بـراۍفتح لبخندت تمـام عمـر من سر شد
تمام دلخوشۍهایم به دستان تو پرپر شد
🌸🍃💞🍃🌸
چنان درگیر اشعـارم کـه باران را نمی بینم
همان باران پرباری که هم پیمان دفتر شد
🌸🍃💞🍃🌸
تـو را هی من صـدا کردم برای روز دیدارت
ازاین فریاد بیحاصل فقط گوش خودم کر شد
🌸🍃💞🍃🌸
امیـدم را بـه در دادم کـه شاید از سفر آیی
خودم را در رهۍدیدم که آنهم گام آخر شد
🌸🍃💞🍃🌸
من اما خسته ام خسته ازاین تکرار بی پایان
گذشتم از تـو و شعرم که با خونم برابر شد
به یـــــادت و برایت نــــوشتـن زیـــباست .....
بخـــوان و دم مـــزن ...
بــــدان ...
فــــقط بدان ڪه ...
مے خــــواهمت .....
میدانم ڪه مے دانی... !!
دلم بے اختیار برایت تنگ مے شود
دلم ڪه برایت تنگ مے شود
مے گــــیرد ...
فریـــاد مے ڪشد ...
مے تــــپد ...
و باز تنــــگ مے شود..
علیرضا عباسی
Kommentar löschen
Diesen Kommentar wirklich löschen ?
Mona2
Kommentar löschen
Diesen Kommentar wirklich löschen ?