﺩﺭﯾﺎﺳﺖ ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﮔﺎﻫﯽ ﺩﺭﺧﺸﺶ ﺁﻓﺘﺎﺏ ،
ﺑﺮﻕ ﻭ ﺑﻮﯼ ﻧﻤﮏ ،
ﺗﺮﺷﺢ ﺷﺎﺩﻣﺎﻧﯽ
ﮔﺎﻫﯽ ﻫﻢ ﻓﺮﻭ ﻣﯽ ﺭﻭﯾﻢ ،
ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯼ ﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﯾﻢ ،
ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﺍﺳﺖ ،

ﺁﺭﺍﻡ ﺑﺎﺵ ﻋﺰﯾﺰ ﻣﻦ
ﺁﺭﺍﻡ ﺑﺎﺵ"
1 امتیاز + 1396/05/13 - 22:52 کد پست 40594153

توضیح کوتاه

_ این کابوسهای لعنتی باز خواب را از چشمانم میگیرندباز همان خ