قصد داری به دلم حملهی آنی بکنی
سرمه برچشم کِشی، مرثیه خوانی بکنی
دست بر زلف بِکِش شانه بزن گیسو را
تا که چشمان مرا خوب روانی بکنی
همه ییلاق نشینان به غزل کوچ کنند
تو در این بیت بپا خیزی و خانی بکنی
غنچهها دست به سینه دهنی رو به سکوت
همهی دشت نشستند، بیانی بکنی
کشتگان درصف چشمان تو شاهند و شهید
ای خوش آنروز که تو قصد به جانی بکنی
قصد داری به دلم حمله کنی؟ منتظرم
نکند صلح کنی یا که تبانی بکنی
هیچ شاعری
عاشقانه هایش را
برای هیچ زنی
اتفاقی نسروده است
زن ها
زمانی واقعا زن میشوند
که مردی را شاعر کرده باشند
برای فهم عشق
باید به یک زن متوسل شد
آن ها زیبا و شاهکارند
ساده اند
ساده هم کنارمان میمانند
اما دلشان نازک است
دست از سرشان که برداریم
اشک است که از سقف آرزو هایشان میبارد
پس گاهی به قیمت یک لبخند
باید هوایشان را داشت ...
افسوس که صاحب نفسی پیدا نیست
فریاد، که فریادرسی پیدا نیست
بس لابه نمودیم و کس آواز نداد
پیداست که در خانه کسی پیدا نیست
#ملک_الشعرا_بهار